این مقاله ترجمه نوشتهای با عنوان «The Creative Act as a Means of Overcoming Resistance in Treatment» به قلم Frances Lyshak، Donna Bassin و Arthur Robbins منتشر شده در Psychoanalytic Review (سال 1981، شماره 3، صفحات 395-407) است که با ترجمهی محسن سلامت برای انتشار در مجله روانکاوی دیگر آماده شده است.
مقصود نویسندگان آن است که پیوند فرایند خلاقیت را با التیام روانی و رشد روشن سازند و کاربرد آن را بهعنوان شیوهای برای یکپارچهسازی ایگو توصیف کنند. بهطور اخص، نگارندگان برآناند تا کنش خلاقانه را بهمثابهی راهی برای غلبه بر مقاومت در جریان درمان وصف نمایند. در ادامهی این فرایند، نسبت تفکر نخستین و تفکر ثانویه با برساختههای استعاری و تصوری بسط داده خواهد شد. در پایان، کاربردهای خلاقانهای از منابع شخصی درمانگر را شرح خواهیم داد که میتوان برای عبور از موانع حیاتی در گفتوگوی بیمار و درمانگر، به کار گرفته شوند.
یک درمانگر بیانی1Expressive، بهعنوان متخصصی در حوزهی ارتباطات نمادین، به نظریهای نیاز دارد که هم با نمادهای بیمار در فرایند درمان پیوند داشته باشد و هم با معنی تحولی آنها. رویاها، فانتزیها، هنر و بازی، از طریق تراکم، جابهجایی و نمادینسازی عمل میکنند که همان شیوههای ساماندهندهی فرایند نخستین هستند. اینها ابزارهای درمانگر بیانیاند که در خدمت تسلط ایگو یا ابراز خویشتن2Self بهکار میروند.
نوی پیشنهاد میکند که در سالهای نخستین زندگی، تراکم، جابهجایی و نمادینسازی، تجربه را بهگونهای سامان میدهند که به ایجاد هستههای خویشتن، یعنی مؤلفههای بنیادین خویشتن، بینجامند. فرایند نخستین با تحول عادی خویشتن پیوند دارد. این فرایند، فرایندی فروتر نیست، بلکه نیروی حیاتی و زایندهای است که در تمامی طول حیات با ما باقی میماند. این فرایند همچون نیرویی سازماندهنده برای تجارب مربوط به خویشتن عمل میکند و نیز بهعنوان منبعی برای تغذیه و پرورش و گسترش آن، ایفای نقش مینماید. تز اصلی نوی این است که:
«فرایندهای نخستین از سوی ایگو برای تمامی کارکردهایی بهکار گرفته میشوند که هدف آنها حفظ تداوم خویشتن و هویت، و درونیساختن هرگونه تجربه و خط عمل جدید در اسکیمای خویشتن است. فرایندهای ثانویه نیز برای تمامی کارکردهایی بهکار میروند که هدف آنها مواجهه با واقعیت، و هرگونه یکپارچهسازی و تسلط درونیای است که در نسبت با واقعیت صورت میگیرد».
این درونیساختن3Assimilation، نهتنها خویشتن را قادر میسازد که همانندیِ4Sameness خود را حفظ کند، بلکه به آن امکان میدهد تا در بستر واقعیت، بهآرامی دگرگون شود و زمینهی لازم را برای سازگاری با واقعیت فراهم آورد؛ سازگاریای که هر یک از مراحل پیشروندهی تحول به آن نیازمند است. پیاژه نیز بازی نمادین آغازین کودکی را بهگونهای مشابه توصیف میکند. این حوزهی فعالیت، ویژگی درمان بیانی است و اشکال گوناگون آن را در کار بالینی تثبیت میکند: کودک…
به ابزاری برای ابراز خویشتن نیاز دارد، یعنی نظام دالهایی که خود برمیسازد و بتواند آن را مطابق با آرزوهای خویش هدایت کند. این همان نظام نمادهای مختص بازی نمادین است. این نمادها از تقلید، بهعنوان ابزار، وام گرفته میشوند، اما نه برای آنکه واقعیت بیرونی را بهدقت تصویر کنند؛ بلکه تقلید در اینجا بهمثابهی وسیلهای برای برانگیختن عمل میکند تا به درونسازی بازیگوشانه بینجامد.
در این چارچوب، فرایند نخستین نهتنها بهعنوان پردازش تفکری دیده میشود که تحول مییابد و بالغ میشود، بلکه بهگونهای است که در دسترس نظمدهی خودآگاه ایگو نیز قرار دارد. روابط ابژهای فرد و عدم تحول ایگو میتوانند یا موجب شوند که فرایند نخستین به حالتی گسسته و منفک باقی بماند، چنانکه در فانتزیها و رؤیاپردازیها5Daydreams دیده میشود، و یا آن را از طریق هنر، شهود، بازی یا سایر اشکال ارتباط خلاقانه، یکپارچه سازند. اگر آگاهی از خویشتن برای نظمبخشی به آن در میان نباشد، محتویات ناخودآگاه، ایگومحور و نارسیسیستیک باقی میمانند.
بهکارگیری شیوههای بیانی، چارچوبی است برای تقویت خویشتن و یکپارچهسازی آن، و نیز بهعنوان واسطهای نمادین برای ارتباط عمل میکند. این شیوهها میتوانند هم ابزاری برای ارتباط از سوی بیمار باشند و هم وسیلهای برای مداخلهی درمانگر.
موستاکاس بیان میدارد که مقاومت «راهی است برای فرد تا در برابر فشارهای بیرونی، ثبات خویشتن خود را حفظ کند. این کوششی است از سوی فرد برای پاسداشت تمامیت خویشتن خویش». درک مقاومت بهعنوان پاسخی محافظتی در برابر هجوم واقعیت، سبب میشود که تحلیل بیانی، در پیوند خود با فرایند نخستین، با خویشتن سازگار شود، نه آنکه بهآن هجوم آورد. ما درمان بیانی را چنان مفهومپردازی میکنیم که فعالیت اصلی آن در فرایند درونسازی نمادین جریان دارد و عرصهی اصلی آن، «فضای بالقوه»ی دیاد بیمار و درمانگر است. در این بازتعریف مفاهیم، با همهی پیامدهای نگرشی نهفته در آن، ما شیوهای نوین برای مواجهه با مقاومت را تصور میکنیم.
مقاومت به همهی آنچه در گفتار و کردار بیمار، دستیابی به ناخودآگاه را دشوار میسازد، اطلاق میشود. این پدیده، از طریق دستکاری و مهار خودآگاهی، کارکرد محافظت از ایگو را بر عهده دارد. در موقعیت درمانی، در نهایت، همین فقدان تماس است که میان بیمار و سلامت روانی فاصله میاندازد. این مقاومت بیمار در برابر تماس است که در پرتو درک درمانگر از حیات درونروانی، با یاری ابزارهای درمانی رواندرمانی، دستخوش دگرگونی میشود.
تعبیر عمیق یا رویارویی با واقعیت میتواند دفاعها را درهم بشکند و فرد را بهسوی اتخاذ اشکالی بیمارگونتر از خودمحافظتی سوق دهد. بهگونهای متناقض، گاه ممکن است بهقصد یاری بیمار برای رهاکردن مقاومت، به آن «پیوست6Joined». «پیوستن» از این جهت متمایز است که با تمرکز بر ابژه یا معطوفکردن توجه به واقعیت بیرونی، فشار را از روی ایگو برمیدارد. مقاومت همچنین میتواند فعالیتهای خویشتن هستهای کهنالگویی باشد که نمیخواهد بار دیگر خود را در معرض آن آسیب نارسیسیستیک ویرانگر قرار دهد که عبارت است از دریافتن این نکته که نیازهای بنیادین وی به آینهسازی7Mirroring و آرمانسازی8Idealizing، برآورده نشدهاند. این مقاومتها برانگیختهی اضطراب فروپاشی9Disintegrating هستند که هدف آن، حفظ خویشتن است؛ این مقاومتها با دفاع اسکیزوفرنیک که هدفش حفاظت از ابژه است، تفاوت دارند. پاسخ «آینهای»10Mirror Response انسجام11Cohesion را افزایش میدهد و مرحلهای از فهم را پدید میآورد که بر پایهی بازشناسی و انتقال دقیق و حساس عاطفهی بیمار استوار است. با این حال، در مواجهه با دفاعهای منشوار12Characterological یا دفاعهای کنشنمایی13Acting Out Defenses، بخش عمدهی درمان به آبکردن یخ تعارض منجمدشده میان غریزه و دفاع اختصاص مییابد، تا بهجای شیوههای خودکار کنشوری، بار دیگر یک تعارض بهگونهای تجربه شود. رویارویی، مانور دفاعی را برای وارسی ایگوی ناظر جدا و متمایز میسازد و اگر آن دفاع با ایگو همنوا باشد، آن را با ایگو ناهمخوان میگرداند. در نهایت، مقاومت را میتوان در انتقال، از طریق شکافتن ایگو به دو بخش قضاوتگر معقول و بخش تجربهگر، روشن ساخت. این کار از طریق بهکارگیری انتقال مثبت و همانندسازی موقت با درمانگر صورت میپذیرد که در درمان نوروز در دسترس است.
چگونگی تعبیر یک مقاومت، از طریق پیوستن، آینهسازی، رویارویی یا روشنسازی، بستگی به رابطهی انتقالی و سطح تحول ایگو دارد. افزون بر این اشکال مداخله، نویسندگان، کنش خلاقانه را که ترکیبی از بسیاری از ویژگیهای این شیوههاست، بهعنوان مداخلهای دیگر در پاسخ به مقاومت در برابر تغییر در درمان مطرح میکنند. منظور ما از کنش خلاقانه، ارتباطی است که وجودِ شخصی فرد را یکپارچه میسازد؛ یعنی یکپارچهسازی عناصر پراکنده و قطبهای متضاد که مفروضات شخصی فرد را که برآمده از رفتار آموختهشده است، بهچالش میکشد و بازآرایی مینماید.
فرایند خلاق، بهگونهای مفهومپردازی شده است که با تجربهی بیمار در حلوفصل14Working Through مقاومت، همخوانی دارد. در ابتدا، ادراکات و احساسات گردآوری و بررسی میشوند. دورهای از کمون15Incubation رخ میدهد تا آنکه محتوای روانی از آستانهی خودآگاهی فراتر رود. این روشنگری ناگهانی در فرایند خلاق و «آهان» بینش درمانی، نقطهی اوج فرایندی را نشان میدهند که در آن، انرژی از یک سد محدودکننده بازپسگرفته میشود و به سرعت یا شدت شکلگیری گشتالت نوین افزوده میگردد.
مقاومت یا مخالفت از سوی یک ابژه در محیط، خویشتن را قادر میسازد که خود را بشناسد. رویارویی با ابژه در کنش خلاقانه، ساختاری برای کشمکش حصول فرم فراهم میآورد. تحلیلگر در رابطهی درمانی و مواد عینی در آفرینش هنری، همان واسطههایی هستند که انرژی از طریق آنها به بیان مبدل میشود. خلاقیت و رشد، هم به محدودیتها نیاز دارند و هم به امکانها. در این بستر، ما ماهیت و شکل رویارویی را کاوش میکنیم که میتواند سرزندگی رابطهی درمانی را آزاد سازد. شیوهی برخورد با یک مقاومت، با سنجش تعادل هر بیمار میان مخزن شخصی تصاویر و نمادهای او از یکسو، و الزامات واقعیت که تفکر فرایند ثانویه را طلب میکنند از سوی دیگر، تعیین میشود. بدینترتیب، هر زوج بیمار-درمانگر بهمثابهی میدانی الکتروشیمیایی دیده میشود که تمامیت درونی خاص خود را دارد. کنش خلاقانهی درمانی، بازساختاری16Restructuring، از این میدان تلقی میشود تا انرژی بتواند میان بیمار و درمانگر جریان یابد و بدینسان، زمینهی تغذیهی خویشتن بیمار فراهم آید. این فرایند، هم به کشف انرژی عاطفی مرتبط با شکلگیری نمادهای خاص یک بیمار نیاز دارد، و هم به تولید رسانای مناسب برای این جریان ارتباط انرژییافته.
برای برخی بیماران که با تصاویر عاطفی غیرخنثی، انباشته شدهاند، درمانگر باید فاصله بگیرد و بیمار را با تصاویر شخصی خود سنگین نکند. بهگونهای متناقض، درمانگر همچنین باید از مرزهای شخصی خویش فراتر رود تا با خویشتن نخستین17Primary Self بیمار همنوا18Resonate گردد و پلی بهسوی ارتباط فرایند ثانویه بسازد. چنین درمانی مستلزم آن است که درمانگر در سطوحی چندگانه کار کند تا ارتباط19Communication را به درون مدار خودِ کنش خلاقانه تبدیل نماید. کنش خلاقانه، در رویارویی درمانی، میتواند طیفی از محرکها و پاسخهای روانی را دربرگیرد. برای نمونه، استعاره برای عبور از موانع کلامی بهکار میرود، در جایی که رویارویی مستقیم، مقاومتی بیشتر ایجاد میکند. تصویر دیداری که زبان فرایند نخستین است، میتواند با کاربرد برانگیزندهی واژگان خلق شود و فرایندی را تحریک کند که از آن با عنوان «واپسروی در خدمت ایگو»20Regression In The Service Of The Ego یاد میشود. در انگارهی نوی، این واپسروی، بهعنوان تغییری از فرایند ثانویه به فرایند نخستین، بازتعریف میشود. این فرایند بهنظر میرسد که در عشق، خلاقیت و بازی عمل میکند. با بازی با زبان، میتوانیم چیزی از خود بگوییم، در عین حال که از درد نگاه مستقیم و روبرو، گریزانیم. در اینجا، سخن هامر به یک بیمار مازوخیستیک بهیاد میآید: «چه خوب که زخمی پیدا شد که بتوانی آن را بلیسی».
ارتباطات نمادین در شیوههای بیانی، ویژگیهایی مختص به خود دارند که نیازهای خاص بیمار را برآورده میسازند؛ یعنی پیشزبانی، دارای بار عاطفی، گسترده و ملموس هستند. کوبی بیان میدارد که «تفکر کلامی پسنگرانه، حائل دود مانندی است بر آن یادآوری حقیقی که باززیستنِ بار عاطفی است». نماد فرایند نخستین با انرژی بالاتر خود، پیامدهایی قدرتمند در درمانِ اختلالاتی دارد که در آنها دفاع در برابر عاطفه، سد اصلی بهشمار میرود. شیوههای بیانی، اگر اضطراب قابل تحمل باشد، هم تهدیدآمیزترند و هم تأثیرگذارتر. در جایی که کار کلامی تحلیلی ممکن است بهسردی گراید و نتواند درگیری پرانرژی را پدید آورد، نمادها برمیانگیزند و مزیت چگالی عاطفی را دارند. هامر معتقد است که «تصاویر، هدف خود را در تولید تأثیری از طریق ارتباط چندلایه جستجو میکنند».
تجربهی چنین مداخلهای «از سنخ استنباط نیست، بلکه از سنخ تجربهکردن است… نه صرفاً شناختی، که عاطفی است… اندیشه و عاطفه در نماد درمیآمیزند، نه آنکه از هم جدا بمانند».
ظرف21Container روانیای که بیمار میتواند در آن، فهم همدلانهی درمانگر را تجربه کند، میتواند از طریق ابهام ذاتی بیان استعاری، گسترش یابد. تصویر بیرونی دفاعی، اما در عین حال محافظتکنندهی بیمار، میتواند حفظ شود تا آنگاه که تصویر درونی، از طریق بسط آزمون واقعیت، صورتبندی و ترکیب22Synthesis، تقویت و تثبیت گردد. محدودیتهای زبان تکخطی23Unilinear Language میتواند فرد را از یگانگی تجربهی شخصی احساسشدهاش محروم کند، حال آنکه استعاره میتواند بستر سطوح متعددی از تجربه را فراهم آورد. الهامات اثر یک شاعر، اغلب استعارههایی از تعارض درونروانی هستند. استعاره تا حدی دفاعی است، از آن رو که اضطراب منتشر را مهار میکند، اما در عین حال، تخلیهای را برمیانگیزد. این استعاره، جامهی مبدل سازگارانهای در قالب محصولی ارزشمند است که دریافتهای تازهای از تجربه را فرامیخواند.
عینیسازی24Concretization، یعنی بخشیدن مادیت و نامی به ترسها و عواطف از طریق خلق تصویری ملموس، ایگو ساز25Ego-Building است. فرایند تحول ایگو با تعارضات درونی و بیرونی برانگیخته میشود. مخالفت ناگزیر با درمان، گاه میتواند به مخالفت با قطعهی سنگی سخت برای حجاری، جابهجا26Displace شود. باید انرژیها را مهار کرد، واسطهگری نمود و آنها را به چیزی قابل فهم و قابل ارتباط، ترکیب ساخت. برای آنکه نماد دگرگون شود، باید دیده شود. کنش خلاقانه، زیر نظر درمانگر، میتواند آزادسازی انرژیای آهسته و قابل تحمل را ممکن سازد. سرعت و ریتم تخلیه را میتوان با انتخاب واسطهی هنری، تغییر داد. هرجومرج بالقوه، سامان مییابد و در قالبی سازماندهنده ریخته میشود تا بتوان به جهان بیرون عرضه گردد.
بالینت مسئلهای را مطرح میکند که تحلیلگر چه باید بکند هنگامی که در درمان، موضوعاتی مربوط به بازنماییهای بدنی و تجارب مبتنی بر ارتباطات حسی برآمده از روابط پیشزبانی، سر برمیآورند. آفرینش عینی یک تصویر دیداری، به بیمار امکان میدهد که تجربهای بینام و بیشکل را در دست گیرد و به آن واقعیت بخشد، درست همانگونه که مادر، نوزاد خود را واقعی میسازد. این فرایند میتواند بیمار را قادر سازد که واحد حافظهای یا تکانهای را که واژهای برای آن وجود ندارد، بیابد و بهیاد آورد.
گاه برای بیمار و تحلیلگر اهمیت دارد که هر دو، ابژهی سومی را بهطور متقابل مشاهده کنند. کاربرد یک ابژهی عینی از سوی بیمار برای وارسی خویشتن خویش، به کاهش آرزوی همزیستی27Symbiosis و در پی آن، ترس از آن یاری میرساند، زیرا درمانگر به کنش بیانی پاسخ میدهد، نه به ذهن بیمار. محصول هنری میتواند برای برجستهسازی مقاومت بیمار بهکار رود، هنگامی که هر دو سوی دیاد درمانی، فرصتی برابر برای بازبینی، پاسخدهی و نسبتدادن معنا به آن داشته باشند. از آنجا که این کنش، «هنر» است، محدودیتی نیز دارد، یک چارچوب. در این قالب، اجازهی ذاتی نهفته است که پاسخهایی آزاد و بیچونوچرا را درون مرزهای خود فرامیخواند، در مقابل کنشنمایی در رابطهی انتقالی. بهطور کلی، شیوهی بیانی چونان یک سوپاپ اطمینان عمل میکند، زیرا هم محدود و بیجان است، و هم در عین حال، شکلپذیر و واقعی است و از این رو، رویارویی با واقعیت بهشمار میرود.
از طریق نمادی که بدون کنترل خودآگاه آفریده میشود، میتوان آنچه را که نمیتوان بهزبان آورد، دید. بیمارانی که در سطح آغازین فرایند نخستین کار میکنند، اغلب خویشتن و ابژه را درهم میآمیزند. در نتیجه، از توانایی کلامی یا فرایند ثانویهی کافی برای روشنکردن اینکه مشکلاتشان چیست، برخوردار نیستند. با این حال، با نماد، استعاره یا ابژهی عینی که بتوان با آن بازی کرد، میتوانند به بخشی از خویشتن خود دست یابند که از طریق واژگان قابل درک نبود. نمونهای بالینی که این نکته را برجسته میسازد، مربوط به زنی جوان با سازمان شخصیت مرزی است که در تلاش بود تا احساسات خود را نسبت به مادرش تعریف کند. واژگانی در دسترس نبود. هنگامی که تشویق شد تا تصویری از خود بکشد و سپس تصویری از مادرش، بنبست او روشن شد. او بهطور خودانگیخته، خود را درون بدن مادرش نقاشی کرد؛ این کنش آفرینش، نخستین گام در سفری دراز بهسوی تمایز خویشتن و ابژه شد.
کیفیت غیرکلامی این تبادل میتواند مؤلفههای یک رابطهی نخستین آغازین را در خود داشته باشد. این تبادل، با ایجاد کمترین نیازهای کلامی، رویارویی را استحکام میبخشد، که این امر بهویژه در کار با بیمار افسرده، اهمیتی ویژه دارد.
در نهایت، نماد بیمار، آینهای از واقعیت خویشتن او فراهم میآورد. بهقول وینیکات، چنین بازتابی28Reverberation «فرد را بهعنوان یک واحد گرد هم میآورد، نه بهمثابهی یک دفاع، بلکه بهعنوان بیانی از «من هستم29I Am». اگر مداخلهی درمانگر، بازتابی از خویشتن بیمار باشد، آنگاه این مداخله، بخشی از شخصیت سازمانیافتهی فرد میشود، تا هم یافت شود و هم وجودی بر خویشتن را مفروض دارد». این دریافت چنین تصاویری است که با یاری کنش خلاقانه تسهیل میشود و در درمان کارکرد دارد، نه کاربرد تعبیر عمیق.
بیان، سخنگفتن از خلال نماد، با ویژگیهای ذاتی فرایند خلاق تسهیل و تعیین میشود. چه شرایطی این فرایند و کاربرد درگیریهای استعاری خلاقانه را تقویت میکند؟ نخست از اهمیت، تعلیق نگرشهای قضاوتگرانه و اخلاقی هر دو طرف است. دوم، میتوان حس بازی و وهم30Illusion را وارد کرد که رفتوبرگشت میان گونههای گوناگون حالتهای ایگو را در هر دو عضو دیاد درمانی تشویق میکند. سوم، باید احترامی بیدریغ نسبت به توانایی بیمار برای فراتررفتن از محدودیتهای موانع دفاعی و ترسهای او وجود داشته باشد تا آرزوی زیرین او برای رشد، تشویق گردد.
تحلیلگر بیانی میتواند، بهاصطلاح، نیروهای خلاق خویش را به بیمار در درمان قرض دهد. بهقول برس: «آنچه هنرمند با نبوغ خلاق خویش میتواند انجام دهد، آنالیزان تنها با یاری تحلیلگر در تجربهی ارتباطی مشترک میتواند بهانجام رساند». هنرمند، همچون درمانگر، بهطور آرمانی، با چابکی و پختگی در حوزههای پاسخ زیباشناختی31Aesthetic Response، «وهم کنترلشده» و والایش32Sublimation وارد میدان میشود. فاصلهی زیباشناختی و وهم کنترلشده به درمانگر امکان میدهد که از تجربهی پیشین بیمار دست بکشد، یا آن را در تعلیق نگاه دارد، تا هر لحظه را با چشماندازی تازه بنگرد، بهگونهای که گشتالتهای نوینی مبتنی بر استقلال میدانیِ سیال33Mobile Field Independence آفریده شوند. نیچه نوشت که باید با خویشتن چونان یک اثر هنری رفتار کرد، که این خود، گویای این وجه از تبادل درمان بیانی است. روزن میگوید که سبک شناختی هنرمند «به او اجازه میدهد که ابهام ادراکی را از فاصلهی بهینه و با انعطافپذیری لازم، که فرایند وهم کنترلشده آن را طلب میکند، اداره کند». وهم کنترلشده عبارت است از «توافقی ضمنی از سوی هنرمند و مخاطب برای کنارگذاشتن بدیهیات منطق، بهویژه طرد تناقض، و برخورد با محصول خلاق بهعنوان چیزی که همزمان خیالی و واقعی است». در کارکرد سوپرایگو، «تعبیر شناختی گسستهای از عرفها و نظامهای متعارف، جای خود را به برخوردی مبهم با آنها میدهد». بهطور آرمانی، هم بیمار و هم درمانگر میتوانند نسبت به آنچه دیگری ارتباط میدهد، دریافتی هنری داشته باشند، مانند آنکه خود را در اثر هنری بزرگی یا رمانی بیابند.
فنیکل دربارهی والایش بهگونهای سخن گفت که بسیار با ظرفیت نماد برای پیوستن به مقاومت و دگرگونسازی آن، و بدینسان، بهتعویقانداختن آن، همخوانی دارد. او گفت که «نیروهای دفاعی ایگو، چنانکه در مورد نیروگذاری متقابل34Counter Cathexis رخ میدهد، با تکانهی اصلی روبرو نمیشوند، بلکه با زاویهای بر آن فرود میآیند و برآیندی پدید میآورند که انرژی غریزی و دفاعی را یکپارچه میسازد و آزاد است تا بهپیش رود». چنین تعاملی، هیچ نیروگذاری متقابلی یا مقاومتی در برابر اهداف بیمار دربرندارد؛ بلکه، همچون جودو، از فشار حریف استفاده میکند و هدف یا مقصود آن را تغییر میدهد، بیآنکه تخلیهی مناسبی از انرژی را مسدود سازد. نخست باید بازداری35Inhibition برداشته شود و سپس، پیش از آنکه فرایند درونسازی رخ دهد، نمادینسازی انرژی مقیدنشده صورت گیرد.
مقاومت در درمان ممکن است نشاندهندهی آن باشد که هر یک از این مراحل، نادیده گرفته شدهاند.
بهقول کریس، فرایند خلاق شامل دورهای است که در آن، بیشنیروگذاریِ36Hypercathexis فعالیت پیشآگاهانه، با مقداری انرژی بازپسگرفتهشده از جهان ابژهای، رخ میدهد. با این حال، اگر انرژی خام حاصل بیشازحد قوی و ایگو بیشازحد ضعیف باشد، بیگانگی ایگو و رانهها روی میدهد. پاین بیان میدارد: «نیازی که در مراحل آغازین تحول برای دفاع در برابر محتوای رانهها در تفکر پدید میآید، ممکن است به گرایشی تعمیمیافته برای محدودکردن تفکر بینجامد؛ از منظر پویایی، اضطراب ناشی از رویارویی با مواد رانهها، هنگامی که به تفکر افسارگسیخته داده میشود، ممکن است زمینهی عدم پذیرش تجربه از درون یا برون باشد». اگر فرایند ثانویه، همچون عقلانیسازی37Intellectualization در فرد وسواسی-اجباری، بهعنوان دفاعی در برابر ظهور خویشتن عمل کند، آنگاه درمان بیانی، با بهکارگیری فرایندهای نخستین، از طریق این تغییر رویه از حالت ثانویه به حالت نخستین، از دفاع عبور میکند. اگر فرایند نخستین، چنانکه در سایکوز دیده میشود، بهعنوان دفاعی در برابر واقعیت عمل کند، مداخلات مبتنی بر فرایند ثانویه و واقعیتگرا، فشار بر ایگو را تشدید میکنند و مقاومت را پیچیدهتر میسازند. درمان بیانی، از طریق کاربرد بازنماییهای ذهنی فرایند نخستین، امکان جذب تدریجی واقعیت به خویشتن را فراهم میآورد و به زبان پیشکلامی خود بیمار سخن میگوید. چون تأکید از واقعیت عینی به تجربهی خویشتن منتقل میشود، ارزش فرایندهای نخستین همزمان ارتقا مییابد و پلی برای ترمیم نظام بازخورد اجتماعی ساخته میشود.
فرد سایکوتیک که سرمایهگذاری38Investment او در جهان بیرون در معرض تهدید قرار میگیرد، نظام ادراکی نارسیسیستیک را سازمان میدهد تا تأیید خویشتن39Self-Affirmation یا خودشکوفایی40Self-Actualization را تضمین کند. در مقابل، تخیل میتواند بهعنوان نیرویی سازنده برای حفظ تماس با بیرون و تسهیل جریان انرژی از جهان درون به جهان بیرون بهکار رود. در اختلال پاتولوژیک، نمادهای فرایند نخستین، با انرژی لیبیدویی بیشنیروگذاریشده باقی میمانند، زیرا فرد برای دفع جهان بیرونی بسیار تهدیدآمیز، به نظام خودتقویتکنندهی اوتیستیک خود متکی است.
پیامدهای این تمایز، برای درمانگران معانی مهمی دارد. فرایند نخستین میتواند یا برای تقویت فرایندی پاتولوژیک بهکار رود، یا برای یاری و تسهیل تحول خویشتنی که ریشه در واقعیت دارد و از آن تغذیه میکند.
در بسیاری از موارد، رابطهی درمانگر-بیمار نسبتاً خنثی یا بیرنگ است. در این موارد، ممکن است تبادل خلاقانهای میان بیمار و درمانگر وجود نداشته باشد. بهقول آوسترای و براون، درمان بیانی «به عواطف بدوی41Primitive Affects، که اغلب تنها در سطح حسی تجربه میشوند، اجازه میدهد تا بهصورت نمادین تجربه شوند» و بدینسان «در دستیابی به حس تسلط ایگو بر آنها، نقشی اساسی ایفا میکند». درمانگر با طیکردن فرایند خلاق همراه با بیمار، با انرژیای روبرو میشود که بیمار در تلاش است تا آن را دفع کند، هنگامی که این انرژی در کنش بیانی بازتجربه میشود. بنابراین، انرژیْ نخست در بدن بیمار تجربه میشود. سپس درمانگر با حیات روانی بیمار درگیر میشود و آن را از طریق حس عمیقی از رابطهمندی42Relatedness و همدلی، برونسازی43Externalize میکند؛ که نباید با همآمیختگی44Fusion مبتنی بر انتقال متقابل اشتباه شود. بدینگونه، بیمار در نهایت فرصتی دوباره مییابد تا با درونفکن خود45The Introject به گفتوگو بنشیند. بنابراین، آنچه در فرایند درمان رخ میدهد، القای عواطف از بیمار به درمانگر است. درمانگر که پذیرای این القا است، نه بهگونهای خشک و انعطافناپذیر در محاصرهی آن قرار میگیرد و نه از کنترل خارج میشود. اتاق درمان بهزودی با عواطف لیبیدویی زنده میشود که هر دو طرف آن را تجربه میکنند. درمان زمانی رخ میدهد که درمانگر با این القای نقشی، به بیمار فرصتی برای گفتوگو میدهد.
گاه، درمانگر ممکن است برای تجربهی واقعی فرایند نخستین بیمار، بیشازحد محافظهکار یا هراسان باشد. این ناتوانی ممکن است در فرایند و فانتزیهایی که در خلال رویارویی درمانی برانگیخته میشوند، اخلال ایجاد کند. بهطور آرمانی، درمانگر باید توانایی حرکت بهسوی جایگاهی منفعل-پذیرا46Passive-Receptive را داشته باشد، جایی که تصاویر و احساسات بتوانند بهمعنای واقعی کلمه، ایگوی درمانگر را درنوردند. یکپارچهسازی حساس عاطفه، ادراک و تصویرپردازی درمانگر، و نیز مهارتی که در فرایند ثانویهی او نهفته است، ارتباط درمانی را به کنشی یکپارچه تبدیل میکند که انرژیها را مهار میسازد، قطبهای متضاد را یکپارچه میکند و حس درکشدن و احترام بیمار را تقویت مینماید. این همان جوهر عشق درمانی است.
بدینسان، درمییابیم که نماد میتواند بهعنوان واسطهای برای عینیسازی47Objectification عمل کند که هم رانههای نخستین را مهار میکند و هم آنها را تخلیه میسازد، تا بدینگونه برای کارکردهای خودمختار ایگو در دسترس قرار گیرند. با این حال، فرایند خلاق شکلگیری نماد، نیازمند کارکردی گسستهساز48Dissociative Function است که بدون نیروی ایگوی بیمار-هنرمند یا ایگوی کمکی درمانگر بیانی، نمیتواند بهپیش رود.
هنرمند-درمانگری که با افراد بسیار نارسیسیستیک کار میکند، میتواند از مواد هنریای استفاده کند که جهان درونی آنها را منعکس میسازد. اساساً، درمانگر میتواند از مادهی هنری برای طرح این پیام استفاده کند که بهزبانیکوتاه میگوید: «میدانم چه احساسی داری، آن را میپذیرم و آن را بازتاب خواهم داد». در عین حال، در کار با مقاومت، حس طنزی آمیخته با تلخی نیز وجود دارد که باید با آن بازی کرد؛ رویارویی تلخوشیرین با واقعیت، که با همدلی و شگفتی آمیخته شده است، در سطوحی چندگانه سخن میگوید. درمانگر بیانی که «بیشازحد جدی» است، خود را از ابراز وجود در این شیوهی فرایند نخستین، محروم کرده است. کاربرد شوخیای کنایهآمیز، یکپارچهسازی فرایند نخستین را دربردارد که توانایی عبور از دفاعها و تولید لذت را دارد. پاسخ لذت، تخلیهی انرژی را در پی دارد که اقتصاد دفاعی را برهم میزند و بازداری را برمیدارد.
ما تعریفی از مقاومت ارائه کردهایم و نیز برخی از ابعاد درمان بیانی را کاویدهایم. با توجه به بیمار واقعیای که پیش روی ما ایستاده است، این مفاهیم را بهکدام سو میبریم؟ هدف ما در درمان، بهسوی یکپارچهسازی فرایند نخستین و ثانویه است. اورنشتاین، بر اساس پژوهشهای عصبشناختی و فیزیولوژیک، شواهدی دال بر وجود این دو کارکرد در کالبد انسان ارائه میدهد که نشان میدهند نیمکرههای چپ و راست مغز، کارکردهایی متفاوت دارند. نیمکرهی راست که با مواد غیرکلامی و فضایی سروکار دارد، بخش شبگونهی شخص، برای نحوهی کارکرد و زیستن ما در زندگی، بسیار بنیادین است. اگر در درمان، هدفمان را تبدیل تمامی مواد به تفکر فرایند ثانویه قرار دهیم، اهمیت عظیم حیات فرایند نخستین و پیوند آن با تحول خویشتن و ابراز خلاقانه را نادیده گرفتهایم. این بر عهدهی درمانگر است که با هر دو شیوهی شناختی کارکرد، کار کند و به آنها مربوط شود. ما آنچه را که نمیتوانیم بهگونهای کلامی و تحلیلی بگوییم، بهگونهای فضایی میبینیم. پیش از آنکه واژگانی بیابیم، باید تجاربی را درک کنیم که به واژگان ما مادیت میبخشند. ما بهعنوان درمانگر، از خویشتن که با تفکر نیمکرهی راست پیوند دارد، بهسوی کارکردهای تسلط ایگو که با تفکر نیمکرهی چپ سروکار دارد، حرکت میکنیم و در پی یکپارچهسازی هر دو هستیم.
با توجه به همهی آنچه گفته شد، مسئولیت اصلی در قبال مقاومت غیرقابلِ حلوفصل، تا حد زیادی باید به شیوهی درمانی منتقل شود، و برای تداوم مقاومت، به کمبود منابع شخصی درمانگر. ممکن است بیمار، بهسبب ترس از دستدادن کنترل، در برابر شیوههای بیانی مقاومت کند، چنانکه در بیمار وسواسی دیده میشود؛ یا ممکن است در برابر تحلیل کلامی مقاومت کند، هنگامی که هجوم واقعیت به خویشتن بس شکنندهای، غیرقابل تحمل است، چنانکه در بیمار بسیار نارسیسیستیک دیده میشود. درمانگر نیز ممکن است مقاومت کند و از مداخلات فرایند نخستین یا ثانویه برای محافظت از خود در برابر بیماری که اضطرابهای غیرقابل تحمل را القا میکند، استفاده نماید.
تواناییها و آگاهی درمانگر بیانی، بر تبادل غیرکلامی تأکید میگذارند. نقش ما، نیرو و مهارتی استثنائی در قلمرو فرایند نخستین و در حوزههای طنز، بازی و خودانگیختگی طلب میکند. خلاقیت، انرژی را در خدمت خویشتن بهکار میگیرد. بهطور کلی، در کار با بیماران ما، پرسش این میشود که چگونه نمادینسازی نخستین را چنان پرورش دهیم که برای خویشتن، در این کارکرد، در دسترس قرار گیرد. انرژی در ساختار منش49Character Structure قفل شده است. انرژی بدوی بهسختی آزاد میشود و فشار عظیمی بر ایگو وارد میآورد. درمانگر بیانی، با نسبتگرفتن خاص خود با خویشتن، میدان انرژی تازهای میآفریند که قفل ریتمهای تحریفشدهی تنش و تخلیه، گسستگی و بازیکپارچهسازی را میگشاید و آنها را زنده میسازد. بهطور آرمانی، درمانگر بیانی از تسهیلاتی بس یکپارچه در فرایند نخستین و ثانویه برخوردار است که هم بیانگر است و هم خودانگیخته.
بدینسان، از درمانگر خواسته میشود که خلاقیت خویش را بهکار گیرد، در حالیکه از پی راهنمایی بیمار حرکت میکند، انتظارات را کنار مینهد و تفکر فرایند نخستین و ثانویهی خود را بهتحرک درمیآورد؛ تفکری که دیگر بهعنوان کارکردهایی گسسته و جدا از هم تجربه نمیشوند. در حقیقت، بهزودی درمییابیم که دیوانگی متقابل ما میتواند منطق بقای خویشتن را در خود جای دهد، حال آنکه عقل اغلب میتواند تخمهای جنون را در خود بپرورد. بدون ترکیبی روشن از این دو سبک بنیادین بودن50Being و ادراککردن، هر یکپارچهسازی حقیقی خویشتن و واقعیت، در بهترین حالت، ساختگی و بیاساس خواهد بود. ما بهعنوان درمانگر، پیوسته بهچالش کشیده میشویم تا این دو جهان را در میدانی همچنان گسترشیابنده از دانش، متحد سازیم. با دستزدن به امر ناممکن، به جمع بسیاری از هنرمندان میپیوندیم که باید بزرگمنشی51Grandiosity خود را با دانهای نمک [با فروتنی] همراه کنند.
ما فرایند هنری درمان را بهزبان علمی توصیف کردهایم. امیدواریم که در این فرایند، نه هنرمند گم شده باشد و نه دانشمند، زیرا ما به تمامی مهارت و تیزهوشی خویش نیاز داریم تا خویشتن را بهسوی واقعیت حرکت دهیم و واقعیت را بهگونهای از تأیید خویشتن بدل سازیم.
منبع
The School of Life. (2017, November 20). ‘I will never find the right partner’. The School of Life. https://www.theschooloflife.com/article/i-will-never-find-the-right-partner/
The School of Life. (2017, May 13). Unprocessed emotion. The School of Life. https://www.theschooloflife.com/article/unprocessed-emotion/
The School of Life. (2023, August 25). How love can teach us who we are. The School of Life. https://www.theschooloflife.com/article/how-love-can-teach-us-who-we-are/


