این مقاله با عنوان اصلی «On being out of touch with one’s feelings» منتشر شده در وبسایت مدرسه زندگی و ترجمه دکتر شیوا جمشیدی است.
بخش عظیمی از مشکلات جهان، بهویژه در محیط کار و روابط، ناشی از پدیدهای عجیب در ذهن ماست: گرایشی که میتوان آن را «بیخبری از احساسات خود» نامید.
وقتی برای نخستین بار با این ایده مواجه میشویم، عجیب و حتی کمی توهینآمیز به نظر میرسد. چطور ممکن است ندانیم چه احساسی داریم؟
از بیرون، ما مسلماً موجوداتی یکپارچه به نظر میرسیم: یک نام داریم و درون یک بدنِ جسمانی فشرده قرار گرفتهایم. فاصله میان بخشهای مختلف وجودمان نیز چندان زیاد نیست. پس چطور ممکن است آنقدر چندپاره باشیم که رازهایی از خودمان برای ما پنهان باشد؟ اما در واقعیت، (حداقل) دو بخش متمایز در زندگی ذهنی وجود دارد: «خودِ احساسکننده» و «خودِ مشاهدهکننده». گاهی این دو کاملاً با یکدیگر هماهنگ هستند. مثلاً کسی از ما میپرسد دوست داریم چه بخوریم و ارتباط میان این دو خود کاملاً روشن و بلافصل است؛ آنقدر که حتی متوجه هیچ فاصله یا تأخیری نمیشویم و بهسادگی پاسخ میدهیم «ماهی سالمون و آووکادو».
اما در سایر مواقع، اوضاع بسیار پیچیدهتر است. فرض کنید بعد از یک روز کاریِ طولانی روی مبل خانه نشستهایم و تصور میکنیم کاملاً آرام هستیم. ولی ناگهان یک جملۀ ظاهراً بیاهمیت از جانب شریک زندگیمان، ما را بهشدت تحریک میکند. از جای خود بلند میشویم و شروع میکنیم به فریاد زدن دربارۀ ناعادلانه بودن مجموعهای از مسائل که تا همان لحظه حتی نمیدانستیم نسبت به آنها احساس شدیدی داریم؛ و خیلی زود با بحرانی جدی روبهرو میشویم.
چرا برای خودِ مشاهدهگر اینقدر دشوار است گزارشی دقیق از احساسات ما ارائه دهد؟
نخست به این دلیل که ما گرفتار باورها و تصورات پیشین فراوانی دربارۀ ناپذیرفتنی بودن برخی احساسات هستیم. ما برای اینکه خود را بهخوبی بشناسیم، به سطحی از خود-آگاهی، شجاعت و صداقت نیاز داریم که فرهنگ و محیط پیرامون در اختیارمان میگذارند. ما در محدودۀ چیزی گرفتاریم که جامعه حاضر است آن را طبیعی قلمداد کند. در تمام دوران کودکی، تصورات قدرتمندی دربارۀ تجارب مجاز و غیرمجاز در وجود ما نهادینه شده؛ و این فرایند آنچنان ظریف و نامحسوس بوده که حتی متوجه آنها نمیشویم.
مثلاً از گذشته رایج بوده که به پسرها اجازه نمیدادند اعتراف کنند که دلشان میخواهد بزنند زیر گریه؛ یا دخترها مجاز نبودند برخی بلندپروازیهای خود را دنبال کنند، مبادا رفتارشان «مناسب یک بانو» نباشد.
امروزه شاید دیگر چنین ممنوعیتهای آشکار و سادهلوحانهای وجود نداشته باشد، اما ممنوعیتهای دیگری جای اینها را گرفته که درست به همان اندازه قدرتمند هستند. ممکن است بهطور غیرمستقیم اما بسیار قدرتمند این پیام را دریافت کرده باشیم که هیچ آدم شایستهای (حداقل کسی که مورد محبت والدینش است) نباید مشتاقِ پول درآوردن باشد، یا قادر به مقابله در محیط کار نباشد، یا دچار وسوسۀ رابطۀ خارج از ازدواج شود، یا سه سال پس از پایان یک رابطه هنوز بابت آن ناراحت باشد. افزون بر این، با وجود روحیۀ ظاهراً آزاداندیشانه در خصوص رابطۀ جنسی در زمانۀ ما، اعتراف به بخش بزرگی از تکانههای جنسی ما همچنان غیرممکن است. هنوز خیلی چیزها هست که ظاهراً نباید احساسشان کنیم تا بتوانیم در مطلوبترین دستهها، یعنی «پسر خوب» یا «دختر خوب» قرار بگیریم.
وقتی نزدیک است احساسات دشوار سر برآورند و بدین واسطه تهدید میشویم، خودِ مشاهدهگر معمولاً میترسد و روی خود را برمیگردانَد. سپس به جای اینکه گزارشی صادقانه از احساسات ارائه دهد، ممکن است بیحس شود یا گزارشی ارائه کند که بیشتر پذیرفتنی است تا حقیقی: «خیلی خستهام» به جای «احساس میکنم تو ناامیدم کردهای»؛ «افسردهام» به جای «بهشدت عصبانیام»؛ «واقعاً چندشآور است» به جای «بهطرز عجیبی تحریک شدهام».
مشکلات ما از این جهت پیچیدهتر میشوند که بسیاری از احساسات قدرتمند (بهویژه ناراحتی، حسادت و ناکامی) ممکن است در اثر امور ظاهراً بسیار پیش پا افتاده و بیمعنا در دنیای بیرون فعال شده و به تکاپو درآیند. شاید برایمان سخت باشد بپذیریم چیزی عظیم و تأثیرگذار در زندگی درونی ما آزاد شده، آن هم زمانی که به نظر میرسد علت بیرونیِ موجهی وجود ندارد. مثلاً وقتی دوستی خبر میدهد که یکی از آشنایان مشترکمان ترفیع گرفته، شاید ناگهان دچار موجی شدید از حسادت شویم اما جایی برای اعتراف به وجود این احساس در خودمان پیدا نکنیم.
یا ممکن است مشغول تعریف کردن یک جلسۀ کاری دشوار برای همسرمان باشیم و سه و نیم ثانیه قبل از تمام شدن صحبتهایمان وی نگاهش را از ما برگردانَد و آنوقت احساس کنیم خشم در وجودمان میجوشد و غرورمان جریحهدار شده که تمام توجه وی را در اختیار نداشتهایم.
چیزی نمیگوییم چون پذیرفتن بسیاری از احساساتِ ناراحت کننده مستلزم اعتراف به وجود مقداری شکنندگی در خودمان است که تحقیرآمیز محسوب میشود. اما احساساتی که بیان نشدهاند از بین نمیروند و نمیتوانند از بین بروند. آنها باقی میمانند و انرژی خود را بهطور تصادفی به مسائل و موضوعات دیگری منتقل میکنند. حسادت ممکن است خود را به شکل کینه و رفتار آزارگرانه نشان دهد. خشمِ ناشی از بیتوجهی ممکن است در قالب جملهای خطاب به همسر بیرون بزند دربارۀ اینکه «این روزها یک مقدار چاق به نظر میرسد»؛ هرچند وقتی رنجیدگی به شکل پرخاشگری بروز کند، دیگر تقریباً فرصتی برای دریافت آرامش و همدلی باقی نمیمانَد.
احساساتی که نتوانستهایم آنها را درک و مدیریت کنیم، ویرانی زیادی به بار میآورند. آنها به شیوههایی مشکلآفرین، خشمگنانه و افسردهوار به راه خود ادامه میدهند. نظام روانی ما را تحت فشار قرار داده و آن را از حالت تعادل خارج میکنند. ممکن است دچار پرش عضلات صورت شویم، یا ناتوانی جنسی، بیکفایتی در شغل، اعتیاد به الکل یا اجبار به تماشای پورنوگرافی. بسیاری از رفتارهایی که «اعتیادی» نامیده میشوند در اصل علائمی هستند از احساسات دشوار و پایداری که راهی برای پرداختن به آنها نیافتهایم.
چگونه میتوانیم احساسات خود را بهتر مشاهده و بیان کنیم؟
مطالعه میتواند نقش نسبتاً بزرگی در این زمینه داشته باشد. برای شناسایی احساساتی که در پهنۀ آگاهی ما در پرواز هستند، به یک راهنمای درونی غنی نیاز داریم؛ راهنمایی که برای پدیدهها و تجربههای مختلف مدخلهایی داشته باشد. یکی از وظایف مهم ادبیات این است که کمکمان کند این راهنمای درونی را تکمیل کنیم. یک رماننویس بزرگ میتواند ما را با طیفی از احساسات ظریف و گریزان در شخصیتهای داستانی خود همراه کند و از این طریق، تشخیص و پذیرش همان احساسات را در خودمان آسانتر سازد. نویسنده، در حالت ایدئال، بسیار شکیباست در برابر چیزهای عجیب، چندان بیان نشده و ظاهراً نامتعارفی که در ذهن انسانها شناورند. یک اثر ادبی مهم، شبیه مدخلی تازه در فرهنگ لغات احساسات بشریت است. یک کتاب بزرگ میتواند آن حسِ عجیب و زیبایی را در ما ایجاد کند که گویی کسی ما را بهتر از آنچه تاکنون خودمان را شناختهایم، شناخته است.
راه دیگر این است که زمان زیادی را به خود-مشاهدهگری اختصاص دهیم. ممکن است تا حدی خود-محورانه به نظر برسد که بخواهیم چند ساعت در عصر، در حالی که هیچ کار ظاهراً مهمی برای انجام دادن نداریم، با دفترچه و خودکاری بر روی زانوان صرفاً بنشینیم و از پنجره به بیرون خیره شویم یا به اطراف بنگریم. اما همین لحظاتِ بهظاهر بیکاری، زمانهایی هستند که خودِ مشاهدهگر سرانجام میتواند به احساساتی برسد که آنقدر خجالتی، شرمسار یا تحت فشار بودهاند که در باقی ساعات روز مجال ظهور نیافتهاند. این لحظات مانند صدای ناقوس کلیسا هستند که تنها هنگام غروب میتوانیم بشنویم؛ وقتی سروصدای رفتوآمد شهر فروکش کرده است. نادیده گرفتن این کار میتواند مشکلاتی برایمان ایجاد کند که یکی از آنها، مشکلات خوابید است.
بیخوابی، انتقامی است از جانب خودِ احساسکننده بابت تمام افکاری که در طول روز بهدرستی دستهبندی و ثبت نشدهاند. این کار همچنین میتواند کمک کند خودمان را در میان افرادی قرار دهیم که یاری خواهند احساساتمان را بهدرستی شناسایی و دستهبندی کنیم. این افراد همانهایی هستند که به آنها میگوییم «شنوندگان خوب». بخشی از شناختن احساسات خود این است که مخاطبی داشته باشیم که بتواند حقیقت وجود ما را با ذهنی باز و پذیرا بشنود. در کنار انسانهای گشوده و پذیرا، آزادانهتر میتوانیم در ذهن خود حرکت کنیم؛ افکاری را به یاد آوریم که سرزنشگری یا بیحوصلگیِ دیگران مانع از دسترسی ما به آنها شده بوده؛ و نسبت به خودمان پذیراتر شویم.
وقتی بفهمیم وجود شکاف بین آنچه احساس میکنیم و آنچه از آن آگاهیم میتواند چقدر خطرناک باشد، فایدۀ مهم دیگری نیز شامل حالمان میشود. شروع میکنیم به دیدن دیگران بهعنوان انسانهایی که دقیقاً با همان مشکلی دستوپنجه نرم میکنند که خودمان تازه فهمیدهایم با آن مواجهایم. اغلب اوقات آنها نیز چیزهایی میگویند که در واقع با احساسات حقیقیشان هماهنگ نیست. مثلاً وقتی احساس آسیبپذیری میکنند، حرفهای تند و آزارنده به زبان میرانند؛ یا وقتی در درون خود احساس حقارت و کوچکی دارند، رفتاری متکبرانه از خود نشان میدهند. و ما درمییابیم که بخشیدن آنها بابت اینکه همیشه قادر نبودهاند گزارشگر قابلاعتمادی از زندگی درونی خود باشند، رفتاری انسانی و کریمانه است. اینگونه فکر کردن دربارۀ دیگران، واقعاً بدبینانه نیست؛ بلکه حرکتی مهربانانه است که به ما توان میدهد رفتاری را که در نگاه نخست صرفاً بسیار زننده بوده، بار دیگر و با شفقت بیشتری بررسی کنیم.
خیلی وقتها احساسات ما خوشایند نیستند و اغلب نباید صرفاً بر اساس آنها عمل کنیم. اما باید بپذیریم که اگر آنها را نادیده بگیریم، انکار کنیم یا از کنارشان بگذریم، هزینۀ بیشتر و بدتری روی دستمان میگذارند: تأثیر پنهانِ مخرب و قدرتمندی بر تمام زندگی ما خواهند داشت. یکی از مهارتهای بسیار مهم زندگی که اغلب خیلی نادیده گرفته شده این است که بیاموزیم خود را وقف این کنیم که احساساتِ رهاشدۀ خودمان و دیگران را بهدرستی نامگذاری کرده و به جایگاه واقعیشان بازگردانیم.
منبع
The School of Life. (n.d.). On being out of touch with one’s feelings. The School of Life. https://www.theschooloflife.com/article/on-being-out-of-touch-with-ones-feelings/



