این مقاله ترجمه نوشتهای با عنوان «The perilous umm: a note on the contact function and a countertransference resistance» به قلم M. Shepherd است، منتشر شده در مجلهی Modern Psychoanalysis (سال 2009، شماره 2، صفحه 85) که برای انتشار در «مجله روانکاوی دیگری» آماده شده است.
این نوشتار، علل و تجلیاتِ مقاومتی ویژه در حوزهی انتقالمتقابل را میکاود و پیشنهاد میکند که چگونه میتوان از کارکرد تماس بیمار برای فهم و حل تکرارهای بدوی شخصیت بهره برد.
در قلب هیچستان، زندگی بیامان حیات را ندا میدهد.
استنلی کونیْتْس، «پرواز آپولو»
بیمار وارد مطب میشود، بر روی کاناپه میآساید و سخن گفتن آغاز میکند. پس از پنج یا ده دقیقه، درمیمانَد و مکثی میکند. روانکاو میگوید: «اومم…» و بیمار بار دیگر به سخن گفتن ادامه میدهد. این الگو در سراسر جلسه تکرار میشود. روانکاو شاید در پایان، چند کلمهای بر زبان آورد. بیمار اتاق را ترک میکند. در این میان چه روی میداد؟ معنی این «اومم» چه بود؟
بیمار میخواست روانکاو «اومم» بگوید و روانکاو نیز «اومم» گفت. بیمار، همچون بیشتر آدمیان، نخواست چیزی را صریحاً طلب کند. او میخواست روانکاو بداند که چه میخواهد. و روانکاو هم دانست. «اومم» بدین معناست: «من اینجام. گوش میدهم». «اومم» یعنی: «بله، میدانم از چه حرف میزنی». «اومم» یعنی «با تو موافقم. آنچه هفته پیش میگفتی را به یاد دارم؛ درکت میکنم». «اومم»، مادر همهچیزدان پیشادیپیای است که همهی نیازهایت را بیدرنگ برمیآورد. «اومم»، یکیبودگی شیرین و بیقیدوشرط است. «اومم»، وجدی ناب است.
نشانههای خطر در رابطه
پس مسئله از کجاست؟ مشکل این است که این «اومم»، درخواستنشده است؛ پاسخی نیست به طلبی صریح از سوی بیمار. اگرچه بیمار ممکن است ظاهراً در جستوجوی پاسخی باشد، روانکاو بیآنکه کلامی از او خواسته شده باشد، واکنش نشان داده است. در نتیجه، روانکاو خویش را بهعنوان ابژهای جداگانه و همهچیزدان در ساختار شکنندهی روان بیمار وارد کرده است. و این خطری بزرگ است. این، ارضایی خودسرانه است که توان آن را دارد که میل بیمار را به فهمِ کامل، میلی که در نهاد همگان است، بیفزاید و از این رهگذر، او را در حالت کودکانهاش تثبیت کند. از این هم مهمتر، «اومم» گفتن، بیمار را آرام میکند و از شناختن و آشکار کردن الگوهای بنیادین ارتباطاش با ابژه، و از تلاش برای برآوردن نیازهایش بازمیدارد. به همین ترتیب، روانکاو نیز فرصت بررسی آن الگوهایی را از دست میدهد که در حکم دفاعهای شخصیتیِ اساسی و سختافزاریاند؛ همان الگوهای تکراری که بیمار را از زیستنی رضایتبخش بازمیدارند. اینگونه تکرارها هستند که دستیابی به آنان و حلشان دشوارترین، و در عین حال، گرهگشاییشان جوهرهی یک تحلیل درمانبخش است. بنابراین، «اومم» گفتن، گونهای مقاومت انتقالمتقابل است که میتواند به شکل حیلهگرانهای، تحلیل را به ورطهی نابودی کشاند.
کارکرد تماس
کارکرد تماس، شیوهای که بیمار به وسیلهی آن میکوشد با روانکاو ارتباط برقرار کند، «شاهراهی»ست برای فهم عملکرد ناخودآگاه. مفهومی است چندلایه و چندبعدی. هم مقاومتی است در برابر سخن گفتن و هم نشانگرِی حیاتی از شیوهی رابطهمندی. به ظاهری فریبنده ساده، میتواند روانکاو را به ژرفترین سطوح تعارض در بیمار رهنمون سازد. در سطح خودآگاه، به سادگی به معنای «تلاشهای کلامی بیمار برای ارضای نیازی فوری به واژگان از سوی روانکاو» است (اسپاتنیتز، ۱۹۸۵، ص ۱۵۴). این کارکرد، تقریباً همواره حاکی از وجود یک مقاومت است؛ مقاومتی که به عنوان هر آنچه با تداعی آزادِ افکار، احساسات و خاطرات به شیوهای پیشرونده تداخل میکند، تعریف میشود.
نه اشتباه در انتخاب شریک زندگی
اسپاتنیتز طرفدار بازتاب دادن تلاش کلامی بیمار برای تماس است، تا در اصل، «تغذیههای کلامی کوتاهی بر اساس برنامهریزی خودِ بیمار» فراهم آورد و در نتیجه «میزان تنش-ناکامیای را که بیمار روی کاناپه در معرض آن است، به حداقل برساند» (ص ۱۵۵). هدف بیدرنگ، کمک به بیمار برای ادامهی سخن گفتن است. اما مهمتر از آن، اسپاتنیتز خاطرنشان میسازد که افزون بر بیان یک نیاز فوری به شکلی از ارضا، کارکرد تماس بیمار را «شاید بتوان با “تلاشِ تقلاآمیز نوزاد برای ایجاد تماس با مادری دور، یا درگیر مشغولیتهای خود، معادل دانست؛ گونهای از فقدان که گاه برای همهی ما شناخته شده است” (اورملند، ۱۹۸۰، ص ۳۱۱)» (به نقل از اسپاتنیتز، ۱۹۸۵، ص ۱۵۴). ابژهی نخستین، آنجا نبود؛ در جای درست و در زمان درست حاضر نبود. به بیان دیگر، تلاش برای تماس با روانکاو، شیوهی برخورد بیمار با ناکامی در نخستین تبادلاتش با ابژه را آشکار میسازد. در تماس یا عدم تماسش با روانکاو، او در حال تکرار رفتاری است که از این شکستهای اولیه در تبادلات رشدی ناشی شده، و رفتارش آکنده از اطلاعاتی دربارهی ناکامیهای نخستین و دفاعهای مرتبط با آن است.
بازتاب روانشناختی تماس بیمار بدین معناست که روانکاو به پرسشی پاسخ مستقیم نمیدهد یا راهنمایی ارائه نمیکند، بلکه راهی نسبتاً ارضاکننده مییابد تا همان پرسش را به بیمار بازگرداند. بار دیگر، هدف ارضای نیازی فوری به واژههاست، اما در عین حال حفظ حد کافی از ناکامی، تا «الگوهای مرسوم بیمار در مواجهه با یک ابژهی ناکامکننده فعال گردد» (اسپاتنیتز، ۱۹۸۵، ص ۱۵۵؛ تأکید افزوده شده). همچنان که انتقال گسترش مییابد، این دفاعها از بار هیجانی شدیدی برخوردار میشوند. و در حالی که روانکاو تماسها را بازمیتاباند، بیمار در معرض میزانی نامتعارف از ناکامی قرار نخواهد گرفت، اما در عین حال، نخستین مسیرهای دفاعی خود را بر روانکاو آشکار خواهد ساخت. حل این تکرارها، در کانون یک تحلیل موفقیتآمیز قرار دارد.
اسپاتنیتز، مفهومِ کارکرد تماس را از نخستین سالهای دههٔ ۱۹۵۶ تشریح کرده است. او سالهای متمادی به پژوهش در مورد اسکیزوفرنی پرداخت و به تدریج به این نتیجه رهنمون شد که روانکاوی قابلیت آن را دارد که این وضعیت را معکوس سازد. در کانون این کشفیات او، مفهوم کارکرد تماس قرار داشت. اسپاتنیتز مشاهده کرد که بیماران اسکیزوفرنیک، در بنیاد، با دیگران فاقد تماس واقعی هستند. آنها از خود در برابر نیروهای پرخاشگرانهٔ قدرتمندی دفاع میکنند. لیبیدوی آنان، معطوف به مهار پرخاشگری خویش است، نه برقراری رابطه با دیگری. نمیتوان با مهربانی یا استدلال به آنان راه یافت. اسپاتنیتز توصیه میکند که شیوههای بنیادینِ سمبولیک و هیجانیِ آنان در تلاش برای برقراری تماس، مورد مطالعه قرار گیرد و تقویت شود، تا آنگاه که به تدریج آنقدر احساس امنیت کنند که جرأت کنند و به سمت بیرون قدم بردارند. برای نمونه، او با یک بیمار کاتاتونیک، دو سال را در سکوت نشست و تنها همان حرکات فیزیکی بیمار را تکرار کرد. سرانجام، بیمار لب به سخن گشود. در مثالی دیگر، هیجان و رفتار بیمار خشمگین و پرتوقعی را که فریاد زد «برو برایم سیگار بیاور!»، بازتاب داد و پاسخ داد: «چرا باید برایت سیگار بیاورم؟». این کار، در سطوح بدوی شکلگیری روانی، به وضوح پویاییهای تعارض بنیادین را آشکار میساخت. کارکرد تماس، پنجرهای بود به سوی سطوح اساسیِ کنشگری که در تکتک ما وجود دارد.
اجبار به تکرار
اسپاتنیتز کاوش خود در باب تکنیکهای مؤثر درمانی را بر نظریهی سائق فروید بنا نهاد. این نظریهی رشدی و زیستبنیاد، فرد را دستهای از تکانههایی میداند که برای ارضای نیازهای فوری و نیز نیازهای برآوردهنشدهی تاریخچهی خود فشار میآورند. از آنجا که زندگی ناگزیر این ارضا را منع میکند، فرد در برابر آن تکانهها به دفاع متوسل میشود. این دفاعها در درمان به مقاومتهایی بدل میشوند و همانطور که از طریق کلامیسازی حل میگردند و دفاعها انعطافپذیر میشوند، بیمار نسبت به امیالِ خود آگاهی مییابد و توانمندتر میشود تا نیازهایش را برآورده سازد.
ترس از فروپاشی و زندگی نازیسته
اسپاتنیتز دو مرحلهی بنیادین در شکلگیری روانی را فرمولبندی کرد: سطح نارسیسیستیک و سطح ابژه. این در عمیقترین لایهی نارسیسیستیک است که تکرارهای بنیادین، به صورتی سختافزاری تثبیت شده و ریشههای شخصیت را میسازند. در این سطح که خاستگاه ساختارِ روان است، دفاعها با بقای روانی مرتبطاند؛ آنها برای انکار گرسنگی و محرومیت اولیه از ابژه برپا شدهاند. شواهد این ساختار دفاعی درون ذهن بیمار، شامل تثبیتها در سطوح تکهتکه1Fragmentation بودن، بیرونیسازی یا اصرار بر یکیبودگی است. تکهتکهبودن، نمایانگر درجهای شدید از آسیب است که در آن، ذهن در نتیجهی پرخاشگریِ بازگرداندهشده به سوی خویشتن، به شکلی جدی تکهتکه شده است. فردِ تکهتکهشده در پیلهای از انزوای آشفته به سر میبرد. در وضعیت دفاعی دیگر (بیرونیسازی)، فرد ممکن است بخش ناخواستهی خویشتن خود را به درون محیط پرتاب کند تا خویشتنش از حالتهای احساسی طاقتفرسا رها شود. یا با دفاعی دیگر، بیمار ممکن است اصرار کند که ابژه «دقیقاً مانند من» باشد؛ یعنی بر یکیبودگی با روانکاو پافشاری میکند تا در برابر احساسات فروپاشی که ممکن است از تحریکپذیری مفرط ناشی شود، دفاع کند. مسائل هیجانی اولیه برای بیماران در این سطح نارسیسیستیک، حول قدرت، کنترل و تسلط میگردد. آنان میخواهند بر ابژه چیره شوند تا از حالتهای احساسی غیرقابل تحمل اجتناب کنند. مقاومتهای نیرومندی در برابر تأثیر، حتی تأثیر بهبودبخش، فعال میشود. ترسهای ناشی از بلعیده شدن یا خفگی، غالباً در زیرینترین لایههای خشم و اضطراب نهفته است. نوزادِ درمانده برای بقا تقلایی سهمگین میکند. بزرگسال درمانده بر روی کاناپه نیز به همان سان میکوشد تا آنچه نیاز دارد از چهرهی همهتوانی که پشت سر او نشسته، به دست آورد.
الگوهای بنیادین بیمار و تکرارهای هیجانی او (اینکه آیا به انزوا میگراید یا به حمله، آیا سخن میگوید اما هیچ نمیگوید یا در ناامیدی محض محو میشود) همگی از ناکامیهای گریزناپذیر تعاملات اولیه با مادر زاده میشوند؛ در آن دو سال نخست زندگی، پیش از آنکه تجربهْ توانایی تبدیل شدن به واژگان گفتاری را بیابد. در این دوره، مسیرهای هیجانی در لایههای ژرف مغز، در قلمرویی که اجداد جانوری ما در آن ساکنند، نقش میبندند. اسپاتنیتز (۱۹۸۵) خاطرنشان میسازد:
شواهدی فراگیر و قاطع، از اهمیت سرنوشتساز کنشگری مشترک مادر و نوزاد در الگوگیری شخصیت حکایت دارد… سازوکارهای بنیادین هومئوستاتیک و کنشهای متقابل، در نخستین ماههای زندگی و در پرتو رابطهای هماهنگ میان نوزاد و مادر استقرار مییابد؛ شالودههای توانایی عشق ورزیدن و توانایی یادگیری، در هجده ماه نخست ریشه میدواند. (صص ۸۲-۸۳)
همپیوندانِ الگوهای روانی که بهمثابه موانعی در برابر بلوغ شخصیت عمل میکنند، همان الگوهایی هستند که از طریق یادگیری اولیه در ارگان ذهن، نقش بستهاند. (ص ۸۸)
چشماندازی عصبشناختی
پژوهشهای نوین عصبشناختی، شالودهی زیستیِ ضروری برای این تأکید بر سیمکشی ثابتِ شکلگرفته در دو سال نخست زندگی را فراهم میآورد. برای نمونه، پانکسپ (۱۹۹۸)، عصبشناسی که حرفهی خود را صرف کاوش نظامهای هیجانی بنیادین مشترک میان انسان و دیگر پستانداران کرده، خاطرنشان میسازد که این نظامها با ترس، خشم، پنیک، و آنچه او نظام «جویندگی2Seeking» یا انگیزشی مینامد، مرتبطاند. به باور پانکسپ، این نظامهای تکاملی، زیربنای دستگاه شناختی والاتر را شکل میدهند. در واقع، او فرض میکند که «تمایزی نسبتاً روشن میان فرایندهای عاطفی و شناختی در مغز، دستکم در سطوح پایینتر، وجود دارد» (ص ۳۹).
به بیان دیگر، پانکسپ شواهدی برای یک کارکرد اولیه مغزی مییابد که حاوی نظامهای هیجانی پایه است؛ نظامهایی که پیشتر شکل گرفته و زیرساخت هیجانهای متأخرتر، تصفیهشده و پیچیدهتر را فراهم میکنند. ترس، خشم، پنیک و شهوت در ابتدا میآیند. فراساختار شناختی، که تکاملی متأخر و انطباقی است، به خلق هیجانهای میانهرو و پیچیدهتری مانند غم، گناه، پشیمانی، ناامیدی و عشق یاری میرساند. پانکسپ میگوید: «هر هیجان عمده، سازوکارهای الگوگذاری پاسخ ذاتی خود را دارد، و یکی از کارکردهای اصلی تکامل مغز والاتر، فراهم آوردن کنترل هرچه انعطافپذیرتر بر چنین سازوکارهایی بوده است» تا انطباقپذیری بیشتری میسر گردد (ص ۳۷). شناختْ تکامل یافته تا با اعمال کنترل بر نظامهای «پایینتر»، انعطاف و پیشرفت انطباقی را ارتقا بخشد.
جرالد اِدلمن (۱۹۹۲)، عصبشناس دیگری که به خاستگاه و فرایندهای هوشیاری علاقهمند است، تمایزی مشابه در تعریف دو گونه هوشیاری قائل میشود: هوشیاری اولیه و ثانویه. هوشیاری اولیه (نظام ساقهی مغز/ دستگاه لیمبیک) که با دیگر پستانداران مشترکیم، اساساً برای پایش کارکردهای درونی بدنی تکامل یافته و با «اشتهای جنسی و رفتارهای کامجویانه، و الگوهای رفتاری دفاعی تکاملیافته» سر و کار دارد (ص ۱۱۷؛ تأکید افزوده شده). ارزیابی هیجانی، حافظه و یادگیری که در هوشیاری اولیه رخ میدهد، به حال حاضر مرتبط است؛ یعنی به لذت و درد آنی و به رفتارهای بازتابی. هوشیاری ثانویه (نظام تالاموکورتیکال) که پیامهای حسی و دیگر سیگنالهای مغزی را به قشر مغز متصل میکند، در مقایسه با عملکرد نسبتاً کند نظام اولیه، در پاسخدهی بسیار سریع است. به گفتهی اِدلمن، هوشیاری ثانویه تکامل یافته تا «اجازهی رفتار حرکتی بهطور فزاینده پیچیده و طبقهبندی رویدادهای جهان را میسر ساخته» و از طریق اتصال با هوشیاری اولیه، رفتار انطباقی برتر را ایجاد کند (ص ۱۱۸).
نمادپردازی به ما امکان میدهد که حافظهای از گذشته و آینده داشته باشیم و ما را از «استبداد زمان حال» که توسط هوشیاری اولیه تحمیل میشود، رها میسازد. برای داشتن یک فاعل و گزاره، به مفهومی از «خویشتن» نیاز داریم که بتواند در طول زمان فرا خوانده شود. جهانی کامل از گذشته، حال و آینده خلق میشود، زمانی که هم مراکز هیجانی و هم مراکز زبانی را دارا باشیم. همانگونه که اِدلمن (۱۹۹۲) توضیح میدهد:
هوشیاری مرتبهبالاتر، به ساخت یک «خویشتن» از طریق تبادلات بینذهنیتی عاطفی وابسته است. این تعاملات… از همان نوع کنشهایی هستند که تبادل نشانهشناختی و ساخت زبان را هدایت میکنند… نتیجه، مدلی از یک جهان است به جای یک زیستگاه اکولوژیک، به همراه مدلهایی از گذشته، حال و آینده. در همان حال که هوشیاری مرتبهبالاتر ما را از استبداد زمان حال به یادآمده رها میسازد، هوشیاری اولیه با سازوکارهای هوشیاری مرتبهبالاتر همزیستی کرده و با آن تعامل میکند. در واقع، هوشیاری اولیه نیروی محرکهی قدرتمندی برای فرایندهای مرتبهبالاتر فراهم میآورد. ما بهطور همزمان در چندین سطح زندگی میکنیم. (ص ۱۵۰؛ تأکید افزوده شده).
اگر بخواهیم در مورد چگونگی ارتباط این دادههای زیستی با مفهوم تغییر روانی اندیشه کنیم، منطقی به نظر میرسد که مسیرهای شکلگرفته در ساختارهای مغزی هیجانی (نظام ساقهی مغز/دستگاه لیمبیک) از طریق ابزارهای فکری قابل دستیابی، درکشدنی یا تأثیرپذیر نباشند، بلکه با پیامهای هیجانی تحت تأثیر قرار گیرند. اسپاتنیتز (۱۹۸۵) این فرایند را اینگونه توصیف میکند:
با بیداریِ دوبارهی احساسات مرتبط با یک تجربهی زندگی معنادار در رابطهی تحلیلی، «رفتار انتقالی» نشان میدهد که سازمان بینعصبی خاصی که در پاسخ به آن تجربه ایجاد شده بود، فعال شده است. این امر فرصتی فراهم میآورد تا مسیر اصلیِ شکلگرفته غیرفعال شده و مسیرهای دیگری گشوده شوند؛ یعنی، حالت هیجانی بازآفرینی شده با یک سازمان بینعصبی مرتبط شود که خود را در الگوهای رفتاری بالغتری بیان خواهد کرد (ص ۹۹).
همچنین اسپاتنیتز توضیح میدهد:
هدف نهایی درمان… حل کردن تمایلات رفتاریای است که مانع از آن شدهاند تا بیمار بتواند این [نیازهای رشد اولیه] را کاهش دهد. با انحلال الگوهای آزاردهنده، انرژی روانی که بر سطح پایینتری از عملکرد متمرکز بود، برای عملکردی بالغتر و رشد هیجانی آینده در دسترس قرار میگیرد. (ص ۸۸)
مشاهدهی کارکرد تماس بیمار (رفتار کاوشگر برای دستیابی به زبان) در انتقال، این فرصت را به روانکاو میدهد تا این مداخلات معنادار را انجام دهد.
مقاومت انتقالمتقابل: چرا «اومم»؟
فروید (۱۹۱۰) در ابتدا بر این نظر بود که روانکاو باید همچون لوحی نانوشته باقی بماند؛ ظرفی خالی برای پذیرش فانتزیهای بیمار. هر احساسی از آنِ خود [روانکاو]، میبایست «مغلوب» گردد (ص ۱۴۵). اندیشهی او این بود که روانکاو آنجاست تا به بیمار کمک کند تمامی افکار و احساساتش را بدون دخالت شخصیت روانکاو کاوش کند؛ دخالتی که فروید گمان میکرد به انتقال آسیب زده و ارتباط مواد ناخودآگاه را بازمیدارد. در اصل، نظر او این بود که میتوان و باید از انتقالمتقابل رها شد.
در روند تکامل نظریه روانکاوی از دهه ۱۹۷۰ به این سو، این ایده دگرگون شده است و امروزه بیشتر روانکاوان، انتقالمتقابل را هم به عنوان منبعی از اطلاعات و هم منبعی بالقوه برای مقاومت از سوی روانکاو میدانند. با توجه به فراز و نشیبهای ارتباط ناخودآگاه، دشوار است بتوان تجربهای از انتقالمتقابل را شناسایی کرد که هیچ ارتباطی با بیمار نداشته باشد. با این حال گاه به نظر میرسد روانکاوان واکنشهای آنیِ معینی نسبت به برخی بیماران نشان میدهند که صرفاً از گذشته خودشان سرچشمه میگیرد و ارتباطی با بیمار ندارد. در واقع، این یک انتقال به بیمار نامیده میشود و اگر روانکاو بخواهد با آن بیمار به شکلی مؤثر کار کند، باید فوراً مورد توجه قرار گیرد. در غیر این صورت، به بیان ساده، انتقالمتقابل همان احساساتی است که در واکنش به انتقال بیمار، در روانکاو برانگیخته میشود. این احساسات اغلب برای تجربهکردن دشوار هستند و روانکاو در برابر آنها دست به دفاع میزند؛ یعنی مقاومت انتقالمتقابل را میپروراند. «اومم» گفتن، یا هرگونه مداخلهی دیگری که از نیاز روانکاو برای اجتناب از احساسات انتقالمتقابل و استفاده نکردن از آنها در خدمت درمان ناشی شود، در زمره این نوع مقاومت قرار میگیرد.
کارکرد تماس، نشاندهنده پیشرفتی در تکنیکهای درمانی است که توسط اسپاتنیتز و روانکاوان مدرن در راستای درک و مدیریت یا کنترل احساسات انتقالمتقابل حاصل شده است. انتقالمتقابل میتواند در هر مرحلهای از تحلیل و در پاسخ به طیف وسیعی از رفتارها یا بیانهای بیمار رخ دهد. اما انتقالمتقابل در پاسخ به کارکرد تماس بیمار، روانکاو را به عمیقترین لایههای عملکرد روانی میبرد؛ جایی که تبادلات عاطفی اولیه روی داده و در نتیجه، دفاعهای ابتدایی در آن شکل گرفتهاند. احساساتی که در این سطوح برانگیخته میشوند، برای روانکاو بهشدت تحملناپذیرند. این احساسات شامل درماندگی، ناامیدی و تنهایی ژرفی است که همزمان با تقلای بیمار (به شیوهی ویژه خودش) برای یافتن ابژهای دستنیافتنی در روانکاو پدیدار میشود. هرگاه روانکاو بتواند این وضعیتها را تاب آورد و این کنش را بازتاب دهد، قادر خواهد بود ابتدا این مقاومتهای نارسیسیستیک منفی را حل کند و مانع از پنهان شدن آنان در پشت انتقال مثبت شود. این همان کاری است که انرژی محبوس در این دفاعها را برای رشد بالغانه بیشتر رها میسازد. با این حال، هیچکس نمیخواهد اینقدر درمانده، اینقدر تنها در جهان، اینقدر بیتماس باشد یا هیچ یک از حالات برانگیخته شده توسط این دفاعها را تجربه کند. از این رو، مقاومتهای انتقالمتقابل قدرتمندی شکل میگیرند؛ روانکاو «اومم» میگوید یا هرگونه مداخلهای را انجام میدهد که بهمنظور اجتناب یا پنهان کردن این حالات شدید طراحی شده است. این پاسخ میتواند تحلیل را برای مدتی طولانی از مسیر خارج کند.
نمونههای بالینی
در آموزش روانکاوانِ مدرن، از همان آغاز بر منتظر ماندن برای کارکرد تماس، مطالعه آن و همچنین احترام گذاشتن به آن تأکید میشود. اما همانگونه که بیشتر سوپروایزرها میدانند، عمل کردن به این اصل بسیار دشوار است.
دانشجوی روانکاوی نگران حفظ بیمار است. میخواهد چیزهایی بگوید که بیمار را در درمان نگه دارد. اغلب تمایل دارد بیمار را خشنود کند، مورد علاقه یا تحسین او قرار گیرد، و به او «کمک» کند. نمیخواهد در حالتهای هیجانی بدویِ شکلگیری روانی اولیه غرق شود، یا مورد نفرت، تمسخر، حمله، تحقیر، بیاعتنایی و نادیدهانگاری قرار گیرد. تمامی این تمایلات در قالب مقاومتهای گوناگون انتقالمتقابل متبلور میشوند. یکی از بزرگترین مقاومتها در برابر احساس انتقالمتقابل در دانشجویانِ مبتدی، میل به «کمک کردن» به بیمار است. آنها دقیقاً به همین دلیل وارد این حوزه شدهاند. بنابراین، بهشدت دشوار است که همراه با بیمار به «عقب بازگردیم» و اجازه دهیم او راه را به سوی حالتی تکراری، غالباً منفی و دردناک هموار کند که پیش از هر پیشرفت واقعی، باید از خلال آن گذر کرد.
با توجه به اینکه پیروی از مسیر تماس بیمار، راه شناخت و حل تکرارهای بنیادین او در سطوح نارسیسیستیک عملکرد است، «اومم» گفتن، نمایشی نمادین از هرگونه مداخلهای است که روانکاو از موضع فردی جداگانه انجام میدهد، و از هر انگیزهای ناشی شود که او را از توجه به نیاز مستقیم تماس بیمار بازمیدارد. بنابراین، او مداخله میکند نه برای حل مقاومت در فرایند تحلیل، بلکه برای ارضای انگیزهای درونی در خودش. این مقاومت انتقالمتقابل، از رسیدن تحلیل به لایههای عمیقتر جلوگیری میکند. اگر دانشجوی روانکاوی از تماس بیمار پیروی نکند، ممکن است به او «کمک» کند، اما در واقع ساختار روانی او را برای رشد رها نمیسازد. این امر تنها زمانی محقق میشود که تکرار بنیادین حل شده باشد. به بیان دیگر، ممکن است پیشرفتی حاصل شود، اما به بهای تغییر روانی ژرفتر. چندین مثال این مسئله را روشن میسازد.
دانشجویی در حال کار با بیمار ساکتی بود. بیمار وارد میشد، بر روی کاناپه دراز میکشید و ادعا میکرد چیزی برای گفتن ندارد. تنش فزاینده میشد. دانشجو اصرار داشت که بیمار نیاز دارد او اول صحبت کند، تا به بیمار بیاموزد چگونه حرف بزند و مانع از «غیرقابل تحمل شدن» سکوت شود. دانشجو سعی میکرد منتظر بماند، اما تنش برایش غیرقابل تحمل بود. میترسید بیمار از هم بپاشد، بنابراین سؤال میپرسید. بیمار پیشرفت کرد. کمکم، بیمار بیشتر تبدیل به «آغازگر» شد. گفتگو و گزارشها از رویدادهای زندگی بسیار افزایش یافت. بیمار مدرسه را به پایان رساند، شغلی یافت و رابطهای را تجربه کرد. با این حال، بررسی دقیق یادداشتهای فرایند درمانی آن دانشجوی روانکاوی نشان میداد که او مداوم این بیمار را هدایت میکرد، ذهنش را میخواند و به میل خود با او تماس برقرار میساخت. دانشجو نمیتوانست منتظر تماس بیمار بماند و در واقع، به شدت احساس میکرد بیمار در حال بهبود است. بیمار واقعاً کمتر افسرده و کارآمد به نظر میرسید. زمانی که بیمار تصمیم به ترک خانه پدری گرفت، دانشجوی روانکاوی از او حمایت کرد. او نمیتوانست درک کند که چرا با این جابجایی، واپسروی شدیدی در بیمار رخ داد. به همین ترتیب، وقتی بیمار رابطهای را تجربه کرد، در پاسخ به یک بیتوجهی نسبتاً جزئی، به انزوا و کنارهگیری جدی پناه برد. به وضوح، تعارضات بنیادین نادیده گرفته میشدند. همانطور که دانشجوی روانکاوی شروع به بحث دربارهی اکراه خود از انتظار برای تماس کرد، به تدریج آشکار شد که او قادر به تحمل عمق احساسات افسردگی و مبارزهی ناشی از آن، که در صورت پیروی از سکوت بیمار به وجود میآمد، نیست. تعارض او بهطور عمیقی با رویدادهایی در تاریخچه شخصی خودش مرتبط بود. همانطور که از این موضوع آگاه شد و بر روی آن در تحلیل خود کار کرد، و به دلیل اشتیاق ژرفش برای کمک به بیمار، این دانشجو بیشتر و بیشتر توانایی تحمل این حالتها را پیدا کرد. اکنون، هنگامی که بیمار گهگاه به او حملهی کلامی میکرد، او توانست این نوع تماس را بازتاب دهد و بیمار توانست ابژهای بیابد که بتواند به آن کاتکسیس کند، به جای آنکه از آن عقبنشینی کند. تبادلات پرخاشگرانه مکرر با ناامیدی در تناوب بود. دانشجوی روانکاوی یاد گرفت به جای تلاش برای تغییر احساسات بیمار، چند سؤال معطوف به ابژه مطرح کند. کمکم دفاع بیمار سست شد و او در بیان افکار و احساسات منفی خود راحتتر شد. تأثیر این روند بر زندگیاش چشمگیر بوده است.
گاه دشواریهای بیمار چنان بزرگ است که دانشجوی در حال آموزش، فرصتی برای انتظار کشیدن و شناسایی تماس نمییابد. احساسات القا شده توسط بیمارانی که به شدت واپسروی داشتهاند، میتوانند دانشجو را به بخشی فرافکنیشده از بیمار تبدیل کنند. دختر دانشجویی، مردی به شدت سرسخت، خشن و تنومند را درمان میکرد که از همان آغاز، استفاده از کاناپه را رد کرده بود. او همچنین از صحبت کردن، حضور به موقع، پرداخت به موقع و تقریباً هر چیز دیگری سر باز میزد. دانشجو مجذوب عظمت این مقاومت شده بود و میخواست آن را به عنوان یک مطالعهی موردی ثبت کند. او تصمیم گرفت یادداشتهای مفصلتری از هر توضیح بیمار درباره اینکه چرا هیچ کار مناسبی (از جمله استفاده از کاناپه) انجام نمیدهد، بردارد. پژوهش او مواد جالبی درباره ترسهای بیمار آشکار کرد: ترس از غرق شدن، ترکیدن، بهرهکشی جنسی و غیره. او ادبیات مربوط به این گونه ترسها و مقاومتها را مطالعه کرد و فکر کرد که مواد گردآوریشدهاش، اهمیت زیادی داشته و پرده از ماهیت مقاومت برمیدارد. سوپروایزر او کوشید تا در مدیریت مقاومتهای بیمار به او کمک کند، اما بیثمر بود. مشکل اینجا چه بود و این موضوع چه ارتباطی با کارکرد تماس دارد؟ با بررسی یادداشتهای فرایند درمان، مشخص شد که در واقع این بیمار بود که تحلیل را هدایت میکرد. او به تحلیلگر طعنه میزد، مسخرهاش میکرد، تحقیرش مینمود و بر او فرمان میراند. مادامی که تحلیلگر کاری را که او میخواست انجام نمیداد (مثلاً اول صحبت نمیکرد، با او موافق نبود، به سوالاتش پاسخ نمیداد، تاخیر یا زودآمدنش را نمیپذیرفت و غیره) صحبت نمیکرد. هر زمان که دلش میخواست میآمد و هر وقت که میخواست هزینهی جلسات را میپرداخت. وقتی دانشجو به این الگو آگاهی یافت، با دشواری زیادی برای تغییر آن روبرو شد. ابتدا به او گفته شد تا زمانی که بیمار شروع به صحبت نکرده، سخن نگوید و منتظر تماس بماند. این امر اغلب به سکوتهای سی دقیقهای و سپس اظهارات طعنهآمیز منجر میشد. بعداً به او توصیه شد که به بیمار اطلاع دهد باید از کاناپه استفاده کند در غیراینصورت میبایست درمان را ترک کند. دانشجو در ابتدا انجام این کار را غیرممکن یافت، اما این توصیه به او کمک کرد تا از ترس شدیدش از این بیمار آگاه شود. او میترسید که کشته شود؛ میترسید بیمار درمان را ترک کند؛ و نسبت به سوپرویژن، بدگمان و هراسان بود. سرانجام، سوپروایزر به دانشجو اعلام کرد که مجبور است او را به عنوان یک دانشجوی تحت نظارت، کنار بگذارد. این هشدار، دانشجو را به تکانی عمیق واداشت و او توانست بر استفاده بیمار از کاناپه اصرار ورزد. پس از این تغییر، محتوای جلسات به کلی با جلسات پیشین با این بیمار متفاوت شد. تمسخر و طعنه ناپدید شد. بیمار شروع به صحبت درباره مسائل واقعی زندگی، فانتزیها و نگرانیهایش کرد. هنوز باید دید در پاسخ به تماس این بیمار چه مواردی ظهور خواهد کرد، اما کار جدی درمان اکنون آغاز شده است.
واضح است که در اینجا، یک مقاومت انتقالمتقابل کلان در حال کنشنمایی بوده است3Was Being Acted Out؛ پدیدهای که به سادگی در کار با بیماران دچار واپسروی رخ میدهد. در این مورد، ناتوانی تحلیلگر در کار با تماس بیمار، عملاً کار تحلیلی را بیاثر کرده بود، حتی اگر برای مدتی طولانی دانشجو برداشت متفاوتی داشت. جذابترین جنبه این مورد تا به امروز، ناتوانی دانشجو در شناسایی پرخاشگری منفعلانهای بوده است که این بیمار آشکارا کنشنمایی میکرد. این الگو درست در مقابل چشم او قرار داشت، اما او کاملاً نسبت به شیوهای که درمان را منحرف میساخت، ناخودآگاه بود. تمرکزش به تمامی بر روی «محتوای جالب»ی بود که بیمار تولید میکرد. اکنون که دانشجو به تدریج توانسته است مدیریت را به دست گیرد و تماس در موقعیت کنونی را مطالعه کند، الگوهای بنیادینی که به این مقاومت عظیم منجر شده بودند، آشکار و مورد کار قرار خواهند گرفت.
مورد دیگری از کار بالینی خودم، این مسئله را بیشتر روشن میسازد. سالهای متمادی، بیماری را با دفاعهای شدید پارانوید-اسکیزوئید درمان میکردم. او از دورهای طولانی از واکنشهای خشمآلود شدید نسبت به هر آشفتگی درونی یا بیرونی، به مرحلهای از کار نسبتاً باثبات بر روی مشکلات زندگی و روابط رسیده بود. با این حال، به نظر میرسید مقاومت در برابر پیشرفت بیشتر و رسیدن به موضعی مشارکتجویانهتر، در نقطهای متوقف شده است. شروع به بررسی دقیقتر جلسات کردم. متوجه شدم که پس از ده یا پانزده دقیقه صحبت با این زن، من «اومم» میگفتم. این حرکت آنقدر ظریف و بر حسب عادت بود که تقریباً ناخودآگاه انجام میشد. هنگامی که از آن آگاه شدم، متوقفاش کرده و ساکت ماندم. ناگهان، فورانی عظیم از خشم رخ داد: «چیزی نمیگی! مشکلت چیه؟ تو که اصلاً اینجا نیستی! تحملش رو ندارم. اصلاً برای چی میآیم؟ این وحشتناک است! قبلاً اینجا اینقدر به تو احساس نزدیکی میکردم و حالا هیچی!». در طول تمام این فریادها، بیمار هرگز توقف نکرد تا با من تماس برقرار کند یا چیزی از من بپرسد. او فقط به طور بیوقفه بر من میتاخت. از او پرسیدم آیا میتواند از من بخواهد وقتی مایل است صحبت کنم. فریادهای بیشتری درباره پوچی این درخواست به دنبال آمد. دریافتم که دقیقاً این همان وضعیتی است که «اومم» گفتن برای اجتناب از آن استفاده میشد. پس از سالهای نخست تحمل این زورگویی خشمآلود، فکر میکردم بر آن غلبه کرده و از آن گذر کردهام، اما آشکارا اینگونه نبود. من «اومم» میگفتم تا از خشم او اجتناب کنم. او هنوز فردی بود که اساساً وقتی آنچه میخواست را دریافت نمیکرد «خیلی عصبانی میشد4Had a Fit». و مهمتر از آن، او همچنان در حالتی عمیقاً نارسیسیستیک باقی مانده بود: اگر من چیزی نمیگفتم، من «وجود نداشتم». نیاز به کار بسیار بیشتری بر روی این مسئله بود. من خود را فریب داده و گمان کردهبودم که کار کافی انجام دادهام و او در مسیر درست قرار دارد. «اومم» گفتن، ما را در جای خود نگه داشته و از باقی ماندهی کار واقعی که باید انجام میشد، دور میکرد. همانطور که توانستم رویکرد خود را تغییر دهم، با شگفتی شنیدم که بیمار با احتیاط درباره مشکل مواد مخدری صحبت کرد که نمیخواست به من بگوید. خلأیی که از آن اجتناب میکردیم، اکنون آشکار شده بود و شروع به پر شدن با عواطف افسردهوار راستینی کرد که تمام عمر از آن گریخته بود. بازگشت ساده به پیروی از مسیر تماس، زندگی این زن را دگرگون کرد.
آشنایی با درمانگران دیگری
روانکاوی آنلاین برای مهاجران
منبع
The School of Life. (2024, November 30). Four explanations for self-sabotage. https://www.theschooloflife.com/article/four-explanations-for-self-sabotage/



