ترس و معنا

ترس و معنا

این مقاله بخش‌هایی از کتاب «ترسیده: درک هدفِ ترس و بهره‌گیری از قدرت اضطراب» به قلم دکتر آرش جوان‌بخت و ترجمۀ شیوا جمشیدی (در دست چاپ در انتشارات ارجمند) است


ترس را تعریف کنیم، پیش از آنکه خودمان با ترس تعریف شویم

به جرأت می‌توانم بگویم فقط یک چیز در دنیا می‌تواند به‌خوبی کمک کند حتی از بدترین شرایط نیز جان سالم به در ببریم: آگاهی از وجود معنا در زندگی.

– ویکتور فرانکل، روان‌پزشک اتریشی و بازماندۀ هولوکاست

فیلم «زندگی زیباست» (Life Is Beautiful)، یکی از فیلم‌های مورد علاقۀ من است. این اثر بی‌نظیرِ روبرتو بنینی، داستان زوجی یهودی در ایتالیا را روایت می‌کند که در خلال جنگ دوم جهانی به اردوگاه کار اجباری فرستاده می‌شوند. مرد خانواده، گوئیدو (که بنینی نقش وی را ایفا می‌کند)، بدون اطلاع نازی‌ها پسرش را به اردوگاه آورده و وی را پنهان می‌کند. برای محافظت از این کودک در برابر آنچه در اردوگاه رخ می‌دهد، گوئیدو پسرش را متقاعد می‌کند که این یک بازی است و زندانیانِ حاضر در اردوگاه، بازیکنان این رقابت هستند. هر کسی بتواند طبق قواعد بازی کند و سرما، گرسنگی و سایر سختی‌ها را تاب بیاورد، بَرندۀ تانک بزرگی خواهد شد که در محوطۀ اردوگاه قرار دارد. درحالی‌که همه از جنایاتِ جاری در آنجا وحشت کرده‌اند و با خود می‌اندیشند چه چیزی در انتظارشان است، به این کودک در اردوگاه کار اجباری خوش می‌گذرد! کمک به زنده ماندن فرزند نیز به زندگی گوئیدو معنا می‌دهد و دلیلی می‌شود برای جنگیدن او.

این فیلم قصد ندارد وحشت هولوکاست را کم‌اهمیت جلوه دهد، بلکه به بخش مهمی از انسانیت اشاره دارد. ما انسان‌ها، موجوداتی معناگرا و روایت‌گر هستیم. احساسات و هیجانات ما، چه مثبت و چه منفی، از تفسیرهای منحصربه‌فرد و شخصی ما از تجربه‌هایمان نشأت گرفته و از آنها اثر می‌پذیرند. اتفاقات خطرناک و تروماتیک می‌توانند تأثیرات عمیقی بر ما داشته باشند ولی معنای شخصی که هر یک از ما به این قبیل تجربه‌ها نسبت می‌دهیم، تا حد زیادی نحوۀ اثر آنها بر ما را مشخص می‌سازد. به بیان دیگر، ادراک یا برداشت ما از فجایع است که نوع اثر آنها بر ما را تعیین می‌کند.  

فیلم‌هایی مانند «اوقات بد در ال رویال»1Bad Times at the El Royale یا «هویت»2Identity نشان می‌دهند چطور شخصیت‌های متفاوت، داستان واحدی را به اَشکال مختلف یادآوری می‌کنند. هر شخصیت، از زاویه و دیدگاه خودش ماجرا را روایت می‌کند؛ از برداشت و سوءبرداشت خودش نسبت به آنچه واقعاً اتفاق افتاد و از معنای آن رخداد برای خودش. و بالطبع، به نتیجه‌گیری متفاوتی می‌رسد. هر شخصیت، نه‌تنها از زاویۀ متفاوتی به رخدادها می‌نگرد بلکه تجارب گذشته، ارزش‌ها، پیش‌پنداشت‌ها و ایدئال‌های خود را نیز به این فرایند [یعنی فرایند نگریستن به اتفاقات] وارد می‌کند. به دیگر سخن، هر شخصیت در واقع «ذهن بنیادی»3subjectivity خود را وارد تصویر می‌کند و همین امر، بر تجربۀ عینی وی اثر می‌گذارد. ذهن بنیادی، نه‌تنها بر تجربه اثر می‌کند بلکه ادراک فرد از خود و دیگرانی را که در آن دخیل بودند، تغییر می‌دهد.

اتفاقات واقعی و سهمگین نیز بر هر شخص به گونۀ متفاوتی اثر می‌گذارند، حتی اگر به‌نظر برسد تجربۀ واحدی برای همه رخ داده است. مثلاً وقتی پرتابه‌ای در نزدیکی جوخه‌ای از سربازان منفجر می‌شود، به‌سادگی می‌توان گفت همۀ آنها تجربۀ مشابهی را از سر گذراندند و ترومای یکسانی را متحمل شدند (که متأسفانه در پژوهش‌های موجود در زمینۀ تروما نیز همین دیدگاه غالب است). اما واقعیت این است که عوامل متعددی می‌توانند بر تجربۀ هر سرباز از این انفجار اثر بگذارند. سربازی، دوست صمیمی خود از دست می‌دهد و دیگری نه. سربازی، جسدِ تکه تکه شدۀ دوستش را می‌بیند و مجبور می‌شود خبر مرگ وی را به خانواده‌اش برسانَد؛ او باقی عمر خود را با احساس «گناه بازمانده»4survivor’s guilt سپری می‌کند، و البته با نشخوار ذهنی شبانۀ مکرر دربارۀ اینکه چطور می‌توانسته جان دوستش را نجات دهد. سرباز دیگری، جراحت برمی‌دارد. و سربازی دیگر که هنگام وقوع انفجار پُشتش به صحنه بوده، هشیاری خود را بلافاصله از دست می‌دهد و هیچ کدام از صحنه‌های خونین را نمی‌بیند. یکی دیگر، قبل از وقوع این انفجارْ دوستانش را از دست داده و حالا، آن ترومای وحشتناک را دوباره تجربه می‌کند. و آخرین سرباز، از ناحیۀ سر آسیب می‌بیند و در پردازش و یادآوری صحیحِ اتفاقات دچار مشکل می‌شود. پس از این حادثه، برخی ممکن است خود را خوش شانس بدانند که توانستند جان سالم به در ببرند؛ برخی دیگر ممکن است مدت‌ها دچار احساس گناه بازمانده شوند. سربازانی با گرایشات مذهبی یا معنوی، شاید در مأموریت خود شک کنند؛ شاید به این باور برسند که خدا نجات‌شان داده؛ و شاید فکر کنند چون گناه کردند، خدا هم به آنها پُشت کرد و این اتفاق برایشان رخ داد. برخی دیگر، عدالت و انصاف خداوند را زیر سؤال می‌برند و مدام به این موضوع فکر می‌کنند که چرا چنین اتفاقی برایشان رخ داد. پس می‌بینید که اتفاقی واحد، از زوایای مختلف و متعددی ادراک می‌شود؛ پیشینه و اطلاعاتی که هر فرد با خود وارد تجربه می‌کند، با دیگرن فرق دارد؛ و معنایی که هر فرد خَلق می‌کند نیز متفاوت است. همۀ اینها، فقط برخی از ابعادی هستند که باعث می‌شوند ترومایی واحد، تأثیرات متفاوتی بر هر فرد داشته باشد.

یکی از پیشگامان پژوهش در حوزۀ خَلق معنا در  ناملایمات، ویکتور فرانکل است؛ روان‌پزشک اتریشی که خودش یکی از بازماندگان هولوکاست بود. کتاب معروف وی، «انسان در جست‌وجوی معنا»5Man’s Search for Meaning، روایتی است از مشاهدات و تجربۀ عمیق و دردناک او در اردوگاه کار اجباری. پس از این تجربه، هدفی که دکتر فرانکل برای خودش تعیین کرد این بود که بفهمد چه چیزی به انسان انگیزه می‌بخشد تا به مبارزه ادامه دهد و انسان چطور می‌تواند بدترین و وحشتناک‌ترین ناملایمات را تاب بیاورد و از آنها جان سالم به در ببرد. او نتیجه گرفت آنهایی که حس معنا و هدفمندی داشتند و توانسته بودند آن را حفظ کنند، شانس بیشتری داشتند که بتوانند در اردوگاه کار اجباری به حیات خود ادامه دهند. استدلال او این بود که کارکرد اصلی و اساسی ذهن انسان، جست‌وجوی معناست و همین کارکرد باعث می‌شود در مواجهه با تجارب ناگوار، همچنان امیدوار و انگیزه‌مند باشیم. دکتر فرانکل، تجربۀ شخصی و دردناک هولوکاست را به فرصتی برای خود تبدیل کرد که به دیگران کمک کند، به مشاهدۀ خویشتن بپردازد و تلاش کند کتاب ناتمامش را در ذهن خویش به رشتۀ تحریر درآورد (چون به کاغذ و قلم دسترسی نداشت). خلاصه‌ای از یافته‌های او در بخشی از کتابش آمده که می‌گوید: «چیزی که انسان واقعاً نیاز دارد، وضعیت بدون تنش نیست؛ بلکه تلاش و مبارزه در راستای هدفی است که برایش ارزشمند باشد. آنچه انسان نیاز دارد، تخلیۀ تنش به هر قیمتی نیست؛ بلکه [پاسخ دادن] به معنایی بالقوه است که منتظر مانده تا توسط وی برآورده شود». دکتر فرانکل، «معنادرمانی» را بنیان نهاد. معنادرمانی بر این فرض اساسی استوار است که یافتن معنایی مثبت در تجربۀ منفی، زندگی را عمیق‌تر می‌کند و هیجانات منفی را کاهش می‌دهد.

من هر روز در کار بالینی شاهدم که معنای شخصی تجربه‌ها، چطور می‌تواند بر زندگی افرادِ ترومادیده اثر بگذارد. بخشی از کار مشترک من با بیماران این است که ابتدا، تفسیر آنها از تروما و زندگی‌شان پس از تجربۀ تروما را کاوش می‌کنیم؛ و بعد، به تعدیل و تنظیم آن [تفسیر] می‌پردازیم تا بیشتر واقع‌بینانه و سازگارانه شود. من به دانشجویانم می‌آموزم که انسان‌ها به چیزی مانند دلیل، معنا یا مشابه آنها نیاز دارند که به‌خاطرش زندگی کنند. آدمی را تصور کنید که صبح به صبح از خواب بیدار می‌شود، در مسیرش به سمت محل کار غذای بی‌کیفیت می‌خرد، تمام طول روز را پشت میز می‌نشیند و به انجام کاری می‌پردازد که از آن نفرت دارد، موقع برگشتن به خانه دوباره غذای آمادۀ مزخرف می‌خرد و شب را هم در گوشۀ کاناپه، صرف گوش دادن به اخبار از زبانِ مجریان عصبانی می‌کند. هیچ دارویی نمی‌تواند خلاء معنا در زندگی چنین فردی را پُر کرده یا بر افسردگی و اضطراب ناشی از این سَبک زندگی غلبه کند.

بخش مهمی از پژوهش‌های من، تلاشی است برای یافتن پاسخ به این سؤال جالب که: معنا و تفسیرِ شخصی از تجربه، چگونه می‌تواند بر نحوۀ تأثیرپذیری ما از آن تجربه یا آسیب دیدن ما از آن در حد تروما، اثر داشته باشد؟ …

من برای بررسی معنا در آزمایشگاه و از زاویۀ زیست‌شناختی، کارم را با کاوش این موضوع شروع کردم که دادن اطلاعات متفاوت در مورد تجربۀ ناخوشایندِ واحد به افراد، چگونه می‌تواند بر واکنش بدن آنها به این تجربه اثر بگذارد. مثلاً فرض کنید قرار است به دو نفر آمپول تزریق شود. قبل از دریافت تزریق، به یکی می‌گوییم «فقط سوزش اندکی» تجربه خواهد کرد و به دیگری می‌گوییم «واقعاً دردناک» است. در این صورت، اضطرابِ انتظاری این دو نفر دربارۀ این تجربۀ واحد [یعنی دریافت تزریق] ممکن است متفاوت باشد. از سوی دیگر، اگر درد ناشی از این تجربه در آغاز خیلی دست کم گرفته شود، ماهیتِ پیش‌بینی نشدۀ آن می‌تواند باعث ترس و بی‌اعتمادی شود. … 

سپس من شروع کردم به پژوهش بر روی معنای شخصیِ تجربۀ جنگ و مهاجرت اجباری، در میان پناهندگانی که در ایالت میشیگان اِسکان داده شده بودند. ما از آنها سؤالی ساده پرسیدیم: «مقیاس 1 تا 7 را در نظر بگیرید که در آن، عدد هفت به بدترین اتفاقی اشاره دارد که برای شما رخ داده. بر اساس این مقیاس، به تجربۀ جنگ و مهاجرت خود چه عددی می‌دهید؟» همچنین از آنها خواستیم بگویند بر روی مقیاسی از «عالی» تا «ضعیف»، چه احساسی دربارۀ سلامت جسمی خود دارند. از پرسشنامه‌های مفصل دیگری هم استفاده کردیم تا شدت علائم اختلال استرس پس از ترومای آنها را اندازه‌گیری کنیم.

یافته‌های بسیار مهمی به‌دست آمد: همان سؤالی که نشان می‌داد تجربۀ آنها از جنگ و مهاجرت چقدر بد بوده، قویاً می‌توانست شدت علائم این اختلال و میزان احساس سلامتیِ آنها را پیش‌بینی کند. آنهایی که نمرۀ 7 یا نزدیک به آن به سختی‌ها داده بودند، هم علائم بیشتری از اختلال استرس پس از تروما را گزارش دادند و هم احساس می‌کردند از سلامت جسمی کمتری برخوردار هستند.

این مطالعه، بخشی از شواهد پژوهشی اولیه را برایمان فراهم کرد که نشان می‌دهند در تعیینِ اثرات تجربه‌ای دردناک بر سلامت جسمی و روانی، علاوه بر خود تجربه، ادراک ما از آن نیز عامل بسیار مهمی محسوب می‌شود. یعنی به‌نظر می‌رسد دنیای بیرونی با دنیای درونیِ ذهن ما و بدن‌مان پیوند تنگاتنگی دارد و ما، همۀ اینها را به‌صورت یکپارچه ادراک می‌کنیم.

«بازارزیابی شناختی»6cognitive reappraisal فرایندی است که طی آن، روایت شناختی یا معنا یا تفسیر رویداد منفی را عامدانه تغییر می‌دهیم. مثلاً وقتی کسی ماری می‌بیند، ممکن است به خود بگوید: «این مارِ بسیار خطرناکی است» یا روایتش را تغییر دهد به «این مار، غیر سمّی است چون من در جایی هستم که مارهای سمّی به‌ندرت در آن یافت می‌شوند». مثالی از این دست در محیط آزمایشگاه این است که شرکت کنندگان، تصویر زنی گریان را ببینند که بیرون کلیسا ایستاده. شاید آنها ابتدا با خود بیندیشند او گریه می‌کند چون عزیزی را از دست داده و دچار احساس غم شده است. بعد می‌توانند این روایت را تغییر دهند به اینکه، مثلاً، بگویند این اشکِ شادی است چون قرار است مراسم عروسی دوستش در این کلیسا برگزار شود. پژوهش‌ها نشان می‌دهند ارزیابی مجدد تجربه‌های منفی، نه‌تنها باعث می‌شود هیجاناتی که تجربه می‌کنیم تغییر کنند بلکه نحوۀ پردازش این هیجانات در مغز ما را نیز دگرگون می‌کند! …

توانایی بازارزیابی و خَلق معنایی مثبت‌تر برای تجارب، نه‌تنها عزت-نفس را افزایش می‌دهد بلکه اثرات مثبتی بر ضربان قلب دارد (احتمالاً از طریق کاهش فعالیت سمپاتیک). بازارزیابی شناختی، هم بر پاسخ هیجانی ما به اتفاقات جاری اثر می‌گذارد و هم دیدگاه ما در خصوص رویدادهای آتی را تحت تأثیر قرار می‌دهد چون توجه و خاطرات ما را تنظیم می‌کند. در مثال مار که پیشتر به آن اشاره شد، وقتی فرد به این نتیجه می‌رسد که حیوانْ سمّی نیست، تازه فرصت می‌یابد متوجه رنگ‌های زیبای آن شود یا حرکت نرم و آهستۀ آن را تماشا کند یا مخزن زیبایی را که در آن لانه کرده بررسی نماید. یا کسی که نتیجه می‌گیرد بانوی گریان در بیرون از کلیسا در واقع از سر شوق به گریه افتاده، ممکن است خاطرات خوبِ مرتبط با عروسی خود را به یاد آورَد که در آن، دوست بسیار صمیمی‌اش از خوشحالی اشک می‌ریخته.

مطالعات پژوهشی که تا اینجا مرور کردم، نشانگر «خِرد»7wisdom از منظر علوم تجربی هستند؛ خِردی که متفکران فراوانی در تمام طول تاریخ به آن اشاره کرده‌اند.

مسیر دوطرفه بین معنا و سختی

آنچه نحوۀ ادراک ما از رویدادهای نامطلوب اثر می‌گذارد این است که از کدام منظرِ شناختی به دنیا می‌نگریم. مثلاً فردی مذهبی، نظام شناختیِ کُلی و مشخصی دارد که اتفاقات و تجربیاتش در درون آن درک و تفسیر می‌شوند و واکنش‌های هیجانی‌اش بر اساس آن بنا می‌شوند. یا کسی که تجربیات زندگی را به‌صورت موفقیت یا شکست می‌بیند، هنگام مواجهه با تجربه‌ای ترسناک یا تروماتیک نیز آن تجربه را در چارچوب بُرد یا باخت می‌گنجانَد. برای چنین فردی، ترس از فقدان اغلب شدیدتر است تا خودِ تروما. مثلاً موقعیتی که برای دیگران خیلی ترسناک نیست (مانند از دست دادن ارتقاء شغلی)، ممکن است برای این شخص وحشتناک باشد. معنایی که ما به تجربه‌ای خاص می‌دهیم، تحت تأثیر عوامل متعددی قرار دارد که برخی از آنها عبارتند از: فرهنگ، مذهب، تجارب گذشته، آموزه‌های خانوادگی و انتظارات دیگران.

از دیگر سو، تجربه‌های دشوار نیز دیدگاه کُلی ما را تغییر می‌دهند. ما به‌عنوان گونه‌ای بسیار سازگار، همواره از تجربه‌هایمان می‌آموزیم و دیدگاه، ارزش‌ها و پیش‌پنداشت‌های خود را با آنها منطبق می‌سازیم. همین گرایش است که به ما امکان می‌دهد رویکردمان را با دنیایی تنظیم کنیم که همواره متغییر است؛ و با چالش‌های و فرصت‌های جدید، سازگار شده و با آنها کنار بیاییم. ولی تجربه‌های بسیار تروماتیک می‌توانند اثرات نامتناسبی بر ادراک ما از جهان و نظام معنایی‌مان داشته باشند. دلیلش این است که هر آنچه با بقای ما مرتبط باشد، برای نظام هیجانی و یادگیری ما در اولویت قرار دارد و عمیق‌تر از سایر انواع دانش کُدگذاری می‌شود.

تجربۀ تروما باعث می‌شود باورهای ما دربارۀ امنیت، عدالت، انسانیت، مهربانی و نحوۀ عمل جهان به چالش کشیده شود. مخصوصاً تروماهای شدید یا تکراری، نظام معنادهی ما را عمقیاً به بوتۀ آزمایش می‌کشانند چون این قبیل تروماها، مفروضات ما دربارۀ خودمان، دیگران و دنیا را نقض می‌کنند. افرادی که می‌توانند به تجربه‌های دردناک خود معنا ببخشند و آنها را با نظام معنادهی کُلی خود یکپارچه سازند، ممکن است در پردازش درد هیجانی خود نیز موفق‌تر باشند. اما گاهی اوقات تروما و مصیبتی که وارد می‌شود، درکِ پیشین فرد از جهان و نحوۀ عمل آن را در هم می‌شکند. من بارها دیده‌ام که چگونه تجاوز، حمله یا تیراندازی باعث می‌شود مردم اعتمادشان به دیگران را از دست بدهند، به باورهای مذهبی خود شک کنند یا حس کنترل و عاملیّت خود را گم کنند.

تجربۀ تروما در سطح جمعی و گروهی نیز می‌تواند معنا و رویکرد افراد به زندگی، دیدگاه‌های اجتماعی و شخصی و همچنین فرهنگ را برای چند نسل متوالی تغییر دهد. در ترومایی جمعی مانند هولوکاست، نه‌تنها افرادی که آن را زندگی کردند (خواه با مواجهۀ شخصی یا از طریق احساس تهدید از دور) دچار درد و وحشت می‌شوند بلکه نسل‌های بعدی نیز تحت تأثیر قرار می‌گیرند. … این پدیده را انتقال بین‌نسلی تروما می‌نامند که هم در سطح اپی‌ژنتیک رخ می‌دهد، هم از طریق تغییر ادراک جمعی از تهدیدِ وجودی و هم به‌واسطۀ انتقال رفتارها، دیدگاه‌ها و سنّت‌های مرتبط با تهدید. فجایعی که به دست انسان‌ها رقم می‌خورند، هم بر قربانیان مستقیمِ این اقدامات وحشیانه اثر می‌گذارند و هم افرادی را تحت تأثیر قرار می‌دهند که به نحوی با پرخاشگران یا عاملانِ این قبیل اقدامات مرتبط بوده‌اند. مثلاً آلمانی‌ها در جنگ دوم جهانی یا روس‌ها در جنگ این کشور با اوکراین، مجبور شدند با مواردی همچون هویت ملّی جدید یا احساس شرم و گناه کنار بیایند؛ صرف‌نظر از اینکه موافق اقدامات سردمداران کشورشان بوده‌اند یا مخالف. آنها همچنین دچار نوعی سردرگمی عمیق دربارۀ هویت ملّی خود می‌شوند.

درس‌هایی که در کار بالینی آموختم

من به‌عنوان متخصص تروما، در کلان‌شهر دیترویت مشغول به کار هستم و مرتباً افرادی را می‌بینم که سعی دارند تجربیات دردناک خود را بفهمند. یکی از بخش‌های اساسی و مهم کارم این است که به افراد کمک کنم به سؤالات بنیادینی پاسخ دهند که در اثر تجربیات تروماتیک و پُراسترس برایشان پیش آمده است. همچنین باید تفسیر آنها از این تجارب را ارزیابی و اصلاح کنم. صرف‌نظر از دیدگاه شخصی خودم دربارۀ زندگی، نقش من این است که به بیماران کمک کنم این تجارب را در دنیای معانی و ارزش‌های خود یکپارچه کنند. بدین منظور، اول باید پیشینۀ تاریخی، فرهنگ، مذهب، فلسفۀ زندگی، ترس‌ها، امیدها و چشم‌اندازهای آنها در زندگی را درک کنم. بعد از آن، باید به ارزیابی این موضوع بپردازم که تجربۀ تروما، چطور جهان‌بینی آنها را به چالش کشیده یا تغییر داده است؛ و آنها چگونه این تجربه را در ارتباط با خود و دنیای اطراف‌شان تعریف کرده‌اند. گام بعدی این است که ببینم تفسیر آنها از این تجربه، چقدر واقع‌بینانه و سازگارانه است و آیا کمک‌شان می‌کند با آن اتفاق کنار بیایند یا اینکه موجب پریشانی و کژکاری آنها شده است.  

یادم هست بیمارِ جوان و مضطربی داشتم که نامش «تیفانی» بود. او که اغلب اضطرابش را به‌خوبی کنترل می‌کرد، در یکی از جلسات‌مان بسیار نگران و افسرده به‌نظر می‌رسید. من متوجه شدم او بالاخره گرایش جنسی خود را آشکار کرده و رابطه‌ای صمیمانه را با خانمی آغاز کرده است. او در خانواده‌ای مذهبی و سخت‌گیر بزرگ شده بود و از واکنش آنها به این موضوع وحشت داشت. تیفانی می‌گفت: «مادرم بزرگم فکر می‌کنه می‌رم جهنم!»

من خودم بیشتر اهل معنویت8spirituality هستم تا مذهب9religion، اما با ادیان اصلی به‌خوبی آشنایی دارم. من در جست‌وجوی خودم برای معنا، همیشه کنجکاو بودم با فلسفه‌ها و مذاهب اصلی‌ای آشنا شوم که انسان‌ها برگزیده‌اند تا هستی خویش و دنیای اطراف‌شان را تعریف کنند. بنابراین در کار با تیفانی، به‌خوبی می‌توانستم تصور کنم برای فردی مذهبی، چقدر وحشتناک است بخواهد به این موضوع فکر کند که باید بین ترک کردنِ شخص دلخواهش و رفتن به جهنم، یکی را انتخاب کند. از او پرسیدم: «اگر مسیح بود چه می‌گفت؟» او بی‌آنکه بیندیشد بلافاصله پاسخ داد: «اهمیتی نمی‌داد!» و من جواب دادم :«من بودم، حرف مسیح رو به حرف مادربزرگم ترجیح می‌دادم». تیفانی لبخندی زد و آسوده خاطر به‌نظر می‌رسید. اضطراب تیفانی، بدون اینکه داروهایش تغییر کند، به سطح خفیفِ قبلی کاهش یافت. البته با ذکر این مثال نمی‌خواهم بگویم که تغییر معنا و حل و فصل تعارض، همیشه راحت و سریع رخ می‌دهد. گاهی رسیدن به این هدف، مستلزم تلاش فراوان است.

بازماندگانِ شکنجه، حمله، تجاوز و سایر فجایعی که به‌دست انسان‌ها صورت می‌گیرند، اغلب به نشخوار فکری دربارۀ این مسأله می‌پردازند که چرا چنین اتفاقی برایشان رخ داده است. دلیلش این است که مغز ما رویکردی علّی دارد و همیشه در پی یافتن علت رویدادهاست. این سازوکار در واقع در خدمت این است که به ما کمک کند اتفاقات مشابه در آینده را پیش‌بینی کرده و از آنها جلوگیری کنیم. بسته به عوامل متعدد، افراد مختلف ممکن است به علل مختلفی برای تروماهای خود بیندیشند. بعضی‌ها احساس گناه دارند و فکر می‌کنند کارِ اشتباهی از آنها سر زده که مستحق تنبیه هستند. در برخی دیگر، این باور شکل می‌گیرد که دنیا محل خصمانه‌ای است و نمی‌توان به دیگران اعتماد کرد. بعضی‌ها هم به این باور می‌رسند که تروما باعث شده تغییر کنند و حالا ناقص و آسیب دیده‌اند یا خیلی ارزشمندی نیستند. من افرادی را دیده‌ام که از تجاوز جنسی یا آزار جان سالم به در برده بودند و حالا با خودشان فکر می‌کردند چون لباس مناسبی به تن نداشتند یا به‌شکل خاصی رفتار کرده بودند، باعث شده بودند فردِ متجاوز آنها را انتخاب کند. و این، باوری است که گاهی جامعه به این قربانیان تحمیل می‌کند. در برخی روابط آزارگرانه، شخص آزارگر ماهرانه این ایده را به قربانی القاء می‌کند که کار اشتباهی مرتکب شده و مستحق آزار است. در این روابط آزارگرانه، رسیدن به درک بی‌طرفانه از وضعیت و رویدادها، مشکل‌تر و چالش‌انگیزتر خواهد شد.

پس از تجربۀ تروما، افراد تمایل دارند معنا یا دلیلی برای آن اتفاق پیدا کنند. در بسیاری از موارد، من بر خلافِ این میل در افراد عمل می‌کنم. در عوض، به بیمارانم کمک می‌کنم بفهمند که تجربۀ آن آزار، تجاوز، حمله یا جنگ، هیچ ارتباطی نداشته به اینکه آنها چه کسی هستند یا چه کار کردند. آنها مسئولِ کاری نیستند که دیگری انجام داده است. آنها فقط در زمان اشتباه در مکانی اشتباه حضور داشتند. آنها از قضا در منطقه‌ای زندگی می‌کردند که درگیر جنگ بوده؛ اتفاقی از خیابانی رد می‌شدند که در آن، دزد یا متجاوز جنسی به دنبال طعمه بوده؛ یا اتفاقی به فرد اشتباهی اعتماد کرده‌اند. یعنی ما در پی معنایی هستیم که حول محور خودمان باشد، اما واقعیت این است که چنین معنایی وجود ندارد! تفسیر افراطی یا مرتبط ساختن افراطیِ اتفاقات با کارهای خودمان یا حتی با وجود (هستی) خودمان، نه‌تنها هیچ سودی ندارد بلکه بی‌جهت باعث پیچیدگی بیشترِ هیجانات ما خواهد شد.

در میان بازماندگان تروما و آنهایی که شاهد عذاب دیگران بوده‌اند، احساس گناه (از جمله احساس گناه بازمانده) و احساس شرم بسیار رایج است. من در میان امدادگران نیز این احساس گناه را زیاد دیده‌ام. شغل این افراد ایجاب می‌کند حس کنترل داشته باشند و بتوانند دیگران را نجات دهند. همچنین ماهیت شغل آنها به گونه‌ای است که به‌رغم تمام تلاش‌هایشان، اغلب نمی‌توانند جان برخی از قربانیان حوادث مختلف را نجات دهند. وقتی کودکی پس از احیای قلبی-تنفسی جان می‌بازد، همکاری در جریان تیراندازی کُشته می‌شود یا سرنشین‌های اتومبیلی که در آتش گرفتار آمده به‌موقع نجات پیدا نمی‌کنند، برخی از امدادگران ممکن است روزها، ماه‌ها یا حتی سال‌ها پس از وقوع سانحه به نشخوار فکری دربارۀ این موضوع بپردازند که در صحنۀ آن اتفاق، چه کاری را می‌توانسته‌اند به‌شکل متفاوتی انجام دهند یا حتی چه کاری را ممکن است اشتباه انجام داده باشند [که باعث شده جان برخی انسان‌ها از دست برود]. من مراجعان متعددی از این قشر داشته‌ام که از بی‌خوابی، کابوس شبانه و فلش‌بک‌های [هجوم خاطره] روزانه در عذاب بودند و چنان احساس گناهی بر آنها مستولی بود که شادی زندگی را از کف ایشان ربوده بود. در کار با این افراد، باید مدام به آنها یادآوری کنم که درک اتفاقات گذشته، پس از وقوع حادثه، همیشه آسان‌تر است؛ و در لحظۀ سانحه، آنها بهترین کاری را انجام دادند که از دست‌شان برمی‌آمده. همکاران آنها نیز همین را می‌گویند.

مواجهۀ مزمن با تجارب منفی و تروما در زندگی، گاهی باعث می‌شود جهان‌بینی10worldview افراد سوگیرانه شود. این وضعیت، در افرادی مانند امدادگران و بازماندگانِ آزار، قاچاق انسان یا جنگ، به‌کرات دیده می‌شود. آنها به این باور می‌رسند که دنیا جای خطرناکی است، زندگی بی‌رحم و ظالمانه است و نمی‌توان به دیگران اعتماد کرد. این قبیل تجارب منحصربه‌فرد باعث می‌شود دیدگاه افراد نسبت به خودشان، دنیا و انسانیت تحت تأثیر قرار گیرد و تغییر کند چون آنها بارها و بارها شاهد بدترین اتفاقاتی بوده‌اند که انسان‌ها می‌توانند در حق یکدیگر انجام دهند. مانند این است که من به‌عنوان روان‌پزشک، به این نتیجه برسم اکثر آدم‌ها مضطرب یا افسرده هستند چون در کار بالینی، افراد مضطرب و افسردۀ بسیار زیادی دیده‌ام. حتی من هم گاهی اوقات باید به خودم یادآوری کنم که خیلی در معرض داستان‌هایی از بدترین تجربه‌های انسانی هستم و زیاد می‌شنوم که چه کارهایی می‌تواند از آدمی سر بزند؛ ولی نباید اجازه بدهم این موضوع، بر دیدگاه کُلی من نسبت به بشریت اثر بگذارد.

البته تجربه‌های تروماتیک و دشوار، همیشه باعث ایجاد معانی منفی نمی‌شوند. مانند مورد ویکتور فرانکل، تجربۀ درد ممکن است به شکل‌گیری و پدیدآیی دیدگاه‌های عمیق و مثبت نیز بینجامد که باعث تغییرات مثبت و تعمیق جهان‌بینی افراد می‌شوند یا فرصت‌هایی برای اقدامات انسان‌دوستانه و فداکاری فراهم می‌آورند. مثلاً در زمان جنگ، خیلی می‌شنویم یا می‌بینیم که رشادت‌های برخی افراد مثال زدنی می‌شود. تروما همچنین می‌تواند شخصیت افراد را تقویت کرده و به آنها کمک کند معنای عمیق‌تری برای زندگی و تجارب خود بسازند. فیلم مستند «The Elephants and the Grass»، ساختۀ کارگردان بااستعداد و دوست خوب من «برندون گولیش»، داستان زندگی یک مادر و دختر پناهندۀ سودانی را روایت می‌کند. شامیرا و مادرش که موقعیت‌های وحشتناکِ مرتبط با جنگ و شکنجه را پشت سر گذاشته‌اند، اکنون درد خود را به چراغ راهی برای کمک به دیگران و محافظت از آنها تبدیل کرده‌اند. در ایالات متحده، هر سال شاهد چند حادثۀ تیراندازی به افراد غیر مسلح هستیم. بعضی از آنهایی که در چنین حوادثی آسیب می‌بینند یا عزیزی را از دست می‌دهند، درد و ناکامی خود را به کُنش‌گری تبدیل می‌کنند تا جامعۀ خود را به مکان امن‌تری برای دیگران تبدیل کنند. گاهی اوقات انسان‌ها حتی از این موضوع آگاه هم نیستند که تا چه حد تاب‌آور و قهرمان هستند. من اغلب به مراجعان امدادگرم یادآوری می‌کنم که انسان‌های کمی حاضر می‌شوند برای محافظت از دیگران یا نجات ایشان، جان خود را به خطر بیندازند. شاید آنها نتوانسته باشند برخی را نجات دهند، اما کارشان تأثیر مثبتی بر زندگی بسیاری از انسان‌ها بر جای گذاشته است. اگر مراجعم جزو پناهندگانی باشد که فرزند هم دارند، زیباییِ تاب‌آوری و فداکاری‌اش را به وی یادآوری می‌کنم که باعث شده بتواند فرزند(ان)ش را به کشور امنی بیاورد تا آیندۀ بهتری داشته باشند. و به مراجعی که از قاچاق انسان جان سالم به در برده، یادآوری می‌کنم چه قدرتی داشته که توانسته زنده بماند و با فجایع وحشتناکی که مجبور به تجربه‌شان بوده، مبارزه کند.

من به‌عنوان روان‌پزشک متخصص در درمان تروما، باید مراقب خودم هم باشم چون مدام در معرض مواجهۀ جانشینی با تروما هستم. مراجعان بسیار زیادی دارم که از فجایعی مانند شکنجه، آزار، جنگ و قاچاق انسان، جان سالم به در برده‌اند یا شاهد بدترین اتفاقاتی بوده‌اند که انسان‌ها می‌توانند در حق یکدیگر رقم بزنند. گوش دادن به داستان‌های آنها اغلب دردناک است و گاهی باعث می‌شود تا چند روز دل‌آشوبه داشته باشم. گهگاه از خودم می‌پرسم: «چقدر دیگر می‌توانم به این کار ادامه دهم؟» و چیزی که در این لحظات دشوار کمکم می‌کند، یادآوری هدفم است: کمک به دیگران برای بهتر شدن؛ و آگاهی از این موضوع که انسانی که مقابلم نِشسته و در اثر تجربۀ تروما از پای درآمده، در عرض چند هفته یا چند ماه آینده خیلی بهتر خواهد شد. من به‌عنوان روان‌پزشک، این معنا را برای مواجهۀ خودم با رنج و درد خَلق کرده‌ام.   

Javanbakht, A. (2023). Afraid: Understanding the purpose of fear and harnessing the power of anxiety. Rowman & Littlefield.