عشق، پردازش هیجانات و خود-شناسی

عشق، پردازش هیجانات و خود-شناسی

این مقاله، تلفیقی است از سه مقاله تحت عناوین «عشق چگونه آیینه شناخت ما از خویش می‌شود»،
«هرگز شریک عاطفی مناسبم را نخواهم یافت» و «هیجانِ پردازش نشده»


شاید یکی از دلایل ارزشمندی رابطه این باشد که به ما امکان می‌دهد خودمان را بهتر بشناسیم. بااین‌حال، برای آنکه رابطه واقعاً به چنین فرصتی تبدیل شود، ابتدا باید از یکی از فریبنده‌ترین تصورات دربارۀ عشق دست بکشیم: این تصور که جایی در دنیا فردی کاملاً مناسب برای ما وجود دارد؛ کسی که قرار است با او باشیم، به دلتنگی ما پایان دهد و هم‌زمان همزاد روحی، شریک جنسی، بهترین دوست، شریک زندگی، همکار و همراه همیشگی ما باشد. این تصویر چنان روشن و وسوسه‌انگیز است که گاهی فراموش می‌کنیم بیشتر ساختۀ ذهن خود ماست تا انعکاسی از واقعیت. تبلیغات، فیلم‌ها و موسیقی نیز بارها این خیال را تقویت کرده‌اند که آدم‌ها سرانجام، پس از اندکی دل‌شکستگی و رنج، نیمۀ گمشدۀ خود را پیدا خواهند کرد. اما چنین انسانی وجود ندارد. هر کسی، هرقدر هم که در ابتدا دوست‌داشتنی و ایدئال به نظر برسد، در نهایت از برخی جهات اعصاب‌خردکن، دشوار و عمیقاً ناامیدکننده خواهد بود؛ گاه درست در زمینه‌هایی که برای ما اهمیت بیشتری دارند.

پذیرفتن این واقعیت لزوماً به معنای ناامید شدن از عشق نیست؛ بلکه می‌تواند آغاز تصور پخته‌تری از آن باشد. تمام روابط خوب، به شکلی اجتناب‌ناپذیر، با مصالحه و محدودیت همراه‌اند. سازگاری دستاورد عشق است، نه پیش‌شرط آن. ما زمانی می‌توانیم با آرامش بیشتری در کنار دیگری زندگی کنیم که از پافشاری بر امر محالی دست برداریم: اینکه شریک زندگی‌مان باید در تمام سلیقه‌ها، علایق، عقاید و نیازهای هیجانی با ما هم‌رأی باشد. طبیعی است که حتی در یک رابطۀ قابل‌قبول نیز در بخش‌هایی از زندگی هیجانی خود کاملاً تنها بمانیم. افزون بر این، بخشی از کیفیت هر رابطه به ظرفیت هر یک از طرفین برای آنکه بتواند به‌تنهایی و با روحیه‌ای سالم از پس زندگی برآید وابسته است؛ رابطه نمی‌تواند برای مدت طولانی مشکل تنهایی را به‌طور کامل حل کند.

از این منظر، شاید بهتر باشد به جای جست‌وجوی شریک عاطفی بی‌نقص، در پی شریکی «به‌اندازۀ کافی خوب» باشیم. این تغییر نگاه همچنین مستلزم آن است که فقط به نقص‌های دیگری خیره نشویم و از خود نپرسیم «چرا هیچ‌کس برای رابطه مناسب نیست؟» بلکه لحظه‌ای درنگ کنیم و بپرسیم زندگی کردن با خود ما چقدر دشوار است. بودن با ما نیز باید سخت باشد؛ نه به این دلیل که الزاماً آدم‌هایی عجیب یا غیرعادی هستیم، بلکه چون همۀ انسان‌ها مجموعه‌ای از نقص‌ها و کاستی‌ها دارند که با گذشت زمان و شناخت بیشتر آشکار می‌شوند. آنچه ما نیاز داریم، ممکن است در شریکمان وجود داشته باشد اما تقریباً همیشه همراه با انبوهی از ویژگی‌های دیگری خواهد آمد که نه به آنها نیاز داریم و نه آنها را می‌خواهیم.

بنابراین، عشق ماندگار بیش از آنکه بر یافتن انسانی بی‌نقص استوار باشد، به توانایی ما برای مصالحه و قدردانی از انسانی ناکامل وابسته است.

اما همین‌جا رابطه می‌تواند کارکردی عمیق‌تر پیدا کند. یکی از ارزشمندترین ویژگی‌های رابطۀ صمیمانه این است که به ما امکان می‌دهد خود را از زاویه‌ای ببینیم که به‌تنهایی همیشه قادر به دیدنش نیستیم. شریک عاطفی می‌تواند به‌گونه‌ای غیرمعمول ما را ببیند: نه فقط در لحظاتی که سرحال، جذاب و در حال ایفای نقش هستیم، بلکه در نیمه‌شب‌ها و صبح‌های زود، در ترس‌های پنهان، در شادی‌های بی‌پرده، در نومیدی‌ها و در لحظاتی که دیگر چیزی برای پنهان کردن نداریم. کسی حضور دارد که می‌تواند ما را بی‌نقاب ببیند؛ زمانی که دیگر در حال اجرای تصویری که از خود ساخته‌ایم نیستیم. به همین دلیل، رابطه می‌تواند به آیینه‌ای برای شناخت خویش تبدیل شود.

شریک زندگی ممکن است چیزهایی را ببیند که خودمان دیگر نمی‌توانیم ببینیم؛ هم چیزهای دوست‌داشتنی و هم جنبه‌هایی که پیچیده‌تر و دشوارترند. ممکن است به ما یادآوری کند داستانی را چندین بار تعریف کرده‌ایم؛ نشان دهد رنگ خاصی به ما نمی‌آید. یا مهم‌تر از همه، متوجه شود که در برابر مشکلی در محل کار بیش از اندازه واکنش نشان داده‌ایم؛ به دوستی حسود اعتماد کرده‌ایم؛ در جایی بی‌جهت نگران شده‌ایم یا برعکس، در جایی که باید بیشتر دلواپس می‌بودیم بی‌خیال بوده‌ایم. پاسخ‌ها و بازخوردهای او می‌توانند فرصتی باشند برای اینکه اندکی کمتر ساده‌لوح، متکبر یا عجیب‌وغریب باشیم و تصویری واقع‌بینانه‌تر از خود به دست آوریم.

بااین‌حال، ما لزوماً از این فرصت برای شناخت خود استفاده نمی‌کنیم. بخشی از مشکل به غرورمان بازمی‌گردد. ما به رابطه می‌رویم تا تحسین شویم، اما شریکمان ممکن است به‌تدریج متوجه شود که همیشه بامزه نیستیم، ضعف‌ها و نقص‌هایی داریم، مستعد ترحم به حال خود هستیم، زود از کوره درمی‌رویم، عادت‌های ناامیدکننده‌ای داریم یا نمی‌توانیم احساساتمان را درست بیان کنیم. وقتی این ویژگی‌ها با تصویری که می‌خواهیم از خودمان داشته باشیم هماهنگ نیستند، شنیدن آنها دشوار می‌شود. به جای آنکه بازخورد را فرصتی برای شناخت خود بدانیم، بسیار آسان‌تر است که دلخور شویم، شریکمان را «بدجنس» یا «بی‌ملاحظه» بدانیم و گوش‌هایمان را ببندیم تا چیزی نشنویم.

این مقاومت فقط از غرور ناشی نمی‌شود. ممکن است آنچه دیگری در ما می‌بیند به بخش‌هایی از تجربۀ درونی ما مربوط باشد که خودمان نیز هنوز آنها را به‌درستی نمی‌شناسیم. یکی از ویژگی‌های عجیب ذهن انسان این است که هر هیجانی را که با خود حمل می‌کنیم، لزوماً به‌طور کامل درک یا حتی واقعاً احساس نمی‌کنیم. برخی احساسات درون ما به شکلی «پردازش‌نشده» باقی می‌مانند. برای مثال، نگرانی ممکن است انکارشده و تفسیرنشده باقی بماند و خود را به شکل اضطرابی شدید و بی‌جهت نشان دهد.

تحت تأثیر چنین اضطرابی ممکن است احساس کنیم مجبوریم همیشه مشغول باشیم، از تنها ماندن یا گذراندن زمانی با خودمان بترسیم یا به فعالیت‌هایی بچسبیم که مانع مواجهۀ مستقیم ما با آنچه از آن می‌ترسیم می‌شوند.

رنج و آزردگی نیز ممکن است به همین شکل انکار شوند. شاید کسی به اعتماد ما خیانت کرده باشد، باعث شده باشد به مهربانی او شک کنیم یا عزت‌نفسمان را خدشه‌دار کرده باشد؛ اما ما از پذیرش صریح اینکه تا چه اندازه بی‌پناه و آسیب‌پذیر شده‌ایم فرار کنیم. در این صورت، رنج همچنان درون ما حضور دارد، اما ممکن است در ظاهر به شکل نوعی شادمانی تصنعی و شکننده خود را نشان دهد؛ گویی شادمانی، غمی است که خودش را نمی‌شناسد. ممکن است بخندیم، شوخی کنیم و ظاهراً سرحال باشیم، بی‌آنکه بدانیم پشت این سرخوشی چه اندوهی پنهان شده است. یا ممکن است لحنی بدبینانه و نامشخص اختیار کنیم که زخم مشخصی را که به ما وارد شده پنهان می‌کند.

اما ناتوانی در پردازش احساسات هزینۀ سنگینی دارد. نگرانی مبهمی که در پس‌زمینۀ ذهن باقی مانده است می‌تواند به‌تدریج ما را از خلاقیت و اصالت تهی کند. ممکن است دربارۀ همه‌چیز احساس افسردگی کنیم، زیرا قادر نیستیم در خصوص موضوعی مشخص غمگین باشیم. ممکن است خوابمان مختل شود؛ گویی بی‌خوابی انتقام افکاری است که در طول روز از پردازش کردنشان خودداری کرده‌ایم. در چنین شرایطی، مسئله صرفاً این نیست که احساس ناخوشایندی داریم؛ مسئله این است که نمی‌دانیم دقیقاً چه احساسی داریم و چرا. هیجانی که نتوانسته‌ایم آن را بشناسیم، ممکن است به شکل رفتار، اضطراب، بی‌قراری یا خلقی نامشخص بازگردد.

از این رو، خودشناسی همیشه تجربه‌ای خوشایند نیست. ما گاهی از پردازش هیجانات اجتناب می‌کنیم، زیرا آنچه احساس می‌کنیم با خودانگارۀ ما در تضادی فاحش است. ممکن است احساسمان با تصویری که دوست داریم از خود داشته باشیم، با تصورمان از بهنجاری یا با انتظارات جامعه دربارۀ آنچه «باید» احساس کنیم ناسازگار باشد. بنابراین، ناتوانی ما در شناخت خود لزوماً از تنبلی یا بی‌ملاحظگی ناشی نمی‌شود؛ گاهی خودشناسی واقعاً دردناک است.

شناختن اینکه حسود، ترسو، خشمگین، غمگین، وابسته یا آسیب‌پذیر هستیم می‌تواند تصویری را که سال‌ها از خود ساخته‌ایم تهدید کند.

در عین حال، شنیدن چنین بازخوردی نیز نیازمند امنیت است. ایگوی انسان ظریف و شکننده است و به لحنی سرشار از اطمینان و شکیبایی نیاز دارد. اگر رنجش و ترس بر حقیقتی که می‌خواهیم با دیگری در میان بگذاریم سایه بیندازند، ممکن است حتی درست‌ترین حرف‌ها نیز بی‌اثر شوند. ممکن است در نامناسب‌ترین زمان، با خشم و سرزنش، به شریکمان بگوییم چه چیزی دربارۀ خودش نمی‌فهمد. شاید حتی بسیاری از حرف‌هایی که در خشم بر زبان می‌آوریم کاملاً صحیح باشند، اما در شرایط تحقیر و شرمندگی، هیچ‌کس چیزی دربارۀ خودش یاد نمی‌گیرد. هدف باید کمک به رشد انسان باشد، نه تنبیه او به خاطر اینکه ما را ناامید کرده است.

بنابراین، اگر بخواهیم از ظرفیت رابطه برای خودشناسی استفاده کنیم، باید قواعدی متفاوت از الگوی رایج عشق را بپذیریم. عشق حقیقی الزاماً با درخواست تغییر دیگری ناسازگار نیست؛ برعکس، ممکن است بخشی از عشق این باشد که بخواهیم دیگری خودش را بهتر بشناسد و بتواند بهتر شود. تنها کسانی که برای ما اهمیتی ندارند، کسانی هستند که نمی‌خواهیم هیچ تغییری در آنها رخ دهد. اما این خواستن باید با شیوۀ درست انتقال همراه باشد.

باید در بیان بینش‌ها مهربان‌ترین معلم و مشتاق‌ترین شاگرد باشیم؛ موضوعات پیچیده یا دردناک را زمانی مطرح کنیم که دیگر از آنها دلخور نیستیم و از کلماتی مانند «شاید» و «ممکن است» استفاده کنیم، نه از احکام قطعی و تحقیرآمیز.

در حقیقت، همین فضای امن است که امکان پردازش هیجانات را نیز فراهم می‌کند. پردازش هیجانات به دوستان خوب، درمانگران ماهر و لحظاتی نیاز دارد که در آنها بتوانیم دفاع‌های معمول ذهنی خود را با امنیت کنار بگذاریم و بخش‌های ناآشنا و ناشناختۀ درونمان را در محدوده‌ای امن و مشخص برای بررسی قرار دهیم. رابطۀ صمیمانه نیز، در بهترین حالت، می‌تواند چنین فضایی ایجاد کند: جایی که انسان مجبور نباشد برای حفظ تصویری ایدئال از خود، تمام ضعف‌ها و احساسات ناخوشایندش را پنهان کند و بتواند با کنجکاوی به آنها نگاه کند.

در نهایت، دلیل فروپاشی روابط اغلب این نیست که دو نفر چیزهای ناخوشایندی دربارۀ یکدیگر کشف کرده‌اند. دلیلش این است که هیچ‌کدام نخواسته‌اند بیشتر دربارۀ خودشان بدانند یا شیوۀ انتقال این دانسته‌ها آن‌قدر خشن بوده که امکان شنیدن را از بین برده است. هر رابطه می‌تواند اطلاعات روان‌شناختی ارزشمندی دربارۀ ما در اختیارمان بگذارد، اما برای استفاده از این اطلاعات باید هم شجاعت دیدن داشته باشیم و هم توانایی شنیدن.

باید بتوانیم بینش‌هایی را که به دست آورده‌ایم با نهایت لطافت با دیگری در میان بگذاریم و در مقابل، سخنان او را با اعتماد، کنجکاوی و شجاعت بشنویم.

شاید در این میان، مهم‌ترین حقیقت این باشد که خودآگاهی بهایی دارد. پردازش کردن احساسات و پذیرفتن آنچه دربارۀ خودمان کشف می‌کنیم همیشه به بهبود فوری حال ما منجر نمی‌شود. پیش از آنکه حال و هوای کلی ما بهتر شود، ممکن است ناچار شویم دوره‌ای از سوگواری را پشت سر بگذاریم؛ سوگواری برای آنچه آرزو داشتیم باشیم، برای عشقی که تصور می‌کردیم باید پیدا کنیم، برای تصویری که از خودمان ساخته بودیم یا برای زندگی‌ای که می‌خواستیم داشته باشیم. باید بپذیریم که زندگی در برخی زمینه‌ها واقعاً غمگین‌تر از چیزی است که می‌خواستیم.

از این منظر، عشق پخته نه یافتن انسانی بی‌نقص است و نه یافتن کسی که هرگز ما را با خود واقعی‌مان مواجه نکند. عشق می‌تواند فرصتی باشد برای آنکه در کنار انسانی ناکامل، با ناکامل‌بودن خودمان روبه‌رو شویم؛ برای اینکه دیگری چیزی را در ما ببیند که خودمان ندیده‌ایم، ما نیز چیزی را در او ببینیم که شاید خودش هنوز نمی‌بیند، و هر دو در فضایی از امنیت و مهربانی امکان شناخت بیشتری پیدا کنیم. رابطه در چنین صورتی صرفاً پناهگاهی از جهان نیست؛ می‌تواند آیینه‌ای باشد که به ما نشان می‌دهد واقعاً چه کسی هستیم. و شاید ارزشمندترین شکل عشق همین باشد: نه اینکه ما را از مواجهه با خویشتن نجات دهد، بلکه با لطافت و شجاعت کمکمان کند خودمان را ببینیم و، پس از دیدن، امکان تغییر و رشد را به روی خود بگشاییم.

The School of Life. (2017, November 20). ‘I will never find the right partner’. The School of Life. https://www.theschooloflife.com/article/i-will-never-find-the-right-partner/

The School of Life. (2017, May 13). Unprocessed emotion. The School of Life. https://www.theschooloflife.com/article/unprocessed-emotion/

The School of Life. (2023, August 25). How love can teach us who we are. The School of Life. https://www.theschooloflife.com/article/how-love-can-teach-us-who-we-are/