دومین شماره از دیگرینامه با عنوان «در نکوهش و نکوداشت مهاجرت»، همزمان با روز جهانی مهاجرت (۱۸ دسامبر) منتشر شد. این مجموعه، نگاهی روانکاوانه به تجربهی مهاجرت دارد و در شش فصل منسجم، مهمترین دغدغههای روانی این پدیده را بررسی میکند.
مقالات این شماره، حوزههای گوناگونی را پوشش میدهند؛ از چالشهای اولیهای مانند یادگیری زبان جدید و شکلگیری دلبستگیهای تازه، تا مفاهیم عمیقتری مانند بازتعریف هویت، حس تعلق و درک نوینی از «خانه» و «وطن». بخش قابل توجهی نیز به موضوعاتی از قبیل سوگ، فقدان، نوستالژی و غم دوری از زادگاه اختصاص یافته است. افزون بر این، تأثیرات روانی تروما و مکانیسم انتقال آن بین نسلهای مختلف مهاجران، اختصاص یافته است.
نسخه الکترونیک هر مقاله به صورت رایگان در وبسایت ما قابل دسترسی است. همچنین نسخه PDF یکپارچه و طراحیشده این ویژهنامه از طریق وبسایت قابل خریداری میباشد. در صورت تمایل به دریافت نسخه چاپی، لطفاً از طریق راههای ارتباطی با ما در تماس باشید تا امکانات لازم را فراهم آوریم.
دیگرینامه ویژه مهاجرت
خرید نسخه الکترونیک/چاپی ویژهنامه مهاجرت
این مقاله ترجمه شده توسط محسن سلامت به قلم ریکاردو اینسلی، اندرو هارلم، پراتیوشا تومالا-نارا، لورا باربنل، و ریچارد روث است.
اگرچه میتوان استدلال کرد که تاریخ روانکاوی پیوندی عمیق با تجربهی مهاجرت دارد، واقعیت اما این است که نظریهپردازی روانکاوانه دربارهی این تجربه و دلالتهای آن برای درمان، بسیار عقبتر از سایر حوزهها حرکت کرده است؛ حتی در حالیکه نظریهپردازان روانکاوی بهطور فزایندهای به موضوعات غیرسنتی همچون فرهنگ، طبقه و نژاد پرداختهاند. در این مقاله، ما به بررسی چندین مسئلهی کلیدی میپردازیم که برای درک روانکاوانهی معاصر از مهاجرت به مثابه یک تجربهی روانی اهمیت دارند؛ همچنین به پیامدهای این تجربه برای درمان روانکاوانه، بهویژه هنگامی که بیمار، روانکاو یا هر دو مهاجر باشند. در برخی حوزهها نیز از ادبیات بیرون از روانکاوی بهره میگیریم تا گفتوگوی نظری را با دیگر رشتهها پیوند داده و بسط بخشیم. از جمله موضوعات و مضامینی که مورد بحث قرار میدهیم، میتوان به فقدان و سوگواری1Loss and Mourning، زبان2Language، همانندسازی قومی3Ethnic Identification و نژادپرستی4Racism، متغیرهای درمانی5Therapeutic Variables، تروما و مسائل نسلی6Generational Issues اشاره کرد.
ابعاد بهنجار و نابهنجار مهاجرت
تاریخ روانکاویْ خود با نقلمکانهای تروماتیک7Traumatic Dislocations گره خورده است؛ چراکه هولوکاست نازی بسیاری از روانکاوان را ناگزیر ساخت تا از سرزمینهای خود بگریزند. این نقلمکانها با گسست از پیوند با وطن و عزیزان همراه بود و در بسیاری موارد به معنای نابودی کامل اجتماعاتی بود که به آن تعلق داشتند. افزون بر این، بسیاری از این روانکاوان در کشورهای میزبان با پذیرشی دوپهلو مواجه شدند. در ایالات متحده و دیگر نقاط، آنها ناچار بودند با قومگراییها8Ethnocentrisms و یهودیستیزیها کنار بیایند؛ امری که بار دیگر اضطرابهایی دربارهی امنیت و نابودی را برانگیخت (گیفورد، 2003؛ گوگین، گوگین، و هیل، 2004). گفته شده است که در مواجهه با چالشهای ناشی از این نقلمکانها، و برای بازسازی حس امنیت در سرزمینهای تازه، بسیاری از روانکاوانْ سنتهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسیای که در اروپا جزء لاینفک روانکاوی بود را کنار گذاشتند (جیکوبی، 1986)، و در عوض گرایشی پیدا کردند به اینکه «بخشهایی از خود و تاریخ شخصیشان را مهر و موم کنند» (زارتسکی، 2005؛ ص. 11). امروزه روشن است که یکی از پیامدهای این نقلمکانهای تروماتیک، و دفاعهایی که برای مهار بار هیجانی آنها برپا شد، این بوده است که روانکاوان مهاجر، بهطور فراگیر، موضوعی را نادیده گرفتند که خود عمیقاً با آن درگیر بودند؛ یعنی فراز و نشیبهای تجربهی مهاجرت و پیامدهای روانی آن.
در باب روانکاوان مهاجر میتوان استدلال کرد که نظریهی کلاسیک روانکاوی نیز به این گسست9Dissociation یاری رساند؛ حتی میتوان گفت همدست آن بود. این فرض که وضعیت مهاجرتی بیمار (و حتی روانکاو) میتواند معنایی ژرف داشته باشد (معنایی که به هستهی نگرانیهای تحلیلی نفوذ میکند، مانند بازتولید پیکربندیهای خویشتن10Self: در تمام بخشهای این مقاله، «خویشتن» به عنوان معادل فارسی self به کار رفته است؛ مترجم. و روابط ابژه در ماتریس انتقال–انتقالمتقابل) برای مدتی طولانی و در برخی محافل هنوز، بهمثابه امری مرتد در روانکاوی تلقی میشود. دلیل این امر آن است که وضعیت مهاجرتی بیشتر بهعنوان یک شرط اجتماعی یا رویداد محیطی11Environmental Circumstance فهم شده است؛ بستری که، هرچند گاهی میتواند پدیدههای درونروانی بنیادی را روشنتر (یا مبهمتر) کند، اما از لحاظ مفهومی از ذهن/ شخصی که در آن جای گرفته متمایز و از نظر بالینی کماهمیتتر شمرده میشده است. این مدل از فهم رابطهی شخص و زمینه (فرد و بافتار) که کلیفورد گیرتز، انسانشناس (1973، فصل دوم)، آن را لایهای12Stratigraphic نامیده است، ضامن روانکاوی کلاسیک شد. نظریهی رانه13Drive Theory محیط (به عنوان بستر) را به چیزی کمی بیشتر از یک محل14Site برای ابراز، تغییر مسیر و/یا ناکامی فشارهای درونی تقلیل میداد. از این منظر، نظریهپردازی دربارهی مهاجرت چندان معنایی نداشت، زیرا محیط در نسبت با کامروایی15Gratification امری ثانویه تلقی میشد. بنابراین، هم بهدلیل شیوهای که روانکاوان مهاجر با پراکندگی اقوامشان16Diaspora مواجه شدند، و هم بهدلیل مفروضات ذاتی نظریهی کلاسیک رانه، تجربهی مهاجرت (و بهویژه اهمیت آن برای رابطهی تحلیلی) تا مدتها و تا همین اواخر، توجه اندکی را از سوی نویسندگان روانکاوی به خود جلب کرد.
چشمانداز مفهومی روانکاوی در طی 25 سال گذشته دستخوش دگرگونیهای چشمگیری شده است. بارزترین جلوهی این تغییر برای بسیاری از درمانگران، در ماهیت مشارکت روانکاو در مواجههی تحلیلی نمود پیدا میکند. امروزه روانکاو بیشتر به عنوان کسی اندیشیده میشود که درون یک چارچوب مرجع ذهنی17Subjective Frame of Reference کار میکند؛ چارچوبی که نه تنها بر دانش و مهارت حرفهای استوار است، بلکه بر تجربهی زیسته نیز تکیه دارد، شامل ابعادی از زندگی که نه قابل تقلیل به چارچوبهای مرجع سنتی تحلیلیاند و نه حتی بهترین نحو فهم آنها از مسیر چنین چارچوبهایی میگذرد (برای مثال، روابط خانوادگی هستهای). به همین ترتیب، رابطهی تحلیلی امروز بیشتر بهصورت یک نهاد همساختهشده18Coconstructed موجود در فضایی بینذهنی فهمیده میشود؛ رابطهای که بهطور همزمان هم از بسترهای گوناگون (شخصی، فرهنگی، سیاسی) جان میگیرد و هم به آنها پاسخ میدهد.
زبان در مهاجرت
مضاف بر این، شیوهی دیگری نیز برای توصیف این دگرگونی همزمان وجود دارد. اگر در گذشته گسترش دامنهی19Widening Scope روانکاویْ ناظر بر انطباق20Accommodations تکنیکها بود تا روانکاوان بتوانند با طیف وسیعتری از سایکوپاتولوژیها کار کنند (استون، 1954)، امروزه در میانهی نوعی گسترش دامنه دیگری قرار داریم؛ گسترشی که نه تنها به نوع بیماران مربوط میشود، بلکه به مسائلی که بهطور بالینی و نظری با آنها درگیر میشویم نیز کشیده شده است. کار ما بهطور فزایندهای آغشته به آگاهی از اهمیت روانشناختی تجربهی فرهنگ، نژاد و قومیت است. از آنجا که پدیدهی مهاجرت بیشازپیش در کار ما اهمیت یافته (چرا که هم بیماران و هم روانکاوان روزبهروز بیشتر از فرهنگها، ادیان و زبانهای متفاوت میآیند) ضرورت نظریهپردازی پیرامون این تجربهها دوچندان شده است.
فقدان و سوگواری
این ایده که سوگواری21Mourning نقشی محوری در روانشناسی مهاجرت ایفا میکند، بهخوبی مستند شده است. گرینبرگ و گرینبرگ (1984، 1989) از نخستین نظریهپردازان روانکاوی بودند که به همهجاحضوریِ22Pervasiveness سوگواری در مهاجرت تأکید کردند و استدلال نمودند که تجربهی سوگواری همواره به شرایطی که فرد را وادار به ترک سرزمین مادری میکند گره خورده است. این انگیزهها میتواند از بحرانهای اقتصادی گرفته تا تجربهی قربانی شدن در برابر سرکوب سیاسی ویرانگر یا نسلکشی متغیر باشد (هالند، 2006؛ ولکان، 1993). تجربههای فاجعهباری که مهاجرت را برمیانگیزند، اغلب با تروما آمیختهاند، و این امر لایهای پیچیدهتر بر تجربهی مهاجرت میافزاید.
با این حال، فارغ از انگیزههای ترک وطن، بهطور معمول مهاجرت فرایندهای سوگواری را فعال میسازد. مهاجران برای والدین، خواهران و برادران و حتی در برخی موارد فرزندان خود سوگواری میکنند. همچنین برای دوستان و شبکهی گستردهی روابطی که هویتشان را سازمان داده بود، به سوگ مینشینند. در عین حال به همان اندازه مهم است که مهاجران برای حس مکان23Sense of Place نیز سوگواری میکنند: برای آشنابودگیِ اشیاء و معماریای که زمانی ساختار زندگیشان را شکل داده بود. فقدان بوها، طعمها، صداها و ریتمهای زندگی که در طی رشد، به شکلی عمیق حس خود24Sense of Self را در جهان شکل دادهاند، بخشی از تجربهی نقل مکان مهاجر است. اینها عناصری فرهنگیاند که از نخستین تجربههای پیشکلامی در تعامل با مراقبان در محیطهای آشنا در تار و پود تجربهی خویشتن نقش بستهاند، همانگونه که وینیکات (فصل 7، 1971) بهدرستی مشاهده کرده است. به بیان دیگر، مهاجران نه تنها برای افراد و مکانها، بلکه برای فرهنگ نیز سوگواری میکنند (اینسلی، 1998). این سوگواری فرهنگی (اینسلی، 1998) به طیفی از استراتژیها میانجامد: از تلاش برای ترمیم حسِ فقدان، تا انکار آن یا کاهش تأثیرش. بیشتر نظریهپردازان روانکاوی بر این باورند که این فرایندهای سوگواری بخش حیاتی تجربهی مهاجرتاند و نقشی مهم در «تفرد سوم25Third Individuation» مهاجران (اختر، 1999) بازی میکنند؛ چراکه آنان میکوشند تجربههای فقدان و تغییر را که بخشی بنیادی از چنین دگرگونی عظیمی در هویتشان است، در خود یکپارچه یا تحکیم کنند (اختر، 1999، 2011). شدت این تجربهها چنان است که وُلکان (2007) استدلال میکند مهاجران در واقع سوگوارانی ابدی26Perennial Mourners هستند.
سوگواری در مهاجران همواره به بازشکلدهی جهان درونیِ خویشتن و بازنماییهای ابژه گره میخورد. آنتوکولتز (1994) فرایندهای دگرگونی فردی را در بستر مهاجرت توصیف کرده و به لایههای مختلفی اشاره میکند که در آنها این تجربه بر شکلگیری خویشتن تأثیر میگذارد. او استدلال میکند که آنچه سفرهای میانفرهنگی27Cross-Cultural Journeys مینامد، نوعی بحران تحولی را برمیانگیزد؛ بحرانی که فرد را وارد جدالی برای یکپارچه ساختن هویتها و ارزشهای فرهنگی تازه با آنهایی میکند که پیشتر توسط والدین و محیط اجتماعی بومی منتقل شده بودند (ص. 35). به بیان دیگر، ابعاد رشدی و دگرگونساز تجربهی مهاجرت، تغییراتی را در ساختار خویشتن ایجاب میکند که خود به فعالسازی فرایندهای سوگواری منجر میشود. بخشی از آنچه مورد سوگواری قرار میگیرد، همان نسخهای از خویشتن است که به ناچار در سرزمین مادری جا گذاشته شده است.
ما این فرایندهای سوگواری را در پیوند با دورههای بهمریختگی28Disorganization، درد و ناکامی درک میکنیم؛ اموری که بهطور معمول بخشی از تجربهی مهاجر هستند (گرینبرگ و گرینبرگ، 1984). این وضعیت تا حدی به این واقعیت مربوط میشود که مهاجرت، حتی زمانی که از روی انتخاب و در بهترین شرایط رخ دهد، بهطور اجتنابناپذیر همراه با نقل مکان و گسست29Disruption است، چراکه با از دست رفتن پیوستگی بافتاری30Contextual Continuity همراه میگردد. در نوشتههای اخیر روانکاوی تلاش شده است تا نشان داده شود که چگونه این گسستهای بافتاری ناشی از مهاجرت میتوانند در روان بازنمایی شوند و در رابطهی تحلیلی بالفعل گردند31Enacted (بوندار، 2004؛ بولانگر، 2004؛ هارلم، 2010؛ ایپ، 2010؛ لجیتمائر، 2001). تز اصلی در این رویکردها آن است که مهاجرت نهتنها فرد را از بافتهای محیطی معین جدا میکند، بلکه انسجام و تداوم تجربهی خویشتن را نیز مختل میسازد. مهاجرت، بهویژه زمانی که با تروما همراه باشد، میتواند منجر به از دست رفتن تماس خودآگاه با وضعیتهای خویشتن32Self-States گردد (برومبرگ، 1998، 2006؛ همچنین نک. استرن، 1997، 2010)؛ وضعیتهایی از خویشتن که ریشه در روابط پیشامهاجرتی، همانندسازیهای قومی و معانی فرهنگی دارند. با این حال، این وضعیتهای خویشتن تجزیهشده33Dissociated همچنان در انتخابهای زندگی، تداعیها، رویاها و در ماتریس انتقال-انتقالمتقابل بازنمایی میشوند.
عواملی که میتوانند بر فرایند سوگواری مهاجر تأثیرگذار باشند عبارتاند از: تجربههایی که مهاجر را به ترک وطن واداشتهاند؛ برخی افراد در سرزمین مادری خود با رنجهای شدیدی مواجه بودهاند (از جمله نژادپرستی، آزار مذهبی و حملات نسلکشانه) بهگونهای که احساس فقدان در ارتباط با خانواده و اجتماع بهوسیلهی حس رهایی از موقعیتهای تهدیدکنندهی حیات جبران یا تعدیل میشود. چنین شرایطی آشکارا تجربهی روانی ترک وطن را دگرگون میسازد. شیوههایی که تکنولوژیهای ارتباطی معاصر بر تجربهی فاصله اثر میگذارند؛ با گسترش وسیع تلفن همراه و اینترنت، مهاجر میتواند (برای مثال) از طریق اسکایپ34Skype با عزیزان خود ارتباط زنده برقرار کند.
تغییر فرهنگی، فقدان ابژه نمادین و فرایند ترمیمی
بدینترتیب اثر روانی فقدان کاهش مییابد. امروزه حفظ تماس با خانواده و دوستانی که در وطن ماندهاند بسیار آسانتر است. همچنین امکان تماشای مسابقات ورزشی تیمهای محبوبِ داخل وطن یا استمرار ارتباط با اشکال فرهنگی زادگاه فراهم شده است (اینسلی، 1998). نوآوریهای تکنولوژیک در دو دههی اخیر تجربهی مهاجرت را بهشکلی رادیکال دگرگون کردهاند و به مهاجران این امکان را میدهند که پیوندهایی را حفظ کنند که در گذشته بهشدت مختل یا حتی بهکلی قطع میشدند.
واژه مرتبط دیگری که برای بررسی تأثیر مهاجرت بر خویشتن و بازنماییهای ابژه بهکار میرود، مفهوم فرهنگپذیری35Acculturation است؛ یعنی میزانی که فرد جنبههایی از فرهنگ جدید را در نسبت با خویشتن ادغام میکند یا آنها را رد مینماید. کار بِری (1990) دو نسل از تفکر روانشناختی دربارهی فرهنگپذیری را تحتتأثیر قرار داد. او مطرح کرد که فرهنگپذیری فرایندی طبیعی، اجتنابناپذیر یا خطی نیست، بلکه پدیدهای پویا با پیامدهای چندگانهی ممکن است: همگونسازی36Assimilation (رها کردن فرهنگ اولیه و پذیرش فرهنگ جدید)، یکپارچهسازی37Integration (حفظ جنبههایی از فرهنگ اولیه همراه با پذیرش جنبههایی از فرهنگ جدید)، جدایی38Separation (حفظ فرهنگ اولیه و رد فرهنگ جدید)، کنارکشیدن39Marginalization (رد هر دو فرهنگ؛ چه فرهنگ اولیه و چه فرهنگ جدید). نویسندگان معاصر روانشناسی مبتنی بر بنیان کار بِری نشان دادهاند که فرهنگپذیری بسیار چندبُعدی و پیچیدهتر از آن چیزی است که پیشتر تصور میشد. آنها این موضوع را به مشاهداتی پیوند زدهاند مبنی بر اینکه نسل کنونی مهاجران، هرچه بیشتر در معرض فرهنگ غالب ایالات متحده قرار میگیرند، نه آن که بهتر سازگار شوند، بلکه بیشتر در معرض مشکلات روانی قرار میگیرند (شوارتز، آنگر، زامبوانگا، و شاپوچنیک، 2010).
نمونهای از گسست در تداوم تجربهی خویشتن، در روایت بولانگر (2004) دیده میشود؛ او شرح میدهد که چگونه بیمار ۲۹ سالهاش، خوانیتا، که در ۱۱ سالگی بهعنوان یک پناهجوی کوبایی وارد ایالات متحده شد، در گذار میان خویشتن پیشامهاجرتی و خویشتن پسامهاجرتی خود هنوز دچار مشکل است. او بارها از خود میپرسد: «چه کسی میتواند باور کند؟ واقعاً اینجا هستم. چطور به اینجا رسیدم؟ قرار است اینجا چه کنم؟». او از خویشتن کودکانهاش، «تامبوی40Tomboy: دختری که علایق، رفتارها، سبک پوشش یا فعالیتهایی دارد که در یک فرهنگ خاص معمولاً با پسرها مرتبط دانسته میشود؛ مترجم.» سرکشی که در دل یک اجتماع پرجنبوجوش زیست میکرد، کاملاً دلسرد شده و در دوران پس از مهاجرت به کودکی تنها در خانه41Latchkey تبدیل شده که درنهایت بسیار چاق شده است. در بزرگسالی، احساس میکند دیگران از او انتظار دارند ریشههای طبقاتی–کارگری کوبایی خود را کنار بگذارد. بولانگر اشاره میکند انتخابهای شغلی او با «تجربهی درونیِ دیگربودگی42Otherness» او همخوان است و بدینترتیب شرایط مهاجرتش را بازتولید میکند. خوانتیا رؤیایی را توصیف میکند که در آن با کری گرنت (بازیگر آمریکایی) در اتوبوس مواجه میشود و به روانکاوش میگوید: «او مشکلاتش را با تبدیل شدن به فردی دیگر حل کرد» (ص. 366).
بولانگر (2004) همچنین تجربهی خودش را در کار با بیماری انگلیسی، پاتریشیا، روایت میکند. بولانگر که خود یک مهاجر بریتانیایی [زن] به ایالات متحده بود، اظهار میکند که فاصلهاش را از دیگر مهاجرانِ مشابه حفظ میکرد؛ اما پاتریشیا (اولین بیمار انگلیسی او) بهواسطهی پیشینهی طبقاتی آشنا، لهجه و آداب اجتماعی خود، این فاصلهی فضایی–زمانی را کنار میزند و امکان فاصلهگذاری را ناممکن میسازد. در اینجا، همانندسازی همگام43Concordant Identification (رکر، 1968) چالشی اساسی ایجاد میکند. بولانگر آشکارا به خواننده میگوید که یکی از انگیزههای مهاجرتش فرار از «پاسخهای هیجانیِ چیدهشده و محدود/فشردهشده44Clipped and Constricted Emotional Responses که اغلب بهجای رابطهی واقعی در انگلستان جازده میشد … و حالوهوای عاطفه افسردهوار که بهصورت هنجار غالب بود» بوده است (ص. 369). او خود را گرفتار فعلیتیافتگی45Enactment میبیند که در آن نقش «آمریکایی زرنگ» را بازی میکند و خویشتنِ مهاجر بریتانیاییاش را منکر میشود، در حالیکه تقلا برای پذیرفتهشدن را (که بهخوبی میشناخت) نادیده میگرفت (ص. 369). این مثال بهخوبی نشان میدهد که چگونه تجربهی مهاجرت میتواند هم برای روانکاو و هم برای بیمار، در متن مواجهه درمانی، رویاروییهایی قدرتمند با نسخههای گمشده یا انکارشدهی خویشتن ایجاد کند.
احساس گناه ناشی از جلای وطن در مهاجرت
در نهایت، ابعاد تجربهی طبقاتی که بهعنوان بخشی از ناخودآگاه هنجار46Normative Unconscious (لیتون، 2006) درونی میشوند، برای مهاجران منبع تنش و تعارض هستند و بعد دیگری از ناپیوستگی47Discontinuity در تجربهی خویشتن بهشمار میروند. مهاجران به شکل خودآگاه و ناخودآگاه با تجربههای جایگاه طبقاتی وارد کشور جدید میشوند؛ تجربههایی که با موقعیتهای جدیدشان در فرهنگ میزبان درهمتنیده میشود (اینسلی، 2009، 2011). برخی مهاجران میکوشند جایگاه طبقاتی خود را پشت سر بگذارند (مثلاً از طریق درآمد بیشتر، ارسال پول برای خانواده در وطن، یا همانندسازیهای تازه با فرهنگ میزبان). در مقابل، مهاجران طبقات بالاتر ممکن است سوگوار فقدان جایگاه طبقاتی خود در وطن باشند؛ امتیازات و سلسلهمراتب اجتماعی–طبقاتیای که روزگاری ساختار زندگیشان را تعریف میکرد.
زبان
درمان روانکاوانهای که در آن یک یا هر دو شرکتکننده مهاجر هستند، پرسش زبان را در دل مواجههی درمانی پیش میکشد.
روانکاوی از دیرباز به زبان و اهمیت آن بهعنوان بخشی از فرایند درمان علاقهمند بوده است. مقالهی کلاسیک لونشتاین (1956) دربارهی نقش زبان در موقعیت تحلیلی همچنان یکی از کلیدیترین مشارکتهاست که به ما کمک میکند کارکرد زبان را در نسبت با سوژهی تحلیلی نظریهپردازی و فهم کنیم. در آن مقاله، او استدلال میکند که فرایند ریختن تجربهها در قالب کلمات حیاتی است، چرا که به ما کمک میکند پیوند کاملتری با خاطرات و احساسهای وابسته به آنها برقرار کنیم. زبان همچنین وسیلهای است که از طریق آن این خاطرات و تجربههای عاطفیْ برونی و عینی میشوند، و از این طریق به بخشی از واقعیت مشترک میان درمانگر و بیمار بدل میگردند. لونشتاین استدلال میکند که این عینیسازی همچنین رابطهی بیمار با تجربههای خودش را تغییر میدهد. تجربهها در مقام امری که از خلال بیان گفتاری انضمامی شدهاند، جایگاه متفاوتی در زندگی درونروانی ما اشغال میکنند. سرانجام، زبان کارکردی کاتارتیک48Cathartic دارد، یعنی گفتار بهعنوان سازوکاری که از خلال آن عواطف تخلیه میشوند و بار هیجانیشان را از دست میدهند. همچنین یک کارکرد همبسته نیز وجود دارد، بدین صورت که زبان به مقید کردن عواطفی کمک میکند که در غیر این صورت بیش از حد قدرتمند و طاقتفرسا میبودند. به بیان دیگر، بیان تجربه از سوی بیمار و به زبان آوردن هیجانهای قدرتمند، به سازماندهی آنها کمک میکند و از تسلط بیش از حدشان بر ما میکاهد.
یکی از مقالات کلاسیک و درخشان در این حوزه (که بهطور خاص به مسئلهی دوزبانگی49Bilingualism در موقعیت تحلیلی میپردازد) نوشتهی رالف گرینسن (1950) با عنوان «زبان مادری و مادر50The Mother Tongue and the Mother» است. گرینسن با نیرویی اقناعکننده استدلال میکند که در بیماران دوزبانه، انتخاب زبان میتواند کارکردهایی پیچیده و چندلایه داشته باشد. از یکسو، سخن گفتن به زبان مادری امکان میدهد تا فرد بیواسطهتر و مستقیمتر با هیجانهایی پیوند بخورد که پیرامون خاطرات و تجربههای کودکی تنیده شدهاند. توصیفها نیز در زبان مادری حالتی پرظرافتتر مییابند. در مقابل، زبان غیرمادری میتواند نقش دفاعی ایفا کند: برای نمونه، گاه بیان برخی چیزها یا بروز برخی احساسات در زبان دوم آسانتر میشود، چرا که بیمار به لحاظ هیجانی همان پیوند پرشدت را با آن زبان دوم ندارد. در برخی بیماران، این وضعیت حتی سبب میشود قیود کمتری در گفتار به زبان دوم تجربه کنند، چرا که این زبان به آنان مجال میدهد از نگاه سرزنشگر سوپرایگو بگریزند. در نوشتهای دیگر، یکی از ما کار با بیماری مهاجر را شرح داده است که هرچند کاملاً دوزبانه بود، از سخن گفتن با مادرش به زبان مادری امتناع میکرد تا خشمش را نسبت به او به شیوهای کنشنما51Acting Out به رخ بکشد (اینزلی، 2002). بهبیان دیگر، زبانْ خود را بهعنوان ابزاری برای گونهگونترین کارکردهای سایکوداینامیک عرضه میکند.
این مشاهدات دربارهی کارکرد زبان، در پیوند با هیجان، ابراز، اصالت و دفاعها، برای اندیشیدن به پرسشهای معاصر دربارهی کار با بیماران دوزبانه در بستر روانکاوی اهمیتی بنیادین دارند. بکسبام (1949) نشان داده است که اکتساب زبان دوم چگونه بهطرزی ژرف با پویاییها و سازماندهی تجربهی درونروانی در مهاجران درهمتنیده است. آمایتی-مهلر، آرژنتیری و کانستری (1990) نیز این تم را بسط دادهاند و به موقعیتهایی پرداختهاند که در آن بیمار و روانکاو به زبان موسوم به «مادری» سخن نمیگویند؛ اصطلاحی که بهگفتهی آنان «رایج است، اما از دقت لازم برخوردار نیست» (ص. 569). این موقعیتها سه مورد هستند: (الف) روانکاوی که مهاجرت کرده و اکنون با بیمارانی کار میکند که زبان مادریشان با زبان او تفاوت دارد؛ (ب) بیماری که مهاجرت کرده و نزد روانکاوی در حال درمان است که زبان بومی محل را سخن میگوید؛ و (ج) حالتی که در آن هر دو (بیمار و روانکاو) مهاجرند و تحلیل را در زبانی سوم، که زبان مادری هیچیک نیست، پیش میبرند. جالب آنکه آمایتی-مهلر و همکارانش به حالت چهارم آشکار اشاره نمیکنند: اینکه روانکاو و بیمار هر دو مهاجر باشند و با یکدیگر به زبان مادریشان کار کنند؛ وضعیتی که در برخی موارد میتواند بهشکل دفاعیِ انکارِ این واقعیت عمل کند که دیگر در «خانه» نیستند. آنان همچنین یادآور میشوند که بسیاری از روانکاوان اولیه با بیمارانی کار میکردند که زبان مادریشان با زبان خود آنان تفاوت داشت، و میان دو دسته تمایز میگذارند: روانکاوان چندزبانه52Polylingual، یعنی کسانی که توانایی سخن گفتن به بیش از یک زبان را بسیار زود و در کودکی کسب کردهاند، و روانکاوان پالیگلات، یعنی کسانی که توانایی سخن گفتن به زبان دیگر را پس از سپری شدن دورهی بحرانی اکتساب زبان فرا گرفتهاند.
آمایتی-مهلر و همکاران (1990) در تأمل بر این وضعیتهای زبانی، بر چندلایگی رابطهی روانیِ شخص چندزبانه با زبان تأکید میورزند:
«تجربهی بالینی، در حقیقت، بر نقش سن و شرایطِ یادگیری، بر روابط عاطفی-شخصیای که زبانهای گوناگون در متن آنها آموخته و بهکار برده میشوند، و نیز بر کارکردها و جایگاه آشنا یا اجتماعیِ بستر فرهنگیِ هر زبان انگشت میگذارد» (ص. 572).
بدین ترتیب، تأکید و اهمیت بیشتری بر این مفهوم نهاده میشود که دغدغههای ما نه تنها به زبان به عنوان ابزاری کارکردی که در رابطهای خاص با هیجان و حافظه قرار دارد محدود نمیشود، بلکه زبان بهطور عمیقی در ملاحظات فرهنگی که دارای ظرفیتهای ارزشی خاص خود هستند، جای گرفته و با آنها درآمیخته است. این ظرفیتهای ارزشی هرچند به رابطه کلیتر زبان و هیجان مرتبط هستند، اما دقیقاً مشابه آن نیستند. آمایتی-مهلر و همکاران (۱۹۹۰) این پرسش را مطرح میکنند: چگونه باید درباره چیزی که شخصیت سوژه چندزبانه را تشکیل میدهد، نظریهپردازی کنیم؟ این پرسشی است که مستقیماً از درک بسیار غنیتر رابطه بین فرد، زبان و فرهنگ سربرمیآورد:
«ما بر این باوریم که با جایگزینی زبان دوران کودکی با زبانی نو، زبانی که مسیرهایی تازه برای اندیشهها و عاطفهها فراهم میکند، و با بهکارگیری بستری فرهنگی–هیجانی که با تعارضهای کهن نشانگذاری نشده است، برخی بیماران نه تنها در برابر مقاومتها و دفاعهای خود سر فرود میآورند، بلکه میتوانند مسیرهای تازهای (ولو به بهای دوپارهسازیهای عمیق و دردناک) برای درونفکنیهایی معتبر و ساختاری پدید آورند» (ص. 575).
بازگشت واقغی و خیالی مهاجر به خانه
این تأملات، مؤلفان را به طرح پرسشهایی کلیدی میکشاند: «چگونه سطوح خودآگاه، ناخودآگاه و نیمهآگاه در پیوند و مفصلبندی میان بازنماییِ شی53Thing Representation و بازنماییِ کلمه54Word Representation سازمان مییابند، آنگاه که «کلمات» در بیش از یک زبان به صحنه آورده میشوند؟» و نیز «واپسرانیها، دوپارهسازی و فرایندهای یکپارچهساز چگونه در تعاملات متقابل خود در زبانهای گوناگون رخ مینمایند؟ و چگونه میتوان وضعیت چندزبانگی را همچون واسطهای اندیشید که یا به تقویت دفاعهای ساختاری مدد میرساند یا بستری برای پاتولوژی فراهم میکند؟» (آمایتی-مهلر و همکاران، 1990، ص. 575). تمامی مشاهدات ما تا اینجا گویای آناند که زبان چگونه به شیوههای گوناگون برای بازنماییِ خویشتنمان، احساساتمان و جهانمان بهکار گرفته میشود. زمانی که درمانگر و بیمار زبانی مشترک ندارند، و بیماران میکوشند تجربهها و احساساتشان را از خلال ساختار وضعیتهای زبانی متفاوت منتقل کنند، این انتخابها بیشک بر کیفیت کار تحلیلی و بر نحوهی تجربهی آن تأثیر میگذارد.
این نکته حتی در شرایطی نیز صادق است که هر دو، بیمار و روانکاو، کاملاً دوزبانه باشند.
گسترش طبیعی این تأملات دربارهی زبان و تجربهی مهاجرت، فهم نقش زبان در پیوند با مسئلهی پیشتر طرحشدهی فقدان و سوگواری است. رابطهی میان زبان و هویت در واپسروی55Regression و تجربههای بیثباتسازی56Destabilization مهاجران نقشی چندگانه ایفا میکند. برای مهاجری که زبان مادریاش با زبان فرهنگ جدید تفاوت دارد، هر تلاش برای برقراری ارتباط به شکلی فرساینده تجربه میشود و در سطح سوبژکتیو همچون یادآوری نقص و کاستیِ خویش عمل میکند؛ یادآوریای که تعادل ساختارهای خویشتن و جایگاه نارسیسیستیک او را متزلزل میسازد. اغلب، مهاجران شکافی میان تواناییها و ظرفیتهای واقعی خود و آنچه در زبان دوم قادر به بیانش هستند تجربه میکنند. از اینرو، از دست دادن کارکرد زبان مادری همچون فقدان تجربه میشود؛ چرا که زبان در تار و پود ساختار روانی ما (چه بهصورت آشکار و چه پنهان) تنیده شده است. زبان افزون بر این، نقشی حیاتی در سازوکارهای رابطهای و تنظیم متقابلی57Mutually Regulating دارد که به سازمانیابیِ خویشتن یاری میرساند و به آن حس زندهبودن، حرمت58Esteem و نارسیسیزم سالم میبخشد. بدین جهت، هنگامی که زبان مادری توانایی خود را برای ایفای چنین نقشی از دست میدهد، این فقدان بخشی از فرایند سوگواریای است که از دیرباز در مهاجران شناخته شده است (نگاه کنید به: گرینبرگ و گرینبرگ، 1984). در همین مسیر، میرْسکی (1991) یادآور میشود:
«فقدان زبان مادری در مهاجرت با احساسی ژرف از فقدان هویتِ خویشتن و ابژههای درونی همراه است. آموختن زبانی نو دربردارندهی درونیسازیِ بازنماییهای تازهی خویشتن و ابژه است و فرایند درونیِ جدایی را دوباره فعال میسازد» (ص. 620).
لیجتمائر (2001) نیز نکتهای مشابه را در شرح کار بالینی خود با بیماری مهاجر مطرح میکند: «ناتوانی آن زن در یکپارچهکردن بازنماییِ خویشتنِ سرزمین مادری59Native با بازنماییِ نوظهورش به پیامدی مسئلهزا انجامید: کنارهگیری قوممدار60Ethnocentric Withdrawal که شامل چنگزدن به تصویری آرمانیشده از فرهنگ اولیه دیگر بود» (ص. 432). چنین چسبندگی دفاعی به گذشته و به تصویری آرمانی از جهانِ پشتسرگذاشتهشده، با نظریهپردازیهای اختر (1996، 1999) دربارهی نقش نوستالژی در تجربهی مهاجرت نیز همآواست.
همانندسازی قومی و نژادپرستی
بخش عمدهای از جماعت پراکندهی روانکاوانهی دهههای 1930 و 1940 را روانکاوان اروپایی تشکیل میدادند، که بسیاری از آنان یهودی بودند. چنانکه پیشتر اشاره شد، آنان در نوشتههای خود کمتر به تجربهی مهاجرت خویش پرداختند و این تجربهها را چارچوبی برای اندیشیدن به تأثیرات روانیِ مهاجرت قرار ندادند. همین نکته دربارهی دیگر روانکاوان مهاجر نیز صدق میکند؛ از جمله مسعود خان، که با وجود اثرگذاری چشمگیر در کار بالینی و نظری خود، هرگز دربارهی تجربهی زیستهاش بهعنوان یک مهاجر در لندن چیزی ننوشت؛ حتی در حالیکه سرزمین مادریاش درگیر ازهمپاشیدگی خونین دوران پسااستعمار، تقسیم هند و شکلگیری پاکستان بود و بهوسیلهی تعارض دریده میشد.
اما حتی زمانی که روانکاوان به نوشتن دربارهی مهاجرت بهمثابه تجربهای روانی (تجربهای که میتواند هویت را عمیقاً متأثر سازد) روی آوردند، یک بُعد مهم هویت، یعنی نژاد و قومیت، عمدتاً بیرون از میدان نظری باقی ماند. با اینحال، در جهان امروز که اکثریت مهاجران غیرسفید [پوست] و غیراروپاییاند، این ابعاد بیش از هر زمان دیگر نیازمند توجه نظری هستند. به بیان دیگر، نمیتوان تجربهی مهاجرت را بهطور بایسته نظریهپردازی کرد بیآنکه به ساحتهای قومیت و نژاد التفات داشت. اگرچه برخی از روانکاوان بینفردی اولیه (همچون سالیوان و فروم) تأثیر واقعیتهای بیرونی بر تجربهی درونروانی را بازشناختند، تنها در سالهای اخیر است که نظریهپردازی روانکاوانه دربارهی نژاد، به معنای دقیق کلمه، مجال رشد یافته است. در چشمانداز کلاسیک، نژاد بیشتر همچون بیانی61Expression از مادهی ناخودآگاهِ ژرفتر و مناسبتر در نظر گرفته میشد (فیشر، 1971؛ هولمز، 1992). بااینحال، نژاد و قومیت بهندرت بهعنوان ابعادی از هویت طرح شدند که پیامدهایی بنیادین برای تجربهی روانیِ فرد از خویشتن و جهان دارند.
روانکاوان بینالاذهانی و رابطهای از این تصور فاصله گرفتهاند که واقعیتهای اجتماعی جدای از تجربهی درونروانیاند؛ بلکه، همانند دیگر ابعاد فرهنگی، نژاد و قومیت را بهمثابه نیروهایی میبینند که بهطرزی عمیق به کارکردهای درونروانی شکل میافکنند. در همین راستا، چارچوبهای روابط ابژهای و رابطهای بر آناند که جایگاه اجتماعی و موقعیت نژادی در صحنهی انتقال بازآفرینی میشود (آلتمن، 2010؛ لیری، 2000). هولمز (1992) مینویسد نژاد در مواجههی تحلیلی صرفاً یا حتی عمدتاً در انتقالمتقابل رخ نمیدهد، بلکه برساخت بیمار از ویژگیهای نژادی روانکاو در متن انتقال میتواند در مرکز اهمیت تحلیلی قرار گیرد، و نادیدهگرفتن آن میتواند مسیر تحلیل و درمان را منحرف سازد. به عبارت دیگر، نظریهی روانکاوی معاصر اکنون نژاد و قومیت را بهمثابه سازههایی نیرومند و سازماندهندهی روانی در نظر میگیرد.
در باب مهاجرت اجباری و داوطلبانه
پژوهشگران روانکاوی معاصر آثار ژرف نژادپرستی بر تجربهی بیماران اقلیت نژادی را مستند کردهاند. برای نمونه، نژادپرستی بهعنوان عاملی نظریهپردازی شده است که روند سوگواریِ معمول62Typical Mourning (بخشی اساسی از فرایند فرهنگپذیری) را پیچیده میسازد (اختر، 2010؛ فاستر، 2001؛ لیجتمائر، 2001). بسیاری از مهاجران در کشور تازهی خود با خصومت روبهرو میشوند؛ خصومتی که دستهبندیهای نژادی و اجتماعی جدیدی را تحمیل میکند، چنانکه در تاریخ و نیز در منازعات نژادی، قومی، دینی و زبانیِ معاصر در ایالات متحده آشکار است (کومس-دیاز، 2006؛ تومالا-نارا، 2007).
تغییر موقعیت به اقلیت و تجربهی برچسب نژادی خوردن63Being Raced میتواند سازمان هویتی فرد را شدیداً بیثبات سازد؛ بهویژه نزد کودکان و نوجوانانی که خود هیچ انتخابی در تصمیم مهاجرت نداشتهاند، و نیز برای والدینی که ناگزیرند همزمان با فرزندانشان درگیر فرایند انطباق فرهنگی شوند.
هویت نژادی در زمینهی مهاجرت همچنین بهمثابه محصولی از برهمکنش میان سازمانهای درونروانیِ پیشامهاجرت، که در هنجارهای فرهنگی سرزمین مبدأ ریشه دارند، و هنجارهای سرزمین میزبان اندیشیده شده است. برای نمونه، برداشتهای فرد از رنگ پوست خود و دیگری، از نگرشهای اجتماعی دربارهی رنگ پوست در کشور مبدأ و در کشور جدید متأثر میشود و به احساسات خودآگاه و ناخودآگاه دربارهی پوست روشن یا تیره دامن میزند؛ احساساتی که نشانهای از تعلق قومی، میزان فرهنگپذیری، و نیز معنای خیر یا شر بودن و همانندسازی نژادی تلقی میشوند (تومالا-نارا، 2007). توگاشی (2007) استدلال کرده است که گسست در فانتزی مرکزیِ سازماندهندهی مهاجران (فانتزیای که متضمن امید به دستیابی به رویای آمریکایی64American Dream است) همچون یک خیانت تجربه میشود؛ خیانتی هم از سوی کشور جدید و هم از سوی کشور مبدأ.
برای مهاجران و فرزندان آنان، نژادپرستی، در پیوند با دیگر اشکال جُور اجتماعی همچون فقر، سکسیم، هوموفوبیا و پیشداوریهای مذهبی، امید به بقا و تعلق داشتن در کشور جدید را مختل میکند (اینسلی، 2009؛ گرین، 2007؛ تومالا-نارا، 2009a، 2011). بهعنوان نمونه، اِنگ و هان (2000) تجربهی مالیخولیای نژادی65Racial Melancholia را بهعنوان محصول فرایندهای پیچیدهی درونیسازی و نژادیسازی مهاجران آسیاییتبار در ایالات متحده توصیف کردهاند. آنان پیشنهاد میکنند که «همگونسازی بهتعویقافتادهی آسیایی-آمریکاییها66Suspended Assimilation of Asian Americans» (ص. 3) با فرهنگ غالب ایالات متحده، بازتابی است از تلاش مهاجر برای حفظ یک ابژه یا ایدهآل از دست رفته، همچون ایدهآل سفیدپوست بودن67Whiteness. با بسط نظریهی فروید دربارهی مالیخولیا به زمینهی مهاجرت، اِنگ و هان استدلال میکنند که بسیاری از مهاجران آسیایی و نسلهای پس از آنان قادر به سوگواری کامل برای فقدانهایی که در فرایند مهاجرت تجربه میشود نیستند؛ چرا که نمیتوانند سرمایهگذاری روانی کامل در بستر فرهنگی جدید داشته باشند؛ بستری که در آن، ایدهآل سفیدپوست بودن و توانایی آمیخته شدن در اجتماع چندفرهنگی68Melting Pot در واقع دستنیافتنی است. همگونسازی، در این چشمانداز، در حالت معوق باقی میماند، چرا که مهاجر با «فانتزیای تحمیلگر69Compelling و ایدهآلی ازدسترفته» (ص. 669) مواجه است. آنان همچنین استدلال میکنند که آسیایی-آمریکاییها چارهای جز درونیسازی70Internalizing کلیشهی اقلیت نمونه71Model Minority ندارند، چرا که این تنها راه ممکن برای بهرسمیتشناختهشدن در جامعهی غالب است.
پتانسیل آسیب روانی در چنین شرایطی بسیار زیاد است؛ چرا که مهاجران آسیاییتبار نوعی همانندسازی دوسوگرا با فرهنگ جدید و فرهنگ قدیمی خود شکل میدهند. در نظر ولکان (2007) سوگواری برای ابژههای قدیمی در اینگونه موارد به گونهای از سوگواری ابدی بدل میشود؛ چرا که در تجربهی فرزندان مهاجران دوباره فعلیت مییابد و باری دیگر زیسته میشود؛ فرزندانی که تلاشهای والدین خود برای تعلق یافتن به فرهنگ آمریکایی را ادامه میدهند (انگ و هان، 2000). انتقال بیننسلی72Intergenerational Transmission ترومای نژادی همزمان با امید به ترمیم وجود دارد؛ در حالیکه مالیخولیای نژادی دربردارندهی تعارضی حلنشده است که بهواسطهی مقولات و پویاییهای نژادی در جامعهی آمریکا تحمیل میشود. چنانکه این نظریهپردازان یادآور میشوند، ایدههای غنی بسیاری در حال ورود به ادبیات روانکاوی است که تجربهی مهاجرت را در نوری تازه، نوری که شامل درک اثرات روانی نژادپرستی و تعارضات قومی است، بازمینمایاند. با این همه، نظریهی روانکاوی در باب نژاد و نژادپرستی همچنان در مراحل ابتدایی خود قرار دارد؛ بهویژه در زمینهی مهاجرت.
متغیرهای درمانی
برخی از متخصصین تجارب خود را بهعنوان درمانگرانی با خاستگاه مهاجرتی، در کار با بیماران مهاجر و اقلیتهای قومی شرح دادهاند. کومس-دیاز و جیکوبسن (1991) مفهوم انتقال قومیفرهنگی73Ethnocultural Transference را معرفی کردند؛ مفهومی که در آن تاریخهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی مراجع و درمانگر در کنار یکدیگر، رابطهی درمانی را شکل میدهند. نظریهپردازان روانکاوی همچنین تأکید کردهاند که نژاد و قومیت اغلب متغیرهای درمانی برجستهای هستند که در بازی پویاییهای انتقال و انتقالمتقابل آشکار میشوند (آلتمن، 2010؛ آویرام، 2009؛ بونوویتز، 2005؛ لیاری، 2000). یی (1998) نیز یادآور شد که واقعیت ذهنی درمانگر در باب نژاد، تأثیر عمیقی بر فرایند درمانی دارد، و درمانگران متعلق به اقلیتهای نژادی بیش از درمانگران سفیدپوست نسبت به تأثیر نژاد در رواندرمانی آگاهند؛ چرا که نژاد در بافت گستردهتر اجتماعی برجستگی بیشتری دارد.
ماهیت پیچیدهی پرداختن به نژاد و نژادپرستی در توصیف ساچت (2007) از مواجههی تحلیلی نمایان است؛ مواجههای آکنده از تنشهای نژادی که بازتابدهندهی همان تنشها در بیرون از اتاق درمان است. ساچت در تأمل بر مهاجرت خود از آفریقای جنوبی و هویت سفیدپوست-یهودیاش اظهار داشت: «من به ایالات متحده آمدم تا از نژادپرستی بگریزم، اما بسیاری از ابعاد همان نژادپرستی را اینجا دوباره یافتم» (ساچت، 2007، ص. 884). نظریهپردازانی که خود را بهعنوان مهاجران نسل نخست نمیشناسانند نیز این دگرگونی درونی را در تجربهی خویش بهعنوان درمانگر هنگام کار با بیماران مهاجر گزارش کردهاند (هارلم، 2010؛ لیتون، 2006؛ رولاند، 1996).
هم ادراک درمانگر و هم ادراک بیمار از شباهتها و تفاوتهای نژادی و قومی بهعنوان ابعاد مهمی از درمان روانکاوانه شناسایی شدهاند (ب. ل. اسمیت و تانگ، 2006)، و چندین پژوهشگر به شیوههایی اشاره کردهاند که درمانگران میتوانند در فعلیت یافتن74Enactment تنشهای نژادی در رابطه با بیماران نقش داشته باشند. برای مثال، اچ. اف. اسمیت (2006) به ماهیت درونیشده و همخوان با ایگو مقولات نژادی اشاره کرده است که به چالشهای موجود در پرداختن به نژاد در رواندرمانی دامن میزنند. مسئلهی اینکه چه چیزی هنجار و چه چیزی پاتولوژیک تلقی میشود نیز در چشمانداز نظریهی روانکاوی غربی بهطور فرهنگی درهمتنیده است (هارلم، 2009). افزون بر این، ما بهعنوان درمانگران، بهطور روتین مفروضاتی ضمنی میسازیم دربارهی اینکه در نگرشها، باورها و رفتارهای بیماران چه چیزی نرمال و چه چیزی پاتولوژیک است؛ بنابراین، بهویژه مهم است که درمانگران سوبژکتیویتهی نژادی خود را بررسی کنند و به یاد داشته باشند که نظریههای ما بهطور فرهنگی درهمتنیدهاند؛ درواقع، چنین پایش انتقالمتقابلی باید بخشی از فرایند دروننگرانهی مداوم ما در کار بالینیمان باشد (هامر، 2006؛ هارلم، 2010؛ رولاند، 1996؛ یی، 1998). لیری (2000) پیشنهاد کرده است که شایعترین فعلیت یافتگی نژادی در کار روانکاوانه سکوت روانکاوان دربارهی مسائل نژادی بوده است.
مهاجرت معمولاً شامل تغییرات قابلتوجهی در محیط قومی بیمار است و بنابراین بهاحتمال زیاد تغییرات درونی در همانندسازیهای قومی برمیانگیزد (اختر، 1995، 1999). درمان روانکاوانه در کشور میزبان نیز بهطور مشابه احتمالاً شامل مواجهه با روانکاوی خواهد بود که همانندسازیهای قومی متفاوتی دارد و حتی ممکن است احساساتی را که از منازعات کلانتاریخی سرچشمه میگیرند (در هر یک از طرفین یا هر دو) برانگیزد. برای مثال، ایپ (2010) بهوضوح دربارهی کار خود با بیمار مهاجر تازهواردش، نِل، نوشت. هر دو در آفریقای جنوبی به دنیا آمده و بزرگ شدهاند و هر دو سفیدپوستاند. بااینحال، ایپ خود را یک «انگلیسیزبان معترض … دشمن طبیعی آفریکانر75Afrikaner: اشاره به اعضای گروه قومی سفیدپوستی دارد که به لحاظ تاریخی گروه حاکم در آفریقای جنوبی بودند. خاستگاه اصلی آنها هلندی است، به زبان آفریکانس سخن میگویند و نظام آپارتاید را بنیان نهادند؛ مترجم.» معرفی میکند (ص. 1). لهجهی آفریکانری نل، که نخستین بار در پیامگیر ایپ شنیده میشود، او را «به آن جهان تفرقه، نفرت، درد، رنج، وحشت؛ جهانی از اضطراب و هراس» پرتاب میکند (ص. 1). ایپ تماس نمیگیرد؛ تحلیل فقط پس از پیام دوم آغاز میشود (دستکم خودآگاه؛ بهنظر میرسید که ناخودآگاه همان وقت اول آغاز شده بود). درنتیجه، ما قادر به مشاهدهی دگرگونیهای دردناک در جدایی قومی نل، اشتیاقهای او برای آفریقای جنوبی، و رابطهی پیچیدهی میان سیاست و نظام خانوادگی او هستیم.
بااینحال، آنچه در روایت ایپ (2010) به همان اندازه آموزنده است، توصیف این است که چگونه همانندسازیهای قومی درمانگر بهواسطهی مواجهه با نل به چالش کشیده میشود و دگرگون میگردد. حس اولیهی او از خود بهعنوان یک انگلیسیزبان معترض، در تقابل با نلِ فانتزیشدهی76Fantasized تداومبخشِ آپارتاید، بهسرعت فرو میریزد وقتی درمییابد که نل، با وجود میراث قومیاش، خود یک معترض بوده است. تجربهی ایپ بهطور دراماتیکی تغییر میکند؛ غرور پیشین او در احساس گناه ناشی از رها کردن مبارزه به سود دیگران (در اینجا نل)، حل میشود. وقتی او و بیمار در کاوش وضعیت خانوادگی اخیر عمیقتر میشوند، ایپ همچنان بر تجربهی خویش بهعنوان یک سوژهی قومی تأمل میکند، «بسیاری از پیشداوریها و کلیشههای خود را برمیچینم … [و] دوباره با آن بخش از خودم که از آن بهعنوان خویشتن جدا مانده77Amputated Self یاد میکنم، ارتباط برقرار میکنم» (ص. 13).
علاوه بر همانندسازیهای فرهنگی و نژادی، ادبیات روانکاوی (بهویژه در سنتهای روابط ابژهای و روانکاوی رابطهای) به جایگاه دین و معنویت در زندگی بیمار و درمانگر نیز توجه کرده است. برای مثال، ریزوتو (2004) بازنماییهای درونی خدا را بازتابی از دیگر روابط ابژهای توصیف میکند. بااینحال، تجربهی دین و معنویت بهطور خاص در زمینهی مهاجرت تنها بهتازگی مورد توجه قرار گرفته است. تومالا-نارا (2009b) به کنار گذاشتن دین در روند شکلگیری روانکاوی در اروپا و ایالات متحده اشاره کرده است؛ علیرغم تلاش برخی روانکاوان، مانند اریک فروم، برای ادغام مفاهیم روانکاوی و دینی. در سالهای اخیر، روانکاوانی همچون لوئیس آرون (2004) و آلن رولند (2005) دربارهی تأثیر پسزمینهها و باورهای شخصیِ دینی و معنوی خود بر آموزش و کار بالینیشان نوشتهاند. اختر (2008) به تجربههای پیچیدهی روانکاوان مهاجر با پسزمینههای غیر یهودی-مسیحی پرداخته است؛ ازجمله انتقالها و انتقالمتقابلهای خاصِ فرهنگ و دین. پژوهشگران دیگری نیز به اهمیت توجه درمانگران به دین و معنویت در رواندرمانی اشاره کردهاند، بهگونهای که باورها و مناسک بیماران نه ایدهآلسازی شوند و نه پاتولوژیکسازی، و همچنین به اینکه چگونه انتقال و انتقالمتقابل میتوانند بازتابدهندهی پویاییهای قدرت و تفاوتهای فرهنگی میان درمانگر و بیمار باشند (تومالا-نارا، 2009b).
همانگونه که معانی فرهنگی واگرا میتوانند بر رابطهی تحلیلی تأثیر بگذارند، همانندسازیهای قومی/نژادی و دینیِ روانکاو و بیمار نیز ممکن است در جریان کار با مهاجران بهطور ویژهای برجسته شوند. بااینحال، در تقابل با مسائل کلیتری که به درهمتنیدگی فرهنگ و روان مربوط میشوند و زمانی کانونی میگردند که مفروضات/معانی فرهنگی میان روانکاو و بیمار متفاوت باشند (برای نمونه، اینکه آیا سلامت/بلوغ بر استقلال و خودمختاری استوار است یا نه)، همانندسازیهای قومی/نژادی و دینی توجه ما را بهطور خاص به روابط بینگروهی معطوف میکنند، بهویژه تاریخهای نزاع اجتماعی، ستم و تعارض. گزارهی کلیدی در اینجا آن است که هر دو طرف در مواجههی تحلیلی، بهعنوان سوژههایی درهمتنیده در نظامهای ساختاری اجتماعی، چه بهطور خودآگاه و مهمتر از آن ناخودآگاه، در ادراکها و احساساتشان تحت تأثیر مشارکت و موقعیت (نسبی) خود در این نظامها قرار دارند. خاویر و رندون (1995) مینویسند «اندیشیدن به هویت بدون ماهیت قومی آن ناممکن است» (ص. x). تاریخهای قومی، نژادی و دینی روابط خویشتن-ابژه، مکانیسمهای فرافکنانه و بهطور کلی پدیده ناخودآگاه را که چارچوب فهم ما از رابطهی روانکاوانه را شکل میدهند، درمینوردند.
تروما
اگرچه روانکاوی سهم چشمگیری در فهم تروماهای بینفردی و پیامدهای آن داشته است (داویس، 1996؛ فوناگی و بیتمن، 2008)، تنها شمار اندکی از پژوهشگران به تجربهی تروما در بستر مهاجرت پرداختهاند. فاستر (2001) چهار برههی متمایز در فرایند مهاجرت را مشخص میکند که در آنها تجربهی تروما میتواند اثرات خاص خود را بر جای گذارد: (الف) رخدادهای منفرد یا انباشتهشده پیش از مهاجرت که به نقل مکان منجر میشوند (برای نمونه مواجهه با جنگ، شکنجه، یا بلایای طبیعی)، (ب) رخدادهای تروماتیک در جریان گذار (مانند جدایی از والدین، مرگ همسفر، کار اجباری یا استثمار)، (ج) تداوم طردشدگی و دشواری در مکان تازه، و (د) زیست در وضعیتهای مادون استاندارد مزمن در کشور مقصد (نظیر فقدان درآمد، فقدان حمایت کافی، تبعیض). فاستر به گسستهای درونروانی متعددی اشاره دارد که مسیرهای رشد کودکان و بزرگسالان را در مواجهه با چنین وضعیتهای تروماتیک شکل میدهند. او همچنین به روانکاوان یادآوری میکند که توجه به پسزمینههای تاریخی و سیاسی در پیشینهی مراجعان مهاجر اهمیت بنیادین دارد؛ چرا که این زمینهها تجارب درونیِ مهاجرت را معنا و فرم میبخشند.
در سالهای اخیر، تمایز میان خشونت بینفردی و خشونت سیاسی بیشتر بسط یافته است؛ نظیر زورآوریهایی در انعکاس اجتماعی78Social Mirroring، ترس از نابودی79Annihilation گروهی، همانندسازی با پرخاشگر، حافظههای جمعیِ تروما، و بازشکلگیری هویت (تومالا-نارا، 2005). حافظههای جمعیِ تروما میتوانند هم روند ترمیم را تقویت کنند و هم وقفههایی در فرایند سوگواری پدید آورند. یکی از نمونههای این فرایندها از منظر ولکان (1997)، مفهوم تروماهای برگزیده80Chosen Traumas است؛ بازنماییهای ذهنیِ رخدادهایی که گروهی از افراد را وامیدارد رنجِ قربانیبودن توسط گروهی دیگر را بار دیگر تجربه کنند. این تروماها حامل معانی خودآگاه و ناخودآگاه جمعیاند و به ناتوانی گروه در سوگواری پیوند میخورند، و میتوانند در شرایط تهدیدِ ادراکشده و/یا واقعی در آینده دوباره فعال شوند.
تومالا-نارا (2005) شیوههایی را توضیح میدهد که در آنها تروماهای برگزیده میتوانند در بستر فردی، در کار با بیماران مهاجر، فعال شوند. بهطور خاص، افرادی که در هر دو سطح فردی (مانند تعرض جنسی یا سوءاستفاده) و جمعی خشونت را تجربه میکنند، دگرگونیهای ویژهای در هویتهای فرهنگی و نژادیشان از سر میگذرانند. برخی روانکاوان تجربههای خویش از نقل مکان و تروماهای جمعی را در زمینهی حملات تروریستی 11 سپتامبر شرح دادهاند (تومالا-نارا، 2005) و برخی دیگر دربارهی انتقال میاننسلی تروماهای جمعی در بافت هولوکاست نازی نوشتهاند (کینان-کن، 1998؛ کوگان، 1993) و اینکه این تروما چگونه میتواند با جنگها و رخدادهای خشونتبار بعدی دوباره بسیج شود. برای مثال، کوگان (1993) بیان میکند که بسیاری از کودکان اسرائیلیِ بازماندگان هولوکاست، تجربههای تروماتیک والدین خود و هیجانهای همراه با آن را در زندگی خویش بازآفرینی کردند؛ در هم آمیختگی خویشتن و ابژه، گذشته و حال، و فانتزی و واقعیت.
فاستر (2001)، کوماس-دیاز (2008)، و تومالا-نارا (2001) نشان دادهاند که ارزشها و باورهای فرهنگی چگونه بر فرایندهای درونروانی و بینفردی در مواجهه با خشونتهای بینفردی در میان گروههای خاص مهاجر (برای نمونه لاتینتبارها و آسیاییها) اثر میگذارند. تنها در سالهای اخیر است که موقعیت اجتماعی (نژاد، فرهنگ، جهتگیری جنسی) بهمثابه عاملی حیاتی در تجربه و ترمیم از خشونت جنسی مفهومپردازی شده است (تومالا-نارا، 2001). با این حال، بخش قابل توجهی از ادبیات روانکاوی دربارهی مهاجرت و تروما هنوز به مطالعهی تجربههای تروماتیک خاص در میان و درون جوامع مهاجر نپرداخته است. این کاستی بهویژه در شرایطی مسئلهساز میشود که جوامع مهاجر در ایالات متحده از خدمات سلامت روان بهطور حداقلی استفاده میکنند و در نتیجه فرصت اندکی برای یافتن راههایی بهمنظور مواجهه با استرسهای ریشهدار در تروماهای بینفردی و جمعی دارند.
مسائل میاننسلی
ادبیات روانکاوی در حوزهی مهاجرت میان تجربههای روانیِ نسلهای مختلف مهاجر (مانند نسل اول، دوم و پس از آن) تمایزی قائل نشده است. تنها شمار اندکی از نظریهپردازان دربارهی رخداد شایعِ تعارضهای میاننسلی در خانوادههای مهاجر و تنشهای میان والدین نسل اول و فرزندان نسل دوم نوشتهاند. مان (2004) پیشنهاد میکند که والدین مهاجر، در حالیکه با دشواریهای خود در انطباق فرهنگی و شکلگیری هویت دست و پنجه نرم میکنند، اغلب نمیتوانند حمایت هیجانی لازم را برای نوجوانان خود در مواجهه با تعارضهای فرهنگی فراهم کنند. در این چشمانداز، فرافکنیهای والدین از بازنماییهای خویشتن خود به دوسوگرایی نوجوانان در مواجهه با زمینههای فرهنگیِ غالب و قومی دامن میزند. ارزشهای فرهنگی واگرا میان والدین و فرزندان در تعارضهای خانوادگی آشکار میشود؛ والدین اغلب دوباره فقدان حمایت خانوادهی گسترده را تجربه میکنند، در حالیکه فرزندان در هیچیک از دو زمینهی فرهنگی حس تعلق کافی نمییابند (تومالا-نارا، 2004). برای نمونه، مادری مهاجر (نسل اول) از مکزیک، فقدان و اضطراب عمیقی را نسبت به دخترِ آمریکاییتبار خود بیان میکند؛ چرا که بهزعم او، دختر ارزشهای سنتی مکزیکی والدین را از دست داده بود (برای نمونه انتظار میرفت دختران تا هنگام ازدواج در خانه زندگی کنند و بدون همراه قرار ملاقات نگذارند؛ اینسلی، 1995). این مادر اندوه و رنج شدیدی ابراز میکرد، حتی در حالیکه دخترش ظاهراً زندگی بسیار موفقی بر اساس معیارهای آمریکاییِ جریان اصلی داشت. از اینرو، هر عضو خانواده ممکن است بهتناسب مرحلهی رشد خود (کودکی، نوجوانی، بزرگسالی، سالمندی) سازوکارهای دفاعی خاصی برای مواجهه با مطالبات فرهنگپذیری بهکار گیرد و در این مسیر با تعارضهای خانوادگی روبهرو شود که به استرس روانی دامن میزنند.
علاوه بر این، از آنجا که فرزندان مهاجران در انتخاب مهاجرت به کشور تازه نقشی نداشتهاند، شکلگیری هویت آنان مسیرهایی منحصربهفرد برای هر نسل از مهاجران دنبال میکند (اختر، 2010؛ سوارز-اورازکو و سوارز-اورازکو، 2008). اختر (2010) چندین چالش منحصربهفرد نسل دوم را برمیشمارد، از جمله: تجربهی متفاوت یا دوفرهنگی81Bicultural بودن در سنین اولیه، شرم از داشتن والدینی که متفاوت درک میشوند، انتظارات بالای والدین، وارونگی نقش در ترجمهی هنجارهای فرهنگی برای والدین، مواجهه با احساس گناه القا شده توسط والدین، محدودیت در خودمختاری، محدودیت در اجتماعیشدن، و تجربهی تبعیض. رولاند (1996) نیز از «طناب باریک دوفرهنگی82Bicultural Tightrope» سخن گفته است که مهاجران نسل دوم ناگزیرند بر روی آن حرکت کنند؛ همانطور که میان سیستمهای ارزشیِ بسیار متفاوت با ارزشهای اروپایی-آمریکای شمالی حرکت میکنند. مسیرهای رشدیِ متمایز و جداگانهی مهاجران نسل اول و دوم، پیامدهایی نیز برای رابطهی درمانی دارد و از همینرو نیازمند واکاویهای بیشتر روانکاوانه است.
خلاصه
در این مقاله کوشیدهایم با مجموعهای از موضوعات درگیر شویم که برای فهم روانکاوانهی مهاجرت حیاتیاند؛ مهاجرت بهمثابه تجربهای که غالباً اثری ژرف بر افرادی میگذارد که سرزمین مادری خود را ترک میکنند و در تلاشاند در بستر فرهنگی تازه برای خویش حیاتی نو بسازند. افزون بر این، به برخی ابعاد این تجربه پرداختهایم که پیامدهای مستقیمی برای موقعیت درمانی دارند، از جمله پویاییهای انتقال و انتقالمتقابل در دوتایی83Dyad درمانیای که در آن یکی یا هر دو عضو تجربهی نقل مکان و ترک خانهی مادری را زیستهاند. در موارد لازم، به آثاری خارج از سنت روانکاوی نیز ارجاع دادهایم تا بر پیوندها میان چشماندازهای نظری گوناگون تأکید کنیم. پیشرفتهای آتی در نظریهی روانکاوی مستلزم آن است که، بهطور کلی، کوششهای خود را برای درک بهتر ذهنیتهای قومی و نژادی، و بهویژه در نسبت با تجربهی مهاجرت، بسط دهیم.
آشنایی با درمانگران دیگری
روانکاوی آنلاین برای مهاجران
منبع
The School of Life. (2024, November 30). Four explanations for self-sabotage. https://www.theschooloflife.com/article/four-explanations-for-self-sabotage/



