رمان ۱۹۸۴ بهمثابه پارادایمی برای روانکژی1perversion
انسان به خودی خود چنان دیوانه است که دیوانه نبودنش هم چهرهی دیگری از دیوانگی محسوب میشود.
پاسکالاین مقاله به ترجمه فاطمه ارجمند برای انتشار در مجله روانکاوی دیگر آماده شده است.
نهادیسازی2institutionalize شر انسانی چیست؟
اگرچه «روانکژی» بیشتر با جنسینگی3sexuality فردی انسان پیوند خورده است اما میتواند در سراسر حیات اجتماعی نیز نفوذ کند و ممکن است در هر نظام انسانی یافت شود که هدف و معنای آن، به واسطه عملکرد خود آن سیستم، تضعیف، نقض یا نابود میشود. روانکژی غالباً در جایی رخ مینماید که اختلاف قدرتْ شدید و نظارتْ ضعیف یا فاسد است. نیز در چهرهی رهبرانی سیاسی بروز میکند که خود را فراتر از قانون میدانند و به امانتی که شهروندان به آنان سپردهاند خیانت میکنند و نظم اخلاقی سازماندهندهی جامعه را به ابتذال میکشند. روانکژی خود را در مدیران عاملی نشان میدهد که خود، قانون خویش میشوند، اخلاق و قواعد را به سخره میگیرند، پیمانهای خود با سهامداران را زیر پا میگذارند و نظامهای پویای اقتصادی و اجتماعیِ لازم برای ثبات جامعه را تباه میکنند. روانکژی در نهادهای بروکراتیک یا پزشکیای هم به منصه ظهور میرسد که خدمات انسانی ارائه میدهند اما با انسانها چون شی و چیز رفتار میکنند. این خصیصه در نهادهای دینی که تعالیم خود را از سر نفعطلبی نقض میکنند و همزمان بر حاکمیت جزم خویش پای میفشرند نیز خانهای امن دارد. روانکژی در افراطهای مصرفزدگی بیاندیشه و پرستهگرایی4fetishism محصولات و کالاهای برند یافت میشود. در دولت-ملت و دولتهای یاغی، ظرفیت شرارت آن از همه جا بیشتر است؛ در قالب بهرهکشی طبقاتی، سیاست خارجیِ مرگبار، جنگ، پالایش نژادی و قومی و نسلکشی. روانکژی در هر چیزی است که آدمی ساخته و به کار گرفته و آکنده است از فریب، خیانت، بهرهکشی، سنگدلی، انسانزدایی و ویرانگری.
در این فصل، الگویی برای «روانکژی بدخیم5malignant perversion» هم بهمثابهی کنشی فنی-اجتماعی6techno-social و هم ساختاری زیربنایی مبتنی بر «دوپارهسازی7Splitting» و «واپس افکنش8Disavowal» ارائه میدهیم؛ الگویی که نه از روی موردی بالینی، بلکه از شاهکار ادبی «۱۹۸۴» استخراج شده است. دولت توتالیتر اوشیانا9oceania در تصویر جرج اورول، روانکژی را در منتها درجه خویش به تصویر میکشد، آنچنان که تمامی عرصههای حیات انسانی، از شخصی تا اجتماعی-سیاسی را دربرمیگیرد. این رمان نقطهاتکایی است برای درک ظرفیت رادیکالِ روانکژی برای شرارت، نیاز وسواسی آن به کنترل، و نسبت آن با مرگ.
۱۹۸۴ اورول، هم سندی سیاسی-طنزآمیز است و هم مطالعهی روانشناختی عمیقی در ظرفیت هیولایی روان آدمی. این تراژدی گریزناپذیر، متاثر از انرژی خستگیناپذیر بصیرتی دلخراش، از خلال سرنوشت یک زوج، فاجعهای عظیم و شوک آور اجتماعی را به تصویر میکشد. طبق یک نظرسنجی اینترنتی(کرون،۲۰۰۷)، شاهکار اورول بهعنوان یکی از ده کتابی انتخاب شد که بیش از همه سدهی بیستم را به تصویر میکشد. رابرت مککرام از گاردین نوشت که جملهی آغازین آن – «روزی بود روشن و سرد در آوریل، و ساعتها سیزده را نشان میدادند» – همچنان به اندازه روز نگاشته شدناش «طبیعی و گیرا» به نظر میرسد (مککرام،۲۰۰۹). جملهی آغازین اورول تجسم حس کج راهه است، کجراههای که در این مورد خاص مستقیم به دوزخ ختم میشود. «۱۹۸۴» شصت و چهار سال پس از انتشار نه تنها همچنان معتبر است، بلکه با توجه به برخی تغییرات هراسانگیزی که هماکنون در حال رخ دادن است فراتر از یک پیشگویی ساده به نظر میرسد. جای شگفتی نیست که فروش «۱۹۸۴» پس از افشای برنامههای گستردهی نظارت دیجیتالی آژانس امنیت ملی جهشی چشمگیری یافت(اورموس،۲۰۱۳)، و باراک اوباما، رئیسجمهور وقت، وقتی بهگونهای ناموجه از برنامهی PRISM و آژانس امنیت ملی دفاع میکرد گفت: «در سطح انتزاعی میتوانید از برادر بزرگ گلایه کنید و بگویید این برنامهای است که احتمالأ از کنترل خارج شده، اما وقتی به جزئیات نگاه میکنید، فکر میکنم ما به تعادل درستی رسیدهایم»(جانسون، ۲۰۱۳). پیش از آنکه به رد داوریِ رئیسجمهور بپردازیم، نخست ساختار و معنای جهان ویرانشهری اورول را تحلیل خواهیم کرد.
ساختار روانکژی فنی10Techno-perversion
وینستون اسمیت، شخصیت اصلی «۱۹۸۴»، یکی از انبوه کارمندان جزء است در منطقهای که روزگاری لندن نام داشت. او در وزارت حقیقت کار میکند و برای حزب حاکم بر اوشیانا، تاریخ را بازنویسی میکند؛ اوشیانا ویرانشهری خشن و سختگیر است که یکسره با یکی از دو ابرکشور باقیمانده، اوراسیا و ایستاسیا، در جنگ است. حزب حاکم یا حزب درون و خود دولت، توسط برادر بزرگ افسانهای رهبری میشود که تصویر خشن و قضاوتگرش بر بیلبوردها، پوسترها و صفحههای دوسویهی تصویری در همهجا خودنمایی میکند. وینستون نیز مانند همهی اعضای بیرونی حزب در اوشیانا، در همهی مکانها، حتی در خانهی خود، زیر نظر این صفحههاست. وینستون در این دولت-ملت که در آن حتی خفیفترین اندیشهی یاغیگرانه مجازات اعدام دارد، جولیا را ملاقات میکند که او نیز کارمندی است جزء، و آن دو در عین حال که با جاسوسی بلندپایه به نام اوبراین بر ضد دولت در حال توطئهاند، رابطهای ممنوعه را نیز برقرار میکنند. سرانجام، این دو عاشق بهای نهاییِ این تجاوز از قانون را میپردازند – نیست شدن روحشان – که آنان را در آرزوی مرگ رها میکند.
اوشیانا از سه سطح اجتماعی تشکیل شده است: «حزب درونِ» قدرتمند و نخبه، «حزب بیرون» بهرهکشیشده و بندهصفت، و «تودهها11Proles»ی عامی و ازخودبیگانه. حزب درون، گروهی کوچک و خودکامه به رهبری چهرهی مبهم برادر بزرگ، دولت را اداره و جامعه را با مشتی آهنین کنترل میکند. اعضای حزب درون از برخی تجملات و شاید اندکی آزادی از نظارت همهجانبهی صفحههای دوسویه برخوردارند. حزب بیرون دائم زیر نظارت آنان قرار دارد، و اندیشیدن آزاد، آمیزش و هرگونه ابراز فردیت از آن ها منع شدهاست. اعضای حزب بیرون علاوه بر صفحههای نظارتی، توسط پلیس اندیشه نیز ردیابی میشوند و همواره در معرض تهدید دستگیری، شکنجه و اعدام زندگی میکنند. از ضروریات محرومند و با چیزهای بیارزشی که تقلید ناچیزی از تجملات است، چون قهوه، سیگار و الکل، مسخره و تحقیر میشوند. در همین حال، توده مردم زندگیای حیوانی و فلاکتبار دارند و با کتابهای مبتذل ماشینی، هرزهنگاریهای دولتی و بختآزمایی سرگرم و مهار میشوند. دولت افراد بااستعدادی از میان تودهها را که «احتمالأ میتوانند هستههای نارضایتی شوند» از میان برمیدارد(اورول،۱۹۵۰، ص.۲۰۹).
نظارت و تضمین بر اشاعه و اجرای برنامهی اجتماعی اوشیانا بر عهدهی چهار وزارتخانه است که هر یک دروغی عظیم و مصداق سه شعار حزباند:
جنگ، صلح است.
آزادی، بردگی است.
نادانی، قدرت است.
هر شعار، با تحریفی کج و معوج از حقیقت انسانی، در درونِ روانکژیِ اجتماعیِ هنجارینی که بر اوشیانا چیره گشته، حقیقت مینماید. اگرچه همهی اعضای حزب بردهاند، اما از دیدگاه دولت، آنان از خود و حیات خصوصیشان، از بار اندیشهی مستقل و خودمختاری فردی «آزاد»ند،. در حالی که در أرادهی حزب مستغرق اند، آزادیشان در بردگیشان و قدرتشان در نادانیشان نسبت به وضعیت خویش و مبنای این قضیه، هدف خویش و این حقیقت که گریزی از این قضیه نیست یافت میشود. جنگ بیپایان با دشمنان تعویضپذیر، ثبات فلاکت داخلی را که صلح اوشیانا است، ممکن میسازد.
چهار وزارتخانه در ساختمانهای هرمی غولپیکری جای دارند که بر چشمانداز شهر سایه افکندهاند. وزارت حقیقت بر همهی رسانههای خبری، آموزش و سرگرمی نظارت دارد و با بازنویسی مداوم تاریخ، دروغهایی میسازد که همزمان این توهم را نیز میپروراند که حزبْ، همهچیزدان، همهجاحاضر و قادر مطلق است. وزارت حقیقت، مقر زبان رسمی خبرسازی سیاسی است، واژگانی به شدت لَنگ و فلج که بیان شخصی را سخت محدود کرده و میکوشد امکان سخن یاغیگرانه را یکسره از میان بردارد. وزارت وفور12ministry of Plenty، بر اقتصاد برنامهریزیشدهی دولت نظارت دارد – فقر عامدانه و فراگیر – و بیوقفه گزارشهایی از افزایش بهرهوری و کیفیت زندگی منتشر میکند. وزارت صلح، جنگ دائم به راه میاندازد تا منابع را هدر دهد و مردم را درمانده و بر لبهی تیغ بقا نگاه دارد و همزمان دشمنانی دولتی فراهم کند تا نفرت و خشم جابهجا شده متوجه آنان شود. وزارت عشق، شهروندان گمراه را به «جرم اندیشه» تحت تعقیب، شکنجه و اعدام قرار میدهد و در این فرایند، همهی آثار اراده و علاقهی شخصی را از ایشان میزداید. آنان که به جرم اندیشه مجازات میشوند و سرانجام به قتل میرسند به «نااشخاص13unpersons» بدل میشوند و از هر سند و خاطرهای محو میگردند. در این وزارتخانهی بیپنجره، محصور در سیمخاردار و سربازان مسلح، اتاق ۱۰۱ هراسناک قرار دارد که «بدترین چیز جهان» را در خود جای داده است(ص.۲۸۳) شکنجهای شخصیسازیشده و هولناک که بزرگترین هراس شخص را عینیت میبخشد.
در اوشیانا، گذشته و آینده انکار و واپسافکنده شده، با حالی جاودان، جزمی و دگم جایگزین میشوند که بیوقفه از سوی حزب درون میآید. دولت توهمی اجتماعی-سیاسی و پادواقعی میسازد که حافظه، واقعیت و زمان را نابود میکند. حقایق ناخوشایند و نیز آدمیان مربوط به چنین حقایقی که با سیاست دولت هماهنگ نباشند، به درون «حفرهی فراموشی» افکنده میشوند. ابزار اصلی که عضو حزب برای تجسمبخشی به این توهم باید به کار گیرد «اندیشهدوگانی14Doublethink» است، انضباطی ذهنی برای کور کردن عامدانهی خود در برابر تناقضهای آشکار و در نتیجه انکارِ واقعیت. اندیشهدوگانی، شکلی از جنون کنترلشده است که همواره دروغ را یک گام از حقیقت جلوتر نگه میدارد.
اگرچه هدف آشکار زبان دولتی کنترل اندیشه است، هدف عمیقتر آن زدودن «ذهنیت فردی» و نابودی حیات درونی شخص و جایگزینی آن با ذهن دولت است. فرایند اندیشهدوگانی را میتوان چنین روایت کرد: به خود دروغ میگویم و فراموش میکنم که چنین کردهام. سپس، عمل فراموشی را فراموش میکنم. اگر بنا به خواست دولت نیاز باشد که دیدگاهم را عوض کنم و دروغی را که روزگاری فراموش کرده بودم به یاد آورم، چنین میکنم. همین که کار یادآوری انجام شد، آن یادآوری متناقض را فراموش میکنم و آن فراموشی را نیز از یاد میبرم. اندیشهدوگانی، کِرد15act اساسا رنجکامانه16masochisticی انکار (خود) است که اربابان حزب درون طلب میکنند، شکلی زبونانه از خودزدایی17self-erasure، گرزی که ذهن را تکهتکه میکند.
اوشیانا در تلاش برای آنکه یاغیگری را نااندیشیدنی و قدرت و دوام دولت را بیمناقشه سازد، شهروندانش را مرعوب، مسلط، کنترل و انسانزدوده میکند. اگر در اوشیانا لذتی هست، تنها در لذت آزارکامانه18sadisticی شکنجه، تجاوز روانی، قتل و جنگ یافتنی است. در نفرت و ابراز فعالانهاش لذتی هست. نفرت به صحنهی اجتماعی نیرو میبخشد – نفرت از دشمن، نفرت از امانوئل گلدشتاین، «نخستین خائن » بومی و دشمن اصلی دولت، و نفرت از همشهریان. بزرگترین نفرت البته از دولت و برادر بزرگ است، اما این نفرت را باید با احتیاط جابهجا کرد و متوجه دشمن ساخت، اگرچه در رویاها باردیگر سر برآورد. به نفرت همه روزه دو دقیقه وقت اختصاص داده شده، و در اوج خود بهجشنوارهای جنونآمیز از فریادهای خشم بدل میشود و در شهروندان «وجدی هراسناک از ترس و کینهتوزی، میلی به کشتن، شکنجه کردن، کوبیدنِ صورتها با پتک» برمیانگیزد(ص.۱۴). راوی اورول میگوید که نفرت «چنان مینمود که چون جریانِ برق از میاِن همهی آن جماعت میگذرد و آدمی را حتی برخلاف میلش به دیوانهای خشمگین و جیغکش بدل میکند.»(ص.۱۴) حتّی «جشن» یک هفتهی نفرت نیز وجود دارد که ماهها آمادهسازی دقیق میطلبد.
در مورد چارچوب درمان روانکاوی اینجا بخوانید.
در مورد مرزهای حرفهای در درمان روانکاوی اینجا بخوانید.
نفرت به مثابه هیجان نخستین همراه با «روانکژی بدخیم» (استولر، ۱۹۷۵) در این گفتهی اوبراین به وینستون به خوبی خلاصه شده است: «قدرت در تحمیل درد و تحقیر است».
شهروندان اوشیانا مرتباً میزبان فیلمهای پروپاگاندایی میشوند که قتلعامِ سربازان و غیرنظامیان را نشان میدهد. در اوایل رمان، وینستون فیلمی را به یاد میآورد، «یک مورد خیلی خوب از یک کشتی پر از آوارگان که جایی در مدیترانه بمباران میشود.»(ص.۸) تماشاگران که به خشونت هولناک دولت عادت کردهاند، بهجز یک زن از میان تودهها، از خوشحالی فریاد میکشند و به دیدن مردی که گلولهباران میشود و زنی که با کودکش تکهتکه میشود، کف میزنند.
رمان، زندگی وینستون را از مدتی کوتاه پیش از آنکه عاشق جولیا شود تا دستگیری و «بازپروری» او و جولیا و بازگشتشان به جامعه بهعنوان قربانیانی درمانده و زخمخوردهی روانی روایت میکند. تمامیِ نشانههای عشق و امید از روانشان زدوده شده و آنان در انتظار نابودی قطعیاند. انسانیتشان یکسره خاموش شده و اثری از آنان که بودند برجای نمانده است. اوبراین در حین شکنجهی وینستون به او میگوید:
«هرگز دیگر توان احساس عادی انسانی را نخواهی داشت. همه چیز درونت مرده خواهد شد. دیگر هرگز هرگز توان عشق ورزیدن، دوست داشتن، شاد زیستن، خندیدن، کنجکاوی، شهامت و صداقت را نخواهی داشت. تو پوک خواهی شد».(ص.۲۵۶)
«نه کنجکاویای در کار خواهد بود، نه لذتی از جریان زندگی. همهی لذتهای رقیب نابود خواهند شد. اما همیشه – این را فراموش نکن، وینستون – همواره مستی قدرت وجود خواهد داشت، روزافزون و پیچیدهتر شونده. همیشه، در هر لحظه، هیجان پیروزی، احساس لگدمال کردن دشمنی درمانده خواهد بود. اگر تصویری از آینده میخواهی، چکمهای را تصور کن که تا ابد بر چهرهای انسانی میکوبد».
جالب است که اورول زمانی گفته بود: «رمان اخیر من [۱۹۸۴] حملهای به سوسیالیسم نیست… بلکه افشای آن روانکژیهایی است که… تا اندازهای در کمونیسم و فاشیسم تحقق یافتهاند… باور ندارم که جامعهای که توصیف میکنم لزوماً پدید آید، اما باور دارم… که چیزی شبیه آن میتواند پدید آید»(اورول و انگس، ۱۹۶۸، ص.۵۰۲).
مدلسازی روانکژی بدخیم
اوشیانای اورول مدل وحشتناکی از روانکژی در دوگانهی ارباب-بردگی دولت تمامیتخواهانهی پسا-آخرالزمانی را ترسیم میکند. رمان نمودهای روانکژی شامل روانزخم19trauma، دوپارهسازی20splitting، وازنش21disavowal، نگاره ذهنی تثبیتیافته و جایگزینی واقعیت با توهم را به خوبی ترسیم میکند. سامان22mind دولت به دلیل جنگ هسته ای و روانزخم عظیم و هولناکی که در پی داشته است دوپاره شده است. ما نشانهای کوچک از آن را از میان چشمان وینستون داریمُ، نشانهای کوچک که به ما امکان تصور جهانی ویران و مملو از مردمانی درمانده و ناامید را ممکن میکند، مردمانی که در آرزوی ترمیم و بازگشت نظم و سطوحی از امنیت هستند. سیاست دولت از همان روانزخم نشات گرفته و بر انکار و وازنش ناتوانی، آسیبپذیری و بیثباتی تکیه دارد. این مهم، پردهپوشی بر شکنندگی و مرگیست که به این شدت ورم کرده و برجستگی یافته است.
خودِ واقعیت بهواسطهی حزب کنترل میشود چراکه بهطور مداوم تاریخ را بازنویسی، بایگانیها را تغییر و حافظه را حذف میکند درحالیکه مشغول اقدامات بیپایانی از دوگانیاندیشی است:
« اما به تو گفتم، وینستون، که واقعیت، بیرونی نیست. واقعیت در ذهن آدمی هستی دارد و نه هیچ جای دیگر. نه در ذهن منفرد که میتواند به خطا رود و هر آن به هلاکت رسد: بلکه تنها در ذهن حزب، که جمعی و فناناپذیر است. هرآنچه حزب حقیقت در نظر بگیرد، حقیقت است. دیدن واقعیت جز از دریچهی چشمان حزب ناممکن است. این راستینه23factای است که باید دوباره بیاموزی، وینستون. این نیازمند اقدامی خود-تخریبگرانه است، تقلایی از اراده24will. پیش از این که بتوانی خردمند25sane شوی باید فروتن و خاکسار باشی.» (ص.۲۴۹)
انکار اختگی دستهجمعی در اوشیانا و تقلا برای چیرگی بر روانزخم جمعی، حکومت آزارکام26Sadistic ستمکار و خونخواری را پدید آورده است که دیدگاه ثابتش شامل ناانسانیسازی27dehumanisation فراگیر و کنترل شهروندانش است درکنار انهدام واقعیت، درونی بودگی و ظرفیتشان برای ابراز عشق. دوپارگی ناشی از هولوکاست هستهای در دوپارگی میان حزب درونی(ارباب) و حزب بیرونی و کارگر(بردگان) انعکاس یافته است. دوپارگی میان ارباب و برده، توطئههای پشتپردهی ارباب را از طریق پر کردن فضای اجتماعی با هیجانات شدید ترس و وحشت در هالهای از ابهام و پیچیدگی میآمیزد. ابزار ارعاب، چیرگی و کنترل تبدیل به غایت شده بود- اعمال قدرت، محض خاطر قدرت. شکنجهگر وینستون به او میگوید:
«حزب تنها و تنها محض خاطر خودش بهدنبال قدرت است. ما علاقهمند به خیری برای دیگران نیستیم؛ ما تنها تشنهی قدرتیم. نه ثروت یا شکوه یا عمر دراز یا خشنودی: تنها قدرت، قدرت محض…
هدف آزار، آزار است. هدف شکنجه، شکنجه است. هدف قدرت، قدرت است.» (ص.۲۶۳)
مدل سیاسی-اجتماعی اوشیانا از قبل معینشده و دايمیست. چنانچه اوبرین به وینستون میگوید، «قوانین حزب ابدیست» (ص.۲۶۲).
فرقهی برادر بزرگ و حزب، همبسته است و تغییر نمیکنند. آنها نمیمیرند. آنها واقعیت را مینویسند و خطایی نمیکنند. بیرون از حزب و واقعیتی که دیکته میکند، چیزی جز دشمن وجود ندارد، و حتی آن دشمن نیز دستساخته است. دشمنان آنانیاند که دیوانهاند. مجرمند. روانکژند. آنان بز بلاگردانند28scapegoats. اضمحلال مداوم آنان توسط حکومت گواهی بر حاکمیت توقفناپذیر حزب است؛ کمال و فناناپذیاش. حکومت دراصل خدایی ددمنش و آزارکام است که دلبخواهانه دشمنانش را میآفریند و خرد میکند درعینحال که رعایایش را از پا درمیآورد، تاحدی که از کنترل و تخریب لذت برد. قتل روانی هر فرد، حیات حکومت را تقویت میکند. مرگ واقعی هر فرد گواهی بر فناناپذیری حکومت است. اوبرین به وینستون میگوید، «فرسودگی سلول، نیروی محرک ارگانیسم است» (ص.۲۶۴).
مهم نیاز حزب به تبدیل مطلق است- از درون تهیشدگی فرد در نتیجهی انسانزدایی فاجعهبار. آن کسی که خودش را زنده حس میکند-فکر کردن، حس کردن، بودن-باید درهم شکسته و با ارادهی حکومت جایگزین شود. هیچ نوع دیگری از هستومندی29existence روا نیست. میل شهروند باید میل حکومت باشد و بنابراین شهروند به گنجانهای30receptacle خالی برای انباشته شدن با ارادهی حکومت تبدیل میشود: و اگر چنین نباشد، در واقع هیچ چیز نخواهد بود. اوبراین میگوید،« هیچ از تو باقی خواهد ماند، نه نامی در فهرست، نه خاطرهای در مغزی زنده. تو در گذشته، به همان اندازه که در آینده، ریشهکن خواهی شد. تو هرگز هستی نخواهی داشت» (ص.۲۵۴).
در شکل مفرط و ویرانگر روانکژی- دوپارهسازی شدید، عطش زیاد برای کینتوزی، تکانهی نفرتآمیز بهسوی ارباب- سوراخ ایجادکردن، استیلا و تهیساختن دیگری وجود دارد. هرچه وضعیت حادتر، هرچه شور قدرتمندتر، نمایشنامه سختگیرانهتر. دیگری باید تسلیم ارادهی روانکژ باشد، نمایشنامه یا خط مشی جنسی و/یا اجتماعی. عموما رابطهی عمیقا ناهموار آزارگر-آزارکامانه ذیل نام عشق، خاصبودگی و روشنفکری به اجرا درمیآید. قربانی مفلوک بایستی نمایشنامهی اربابی روانکژ را به صحنه درآورد، حتی اگر فراخوانی برای شکنجه و «توانبخشی» باشد، و با این حال قربانی توسط روانکژ ترغیب میشود که احساس کند سخاوتمندانه تحت مراقبت قرار گرفته و توسط وی درک شده است. در دل اغوای قربانی، نفرت در لباس عشق نمایان میشود( استین، ۲۰۰۵) و توهم، لاف واقعیت میزند( استولر، ۱۹۷۴، ۱۹۷۵). این آزارگر-آزارکامی در ۱۹۸۴ در رویارویی اوبرین و ویلسون چنین توصیف میشود:
«او برای لحظاتی همچون کودکی به اوبرین چسبیده بود و بر خلاف معمول با سنگینی بازوانی که دور شانه اش حلقه زدهبود احساس راحتی میکرد. حس میکرد که اوبرین محافظ اوست، که درد از جایی در بیرون، از خاستگاه دیگری ناشی میشد، که اوبرین آن کسی بود که قرار بود او را از آن درد نجات دهد.» (ص.۲۵۰)
او چشمانش را باز کرد و سپاسگزارانه به اوبرین نگاه کرد. به محض دیدن چهرهی جریح، فربه، بدریخت و بسیار زیرک، احساساتش دگرگون شد. اگر میتوانست حرکت کند دست دراز میکرد و بر بازوی اوبرین میانداخت. هیچ زمان او را به اندازهی آن لحظه عمیقا دوست نداشت، و نه صرفا همین، چرا که او حتی درد را تسکین داد… اوبرین او را تا مرز جنون شکنجه داد، و مشخص بود که تا دقایقی دیگر او را به دامان مرگ خواهد فرستاد. این تفاوتی ایجاد نمی کرد، در سطحی فراتر از دوستی آن دو صمیمتی با یکدیگر داشتند: شاید هیچگاه بر زبان نیاوردند اما جایی وجود داشت که آن دو میتوانستمد در آن دیدار و با هم به گفت و گو نشینند. اوبراین از بالا بدو مینگریست، تو گویی همان اندیشه در ذهن خود او نیز لانه داشت. (ص.۲۵۲)
شخصیت اوبرین، آشکارکنندهی آن جنبه از برانگیختگی شهوانی حزب است که دوشادوش بیم و وحشت مفرط در اعضایش ایجاد میشود، بهویژه آنانی که رویای قانونشکنی دارند. شور و هیجان پراکندن این خیال خفقانآور و فراگیر، که جنگ را صلح، نادانی را نیرومندی و بردگی را آزادی جا میزد از لحن و بیان اوبرین تراوش میکرد مادامیکه بیانش«یکجورهایی رویاگونه» و «ستایشآمیز» میشد… شوری جنونآمیز چهرهاش را فرا میگرفت. اوبرین اهداف حزب را با اهداف «ستمگران گذشته» مقایسه میکرد، آن تفتیشگران و آن رژیمهای تمامیتخواه بعدی همچون روسیه کومونیست و آلمان نازی.
«ما نه موافق اطاعت بدون رضایت قلبی هستیم و نه حتی موافق تسلیم. زمانی که سرانجام سر خم میکنید باید با ارادهی قلبی خود چنین کنید. ما بدعتگذار را بهخاطر مخالفتکردن با ما نابود نمیکنیم: مادامیکه مخالف ما باشد نابودش نمیکنیم. ما وا میگردانیمش31convert، ضمیر درونش را تسخیر میکنیم، بازمیدیسیمش32reshape. هر پلیدی و توهمی را از او بیرون میرانیم؛ به سمت خودمان میآوریم، نه در ظاهر بلکه از اعماق قلب و روح… ما پیش از آنکه مغزش را منفجر کنیم به کمال میرسانیمش. فرمان خودکامگان باستان « تو نباید » بود و فرمان تمامیتخواهان « تو باید ». فرمان ما « تو هستی » ست. هیچ احدی که به اینجا آورده میشود درمقابل ما قرار نمیگیرد. همگان غسل پاکی داده میشوند.» (ص.۲۵۵)
اوبرین از لذت درهم شکستن وینستون آکنده بود اوییکه اینک ذهن شکنجهگرش همچون ذهن خودش بود(ص.۲۵۶). این به شکل مرموزی تداعیکنندهی نظریهی لکان از روانکژی است آنجاکه میل دیگری جایگزین میل خود میشود. اوبرین به وینستون میگوید «میبایست تهیتان کرده و سپس از خودمان شما را پر کنیم» (ص.۲۵۶).
اوبرین در توضیح به وینستون از انگیزهی حزب یعنی قدرت برای قدرت، که یک وارونهسازی هدف-وسیله است(استین، ۲۰۰۵) به موضوعات مرگ، تعالی و جاودانگی اشاره میکرد، موضوعاتی که جملگی مورد توجه روانکژی هستند. او به وینستون میگوید قدرت، اشتراکیست، صرفا مستلزم « استیلای بر انسان دیگریست» و « فرد مادامیکه دیگر یک فرد نباشد صاحب قدرت است»(ص.۲۶۴). او استدلال میکند هر انسانی که آزاد است (منفصل و تنها) همواره مغلوب است چرا که «محکوم به مرگ است که فراتر از هر شکستیست» اما اگر تماما تسلیم حزب باشد میتواند از «کیستی خودش رها شود» و غرق در کیستی حاکمیت شود، «یکپارچه-قدرتمند و جاودان» شود (ص.۲۶۴). بنابراین حزب همچون نمادی فرهنگی ـکه نظریهی مدیریت وحشت را اثبات میکندـ معضل مرگ را با تبدیل به خدا شدن و به درون خود کشیدن تک تک اعضا حل میکند.
حزب همچنین معضل واقعیت را با کنترل کردن ذهنها و فرض گرفتن «واقعیت در بطن جمجمه هاست»(ص.۲۶۵) حل میکند. اوبرین میگوید «ما قوانین طبیعت را برمیسازیم»(ص.۲۶۵). حزب خداست. تنها فرمانش تسلیم است: چرا که تو همان مایی. مسلکش آزارگریست. مقصودش جاودانگیست. هزینهی آن انسانیت شهروندش است. نتیجهی نهایی تمثال خیالی سرخوردهای از تعالی بر پایهی قسمی روانکژی اجتماعی است که همهجاحاضر، کشنده و خواستار مرگ درونی است.
هنگامیکه وینستون متواضعانه برعلیه ایدهای که حاکمیت واقعیت را میسازد بحث میکرد و به یک« لکه غبار» بودن جهان باستان و « اندک بودن گونه آدمی » در یک عالم بینهایت پهناور اشاره میکرد، اوبرین بازهم بر این موضوع که طرز فکر حزب واقعیت را میسازد تاکید میکرد؛ او میگفت هرقدر هم واقعیت عینی هستی داشته باشد میتواند در قالب تفکر دوگانهباوری نادیده گرفته شده و به کناری رانده شود.
«ستارگان بر اساس نیاز ما میتوانند نزدیک یا دور باشند»(ص.۲۶۶). حاکمیت، همچنون شهریار ترسافکن و خودکامه واقعیت را کژ ساخته و توهم تحمیلی را به جای آن مینشاند. اوبرین میپرسد:
یک فرد چگونه قدرتش را بر دیگری تحمیل میکند، وینستون؟
وینستون فکر میکند و میگوید «با رنجاندن او ».
«دقیقا. با رنجاندنش. فرمانبری کافی نیست. اما اگر او رنج میبرد پس چگونه میشود یقین داشت که او درحال فرمانبری از ارادهی توست نه ارادهی خودش؟ قدرت در تحمیل درد و تحقیر نهفته است. قدرت در هزارتکهکردن ذهن انسان و بازچینش آن در اشکال انتخابی خودت است. شروع به دیدن می کنی، سپس چه نوع جهانی را میآفرینیم؟… جهانی از وحشت و تزویر و عذاب، جهانی مملو از تجربهی لگدمال کردن و لگدکوب شدن.، جهانی که در جریان پالایش خود، نه کمتر بلکه بیشتر در آن سنگدلی خواهد رویید. پیشروی در جهان ما پیش روی به سوی رنج بیشتر خواهد بود… در جهان ما هیجانی مگر ترس، خشونت، ظفر پیروزی و خودخوارداری وجود نخواهد داشت. هرچیز دیگری نابود خواهد شدـ هرچیزی» (ص.۲۶۶-۲۶۷)
منتها درجهی روانکژی، جهانی غیرانسانی از جنس بردگی مطلق، وحشت و نفرت است ـ جهانی که در آن درون آدمی از ریشه کنده شده و با ارادهی خونین و پر از نفرت جایگزین میشود. اورول جهانی مقعدی-آزارگرانه را بهوضوح بهتصویر میکشد (چسگت-اسمیرگل، ۱۹۸۴)، جهانی مملو از خروش آزارگری-آزارکامی و جاییکه تمامی مرزهایِ حافظ وجاهت، تمامیت، عشق و نیز قانون بهکلی فرو میپاشد. اوبرین میگوید:
«ما پیوند میان مادر و فرزند، مرد با مرد و زن با مرد را قطع کردهایم. دیگر هیچکس جرئت اعتماد به همسر یا فرزند یا دوست را نخواهد داشت. اما در آینده همسرانی یا دوستانی اصلا وجود نخواهند داشت. نوزادان در بدو تولدشان، همچون تخممرغی از مرغ، از مادرانشان گرفته خواهند شد. غریزهی جنسی ریشهکن خواهد شد. فرزندآوری تشریفاتی سالانه مثل تمدید کوپن خواهد شد. ما بایستی اوجکامی33orgasm را از میان برداریم. عصبشناسان ما درحال کار بر روی این موضوع هستند. هیچ وفاداری مگر وفاداری به حزب وجود نخواهد داشت. هیچ عشقی مگر عشق به برادر بزرگ وجود نخواهد داشت. هیچ خندهای مگر خنده برای چیرگی بر دشمن شکستخورده وجود نخواهد داشت. نه هنری خواهد بود نه ادبیاتی و نه علمی. مادامیکه همهجا حاضریم نیاز بیشتری به علم نخواهیم داشت. تمایزی میان زیبایی و زشتی وجود نخواهد داشت. نه کنجکاوی و نه اشتیاقی در روند زندگی خواهد بود؛ تمامی لذتهای هماورد34competing محو خواهند شد.» (ص.۲۶۷)
با در نظر گرفتن اینکه واقعیت اجتماعی برپایهی سیستم تفاوتها بنیان گذاشته میشود، واپسروی به مقعدگرایی در پی برهمزدن آن طرح اجتماعی است که براساس قانون و ارجنهادن به تفاوت تنظیم شدهاست. وقتیکه قانون در پی صیانت از جمعگرایی است، برپایی آن در هم شکنندهی استبداد است. در مقابل جهان مقعدی سادیدستی، قانون و تفاوت را ملغی و به جای آن خواست مستبد را مینشاند؛ خواه این مستبد فردی دیوانه باشد یا الیگارشی شرورر. [در این صورت]پیوند میان افراد و صمیمیتی را که داخل سیستمی طبیعی ایجاد میشودمورد حمله قرارا داده، از بین میبرد (مک دوگال ۱۹۷۲). تمام پی.ندهای اجتماعی میان و درون گروهی توسط اعمال خشم هستی شناختی و نفرت نسبت به صمیمیت، عشق، امید و نیکویی انسان نابود میشود.
مستبد جهان را به مدفوع تبدیل میکند. زمانی که دولت نابودی خود انسانها را برعهده بگیرد، این دیگر پروژهای روانپریشانه با ابعادی عظیم است. این همان جهان ۱۹۸۴ است، جهانی که در آن ساحتِ مارکی دوساد به بالاترین سطح سیاسی اجتماعی به مثابه یک هنجار فرهنگی میرسد. هر موجودی تصرف، تجاوز و شکنجه میشود و در نهایت در یک کامجویی خشم و نفرت ریشهکن میشود. دولت شهروندان خود را مصرف میکند و از حیات فانی آنان بقای ابدی جنون آمیز خویش را میسازد. در این عیاشیِ جنون آمیزِ تحقیر، همه تفاوتها ناپدید میشود مگر تفاوت میان ارباب و برده؛ تمام روابط اجتماعی به نفرت و ترس فروکاهیده میشود و جهانی انسانها به ذرات مدفوع بدل میشود.
اما یک تفاوت مهم میان دو جهان مارکی دوساد و اوشیانا وجود دارد. موجودیت جهان دوساد در گرو قاعده و هنجار بود، درنتیجه ملزم به اتکا بر افراد و کنشهای فردی بود که برخلاف آن هنجار عمل کنند حال آنکه جهان اوشیانا بهشکل ذاتی و بومیوار شامل نقض مرزهای جنسی و کامجوییهای مفرط بود. ارتباط جنسی روانکژانه درنقش یورشی علیه هنجار طبیعتا به بیبندوباری گروهی مفرط و حرمتشکنانه منجر میشود؛ وضعیتی که ناهمسانی را نقص میکند و تعرض وحشیانه، خونریزی، خفقان، مثلهسازی و مرگ را به اوج میرساند. اما دستورکار سادی، پیشاپیش، خود در قامت هنجار و معیار در اوشیانا تجسد یافته است. کنش جنسی آزارکامانه35sadistic به عنوان عنصر مرکزی در دستورکار مورد نیاز نیست چرا که رابطهی آزار-رنج کامانه36sadomasochistic پیشاپیش بر تمامی روابط اجتماعی سایه انداخته است. نفرت شهوانی فراگیر، پیشاپیش با و در چارچوب هنجارین اوشیانا ساختاربندی شدهاست.
از این قرار رابطه جنسی، همچون هرچیز دیگری، به ابزار اصلی حاکمیت برای حفظ قدرتش تبدیل میشود. حاکمیت این توان را دارد تا با «ضعیفترین نوع پورنوگرافی» کارگران را رام کند درحالیکه روی حذف تدریجی اوجکامی انسانی، یعنی آخرین پناهگاه لذت، فردیت و امید کار میکند. این مصداق حملهی مداوم در برابر استحالهی رابطهی جنسی است، چه به عنوان کنشی مبارزه طلبانه و چه بهعنوان وسیلهای برای نزدیکی. حاکمیت با حذف امکان اوجکامی انسانی، تکتک اعضای حزب را به کلی اخته خواهد کرد.(شاید حتی کارگران) ـ جسمی و روانی. رابطهی خصوصی با خود یا دیگری کمابیش حذف خواهد شد و حاکمیت به قدرتی بیپایان دست خواهدیافت، تبدیل شدن به اربابی ازلی و ابدی که از شهروندان بندگانی ابدی خواهد ساخت ـ« رد چکمهای داغشده بر صورت آدمیـ برای همیشه».
برای آشنایی با درمانگران کلینیک روانکاوی «دیگری» به اینجا مراجعه کنید.
پاسخ به پرسشهای متداول پیرامون درمان را از اینجا مطالعه کنید.
منابع
International Psychoanalytical Association. (n.d.). About psychoanalysis. Retrieved October 10, 2023, from https://www.ipa.world/en/psychoanalytic_treatment/about__psychoanalysis.aspx
Psychology Today. (n.d.). Psychoanalytic therapy. Retrieved October 10, 2023, from https://www.psychologytoday.com/us/therapy-types/psychoanalytic-therapy
Psychology Today. (n.d.). Psychoanalysis. Retrieved October 10, 2023, from https://www.psychologytoday.com/us/basics/psychoanalysis
Tarzian, M., Ndrio, M., & Fakoya, A. O. (n.d.). An introduction and brief overview of psychoanalysis. In A. Muacevic & J. R. Adler (Eds.), PMC. Retrieved October 10, 2023, from https://pmc.ncbi.nlm.nih.gov/articles/PMC10575551/


