اروس و تاناتوس: پیش‌احساس‌های عشق و نفرت

اروس و تاناتوس

این مقاله ترجمه‌ی بخشی از کتاب «Treatment Of Narcissistic Neuroses» به تالیف هایمن اسپاتنیتز و فیلیس میدو است.


اروس و تاناتوس: پیش‌احساس‌های عشق و نفرت1این مطالب در ابتدا توسط هایمن اسپاتنیتز در سخنرانی‌ای برای مرکز مطالعات روانکاوی مدرن در سال ۱۹۷۰ ارائه شده است و از یادداشت‌های تهیه‌شده توسط جولیا بازر در کار ویراستاری او بر روی کتاب «روانکاوی مدرن بیمار اسکیزوفرنیک» (۱۹۶۹) برگرفته شده است.

«نه تلسکوپ و نه میکروسکوپ جستجوگر، دیگر پناهگاهی برای خدایان باقی نگذاشته‌اند؛ و دیگر آن جامعه‌ای که زمانی خدایان پشتیبان آن بودند نیز در کار نیست… آنچه امروز باید به‌عنوان کار قهرمانانه انجام شود، دیگر آن کار سده‌ی گالیله نیست… کار قهرمانانه‌ی دوران مدرن، باید جستجویی باشد برای بازآفرینی آتلانتیس گم‌شده‌ی روح هم‌آهنگ».

جوزف کمبل
۱۹۴۹، ص ۳۸۸

کودکان مدرسه‌ای، اسطوره‌های یونانی را به‌عنوان داستان‌هایی دلنشین درباره‌ی مردمانی خیالی می‌خوانند.

آن‌ها در واژه‌نامه‌ها می‌خوانند که واژه‌ی «اسطوره‌ای»2Mythical به معنای غیرواقعی یا نقطه‌ی مقابل واقعیت است. سپس، زمانی که بزرگ می‌شوند و درباره‌ی روانکاوی مدرن می‌خوانند، برعکس آن را به آن‌ها می‌گویند؛ اینکه خدایان و نیمه‌خدایان یونان باستان، بسیار شبیه به خودشان رفتار می‌کرده‌اند.

اسطوره‌ها از آن رو باقی می‌مانند که بازتاب‌دهنده‌ی جنبه‌های همگانی تجربه‌ی ما هستند. آن‌ها با بخشیدن شکل انسانی و شخصیت به نیروهایی که بر زندگی ما تأثیر می‌گذارند، حقایقی را به ما گوشزد می‌کنند؛ آن‌ها واقعیت‌های زندگی را انسان‌وار می‌سازند و سردرگمی‌های اصلی آن را در نمادهایی بازتاب می‌دهند که ذهن به‌راحتی می‌تواند درک کند.

اروس و تاناتوس به‌طور کلی شخصیت‌بخش اضداد افراطی در رفتار انسانی هستند. از این منظر، آن‌ها همچنین با گرایش‌های هیجانی متضادی که هنگام حرکت از یک قطب زیستی به قطب دیگر بر رفتار ما تأثیر می‌گذارند، یکی دانسته می‌شوند. نام خدای یونانی عشق، نمادی آشنا برای زندگی خلاقانه و ثمرات آن است؛ خلاقیت زیستی، هنری و علمی، و سایر بیان‌های بهره‌وری انسان. نام اروس به‌دلیل آنکه با ایده‌ی زندگی خوب و حفظ آن پیوند دارد، آهنگی خوشایند دارد. از سوی دیگر، واژه‌ی تاناتوس در بیشتر مردم احساسات منفی را برمی‌انگیزد، زیرا او خدای یونانی مرگ بود. تاناتوس علاوه بر شخصیت‌بخشی به پایان هستی فردی، نیروهای مرگ‌زای زندگی و انفجارهای نفرتی را نیز در بر می‌گیرد که بقای انسان را تهدید می‌کنند؛ جنگ، نسل‌کشی، و تمام چیزهای دیگری که به‌ظرافت از آن به‌عنوان «وحشی‌گری انسان در حق انسان» یاد می‌کنیم.

با این حال، یونانیان باستان تاناتوس را به‌عنوان چنین چهره‌ای شوم تصور نمی‌کردند. هومر او را به‌عنوان برادر دوقلوی هیپنوس، خدای خواب، معرفی می‌کرد. در تندیسی از المپوس، آن‌ها دو پسر خوابیده در کنار یکدیگر هستند؛ هیپنوس با ردای سفید و تاناتوس با ردای سیاه. اوریپید در نمایشنامه‌ی خود، «آلکستیس»، به تاناتوس نقشی داد و او با بال‌هایی سیاه بر روی ردای سیاه بر روی صحنه ظاهر شد.

با وجود متعلقات سیاه‌رنگ، تاناتوس در عصر اسطوره‌ای خود از وجهه‌ی عمومی نسبتاً خوبی برخوردار بود. یونانیان باستان تأثیر او را محدود به بدن می‌دانستند. بنابراین، تاناتوس کاملاً منفی نبود، زیرا مرگ جسمانی، روح را آزاد می‌کرد تا زندگی تازه‌ای را آغاز کند. یکی از مشهورترین گفتگوهای افلاطون این ایده را توسعه می‌دهد که زندگی و مرگ، فرایندهای مکملی هستند، درست مانند خواب و بیداری.

اندیشمندان نظری دوران بعد نیز، اگر نه به‌دلیل آنکه آن‌ها را به تأمل وا می‌داشت، دست‌کم با متانت به تاناتوس می‌نگریستند. برای مثال، شوپنهاور این ایده را مطرح کرد که «تمام فلسفه از تأمل در مرگ آغاز می‌شود». این ایده همچنین الهام‌بخش برخی شعرهای جاودانه بوده است.

با این حال، دانشمندان به‌ندرت از اروس و تاناتوس یاد می‌کنند. آن‌ها ترجیح می‌دهند ایده‌های خود را درباره‌ی تجربیات انسانی در قالب قوانین و اصول بیان کنند. برای مثال، ما نقل‌قولی را بیان می‌کنیم: «به نظر می‌رسد امروزه دو قانون متضاد با یکدیگر در نبرد هستند؛ یکی قانون خون و مرگ که همواره وسایل تازه‌ای برای ویرانی درمی‌اندیشد… و دیگری قانون صلح، کار و سلامت که پیوسته در حال ابداع راه‌های تازه برای رهایی انسان از مصیبت‌هایی است که بر او چیره شده‌اند». این بیانیه چنان بیانگر دغدغه‌ی معاصر ماست که ممکن است با شنیدن اینکه توسط یک شیمی‌دان و باکتری‌شناس فرانسوی قرن نوزدهم بیان شده است، همان‌که پاکی شیر ما را مدیون او هستیم، شگفت‌زده شویم.

وقتی لویی پاستور در سال ۱۸۹۵ درگذشت، زیگموند فروید، یک عصب‌شناس سی‌ونه‌ساله‌ی وینی، در حال ظهور از گمنامی با انتشار نخستین گزارش مهم خود درباره‌ی اختلالات هیجانی («مطالعاتی در باب هیستری» با همکاری جوزف بروئر) بود. فروید از دوران دبیرستان، شاعران و فیلسوفان یونانی را می‌خواند. او در زبان یونانی چنان مسلط بود که هومر را به زبان اصلی می‌خواند، چند بیت از سوفوکل را ترجمه می‌کرد و دفترچه‌ی خاطرات خود را به یونانی می‌نوشت. او گاهی دختر خود، آنا، را با نام آنتیگونه خطاب می‌کرد؛ نامی که از اسطوره‌ی ادیپ وام گرفته بود. ایده‌ها و همچنین نام‌های برگرفته از اساطیر کلاسیک در نوشته‌های او منعکس شده‌اند، و او تحت تأثیر نظریه‌ی یادآوری افلاطون3به باور افلاطون، روح پیش از حلول در بدن، در دنیای مُثُل با حقیقت محض آشنا بوده است. از این رو، تمام آنچه ما «یادگیری» می‌نامیم، در واقع «یادآوری» آن دانش ازلی و فطری است که روح در زندگی پیشین خود داشته است؛ مترجم. قرار داشت.

از این رو، برای فروید پیوند دادن نام‌های اساطیر به نظریه‌هایش، به همان اندازه امری طبیعی بود که برای هر دانشمند دیگری تدوین نظریه‌هایش در قالب قوانین و اصول امری طبیعی است. ارجاعات او به آثار باستانی یونان چنان بر علوم رفتاری تأثیر گذاشته است که یکی از نظریه‌های او هنوز با اروس و تاناتوس شناخته می‌شود. این نظریه همچنین به‌عنوان نظریه‌ی غریزه شناخته می‌شود، زیرا فروید در نهایت به این نتیجه رسید که نیروهایی که او با این نام‌ها پیوند می‌دهد، غرایز بنیادین زندگی هستند.

فرضیه‌های فروید در مورد غریزه‌ی پرخاشگرانه، که بخش زیادی از تفکر کنونی در این زمینه حول آن متمرکز است، به‌دلیل تمایل او به شناسایی پرخاشگری به‌عنوان یک رانه بنیادین انسان، یک ربع قرن به تأخیر افتاد. او غرایز زندگی و جنسی را که تحت پرچم اروس عمل می‌کنند، بدین صورت می‌دید:

…همواره در تلاش است تا مواد زنده را به واحدهای بزرگ‌تر و بزرگ‌تر گرد آورد، در حالی که غریزه‌ی تاناتوس… علیه این گرایش عمل می‌کند و سعی دارد ماده‌ی زنده را به حالت غیرآلی بازگرداند. گاهی این نیروها با هم آمیخته می‌شوند، اما در مجموع با یکدیگر مخالفت می‌ورزند. همچنین گاهی گرایش زیستی به سمت تخریب از خویشتن4Self منکسر می‌شود. زمانی که این گرایش به سمت افراد یا اشیاء دیگر در جهان بیرون هدایت شود، به غریزه‌ی پرخاشگرانه تبدیل می‌شود که هم به‌صورت سازنده و هم به‌صورت ویرانگر عمل می‌کند. [۱۹۲۰، ص ۷]

فروید در کتاب «تمدن و ملالت‌های آن» (۱۹۳۰) نوشت: «دیگر نمی‌توانم درک کنم که چگونه ممکن است از همه‌جایی‌بودن5Ubiquity پرخاشگری و ویرانگری غیراروتیک غافل شده باشیم». او در سال ۱۹۳۷، دو سال پیش از مرگش، به ماری بناپارت نوشت: «کل این موضوع هنوز به‌دقت بررسی نشده است و آنچه در نوشته‌های پیشین خود در این باره گفته‌ام چنان شتاب‌زده و غیرجدی بوده است که به‌سختی شایسته‌ی توجه یا بررسی است» (جونز، ۱۹۵۷، ص ۴۶۴).

فروید نسبت به توانایی اروس در حفظ موجودات زنده بدبین بود. او به این نتیجه رسید که اروس، هر گردش تازه‌ای به درون زندگی، به‌عنوان یک «کج‌راهه»6Detour عمل می‌کند که بازگشت انسان را به حالت غیرآلی به تأخیر می‌اندازد.

مرگ یکی از نهادهای دموکراتیک ماست، اما این نظریه که ما با رانه‌هایی به دنیا می‌آییم که ما را به سمت مرگ می‌رانند، عموماً پذیرفته نشده است. به‌دلیل پیامدهای آن برای حرکت پیش‌رونده‌ی تمدن و آینده‌ی گونه‌ی انسانی، این نظریه به موضوعی قابل بحث در تمام شاخه‌های علمی مربوط به ماهیت و آینده‌ی انسان بدل شده است. این نظریه همچنین منبعی برای بحث و جدل در میان پیروان خود فروید بوده است. در این ارتباط، باید خاطرنشان کرد که فرض وجود یک غریزه‌ی خودتخریب‌گر یک نظریه‌ی زیستی است و تأیید یا رد یک نظریه‌ی زیستی تنها با شواهد روان‌شناختی امکان‌پذیر نیست.

روانکاوانی که تمایل به پذیرش این نظریه دارند، به همان شیوه‌ای با بیماران کار می‌کنند که کسانی که آن را نمی‌پذیرند. یک درمانگر که از نظر فکری متقاعد شده و بر اساس این باور عمل می‌کند که برخی گرایش‌های خودتخریب‌گرانه‌ی بیمار برگشت‌ناپذیر هستند، ممکن است در برخورد با آن گرایش‌ها کمک‌کننده نباشد. با این حال، آموزش و هویت حرفه‌ای تحلیل‌گر، گواه این باور اوست که چنین گرایش‌هایی تحت تأثیر عوامل بیرونی قابل تغییر هستند. پذیرش یک مورد، نشان‌دهنده‌ی باور تحلیل‌گر به این است که بیمار قادر به تسلط بر این دشواری‌هاست و تحلیل‌گر می‌تواند به او در این کار کمک کند. به‌عبارت دیگر، اینکه آیا یک رانه فطری به سمت تخریب وجود دارد یا نه، اهمیت خاصی برای درمان ندارد.

نظریه‌ی غریزه تنها به‌صورت ضمنی و غیرمستقیم با توسعه‌ی درمان روانکاوانه توسط فروید مرتبط است و خود او در مطالعات بالینی‌اش به‌ندرت به این نظریه اشاره کرده است. او در سال‌های پایانی عمر، به توسعه‌ی یک تبیین نظام‌مند از گرایش‌های ویرانگری که در انسان مشاهده می‌کرد، علاقه‌مند شد و فرضیات او درباره‌ی اروس و تاناتوس در چارچوب تحقیق علمی قرار گرفت. او در دهه‌ی شصت زندگی‌اش بود که نظریه‌ی نهایی غریزه را بیان کرد.

ما نه به ارائه‌ی استدلالی موافق و نه مخالف با این نظریه علاقه‌مندیم. دیدگاه‌های بیان‌شده در اینجا صرفاً مبتنی بر مشاهدات بیماران به‌شدت آشفته است و ما در هیچ‌یک از آن‌ها غریزه‌ای مشاهده نکرده‌ایم. آنچه مشاهده شده است این است که این افراد اغلب به شیوه‌هایی عمل می‌کنند که بر خلاف منافع شخصی خودشان است. این رفتار خودتخریب‌گرانه ممکن است غریزی باشد یا ممکن است از منابع گوناگون تصادفی مانند آموزش اجتماعی، نیازهای روان‌شناختی به عشق، توجه و تأیید، و سایر انگیزه‌ها سرچشمه بگیرد. زمانی که الگوی رفتار از منظرهای مختلف بررسی شود، ممکن است مشخص شود که جنبه‌های سازنده و همچنین ویرانگری دارد. نحوه‌ی ارزیابی آن به نقطه‌ نظر مشاهده‌کننده بستگی دارد.

همان‌طور که چنین رفتاری را مشاهده می‌کنیم و درباره‌ی عوامل ناشناخته‌ای که آن را برمی‌انگیزند گمانه‌زنی می‌کنیم، درمی‌یابیم که هیچ نظریه‌ای درباره‌ی یک مورد با تمام موارد دیگر سازگار نیست. در هر مورد، فرضیه‌ای توسعه داده می‌شود که به‌موقع با بیمار در میان گذاشته می‌شود. موضوع حیاتی، صحت فرضیه نیست، بلکه مفید بودن آن برای بیمار در ترک رفتار ویرانگر است. اگر نظریه‌ای این کار را انجام دهد، صحیح فرض می‌شود. اما اگر نظریه‌ای به بیمار در درک و تغییر رفتارش کمک نکند، برای او ارزشی ندارد، بنابراین می‌توان آن را کنار گذاشت و فرضیه‌های کاری دیگری را توسعه داد.

در این فرایند، بیماران تکانه‌ها، افکار و احساساتی را فاش می‌کنند که اگر بر اساس آن‌ها عمل شود، آن‌ها را به انواع مشکلات دچار می‌کند. برخی بیماران ترس از مرگ را آشکار می‌کنند و از نیروهایی آگاه می‌شوند که به گفته‌ی خودشان آن‌ها را به سمت آن می‌کشانند. همچنین تمایلات غالب برای آسیب رساندن به عزیزان فاش می‌شود. مردم به انجام اعمال خودکشی و قتل فکر می‌کنند. اگر ما واقعاً با این پتانسیل به دنیا می‌آییم، بسیار خوب است که به‌عنوان نوزادانی درمانده وارد می‌شویم. این به ما زمان می‌دهد تا پیش از آنکه به‌اندازه‌ی کافی قوی شویم تا به‌صورت ویرانگر بر اساس آن‌ها عمل کنیم، یاد بگیریم که تکانه‌های اساسی را حل و فصل کنیم.

بیماران معمولاً زمانی آزادانه‌تر درباره‌ی تمایلات خود صحبت می‌کنند که آن‌ها را تأیید می‌کنند و باور دارند که دیگران نیز آن‌ها را تأیید خواهند کرد. گاهی اوقات، تکانه‌هایی را که هیولایی می‌پندارند و ترجیح می‌دهند پنهان کنند، مانع از آن می‌شود که بر اساس تمایلات به‌اصطلاح خوب خود عمل کنند. تعامل این تکانه‌های متضاد، اغلب تعادل هیجانی آن‌ها را تهدید می‌کند. اگر فروید اروس و تاناتوس را بر حسب تکانه، تمایل یا گرایش هیجانی به‌جای غریزه مفهوم‌سازی می‌کرد، دیدگاه‌های او درباره‌ی آن‌ها احتمالاً جنجال کمتری برمی‌انگیخت. مردم جریان‌هایی از تکانه را تجربه می‌کنند که ادعاهایشان برای بیان، آن‌ها را در جهت‌های مخالف می‌کشاند.

اروس و تاناتوس نماد مؤلفه‌های هیجانی این جریان‌های متضاد هستند؛ عشق و نفرت. به‌طور دقیق، اروس و تاناتوس خود عشق و نفرت نیستند، بلکه پتانسیل احساس آن‌ها در زمان تولد هستند. این پتانسیل از نوزادی به نوزاد دیگر متفاوت است؛ این پتانسیل به‌صورت سرشتی تعیین می‌شود. اما نخستین آموزشی که یک انسان در برخورد با این نیروهای هیجانی دریافت می‌کند، تا حد زیادی تعیین می‌کند که ذهن او چه نوع تجهیزاتی را برای به‌کارگیری این پتانسیل سازمان‌دهی خواهد کرد.
چندین ماه طول می‌کشد تا این تجهیزات «احساسی» شکل گیرند. در طول این دوره‌ی پیش‌احساسی، نوزاد قادر به ادراک چیزی فراتر از حس‌هایی نیست که از جهان بیرون و از اندام‌های بدنی خودش به او هجوم می‌آورند.

هنگامی که او احساسات واقعی را توسعه می‌دهد، ماهیت آن‌ها و الگوهای خاصی که برای تخلیه‌ی آن‌ها شکل می‌دهد، بازتاب‌دهنده‌ی تأثیر فردی است که از او مراقبت می‌کند. حضور کسی که او را دوست دارد و به‌گونه‌ای مناسب به نیازهای نوزاد پاسخ می‌دهد، احساسات دوست‌داشته‌شدن را برمی‌انگیزد و این به‌نوبه‌ی خود احساسات عشق خود کودک را برمی‌انگیزد. از سوی دیگر، اگر به نوزاد اجازه داده شود برای مدت طولانی بی‌جهت سرد، خیس یا گرسنه بماند، تنش‌هایی ایجاد می‌شود که نوزاد تنها تا حدی قادر به تخلیه‌ی آن‌هاست؛ برای مثال، از طریق گریه یا لگد زدن. اگر چنین موقعیت‌های سرخوردگی‌آوری با توجه مناسب مادر پایان یابند، تنش‌های او تسکین می‌یابند؛ در غیر این صورت، نوزاد خشم را تجربه می‌کند. اگر سیگنال‌های پریشانی7Distress او به‌درستی تفسیر نشوند، دوره‌ی سرخوردگی او ممکن است طولانی شود. یک بیمار با ناراحتی بسیار به یاد می‌آورد که هر بار که گریه می‌کرد، یک شیشه شیر در دهانش می‌گذاشتند.

بذر نفرت زمانی ثمر می‌دهد و به احساس نفرت تبدیل می‌شود که با کودک خردسال بدرفتاری می‌شود؛ اما آنچه کودک با این احساس انجام می‌دهد، تا حدودی به آنچه مادرش می‌خواهد با آن انجام دهد بستگی دارد. اگر او حس کند که مادرش طغیان‌های خشم را تأیید نمی‌کند، تمایل دارد که به‌گونه‌ای دیگر با آن کنار بیاید، به‌ویژه اگر تأیید او به‌سختی به دست آید. یک کودکِ از نظر هیجانی محروم، زحمت زیادی را متحمل می‌شود تا خود را متقاعد کند که مادرش او را دوست دارد یا از عشق اندکی که او به او می‌دهد محافظت کند. افراد به‌شدت آشفته توضیح داده‌اند که این فعالیت ناخودآگاه با خاموش کردن احساسات آغاز می‌شود. آن‌ها به‌طور مشخص احساسات را خاموش می‌کنند و حالت‌های بی‌عاطفگی8Affectlessness را جایگزین آن می‌کنند؛ الگویی که با اسکیزوفرنی مرتبط است.

هنگامی که بیمار قادر است به‌جای اضطراب مربوط به تکانه‌های نفرت، خود آن‌ها را احساس کند، و هنگامی که مقاومت او در برابر تخلیه‌ی آن‌ها حل و فصل شود، این دیگر به افرادی مربوط نیست که تمایلات ویرانگر در ابتدا متوجه آن‌ها بود؛ بلکه تمرکز این تمایلات، اکنون به شخصی منتقل شده است که درمان را پیش می‌برد و خود را در مسیر مستقیم آتش می‌بیند. این یک اظهارنظر صرفاً پر از لفاظی نیست. کلید یک درمان مؤثر و به‌طور متقابل ایمن، فعال‌سازی این نیروهای هیجانی در موقعیت درمانی است، بدون آنکه به بیمار دلیلی فوری یا موجه برای نفرت از تحلیل‌گر داده شود. هرچه بیمار تکانه‌های پرخاشگرانه‌ی خود را بیشتر احساس کند و آن‌ها را با کلماتی آکنده از احساسات اصیل بیان کند، بیشتر از تکانه‌های عشق خود آگاه می‌شود و راحت‌تر می‌تواند بر اساس آن‌ها به‌صورت بدون مانع و به شیوه‌های سالم و سازنده‌ی اجتماعی عمل کند.

ما نمی‌خواهیم این تصور را ایجاد کنیم که تخلیه‌ی کلامی پرخاشگری به‌خودی خود عامل حیاتی در معکوس کردن آسیب‌شناسی است. چنین نیست. تخلیه‌ی کلامی بیمار را به‌طور موقت تسکین می‌دهد و نوعی آسودگی را به او می‌بخشد، همچون تجربه‌ی یک فرد دچار یبوست زمانی که یک مسهل به‌طور مؤثر عمل می‌کند. با این حال، مسهل به معنای جلوگیری از عود یبوست، درمان‌کننده نیست. این قیاس به‌نظر مناسب می‌رسد، به‌ویژه در اسکیزوفرنی، که نوعی یبوست روان‌شناختی است که در آن تخلیه‌ی تکانه‌های پرخاشگرانه به‌شدت دشوار و دردناک است. تخلیه‌ی هیجانی9Emotional Catharsis این مشکل را برای مدتی کاهش می‌دهد، اما بیمار باید یاد بگیرد که به‌گونه‌ای عمل کند که مشکل عود نکند. رهایی او از الگوهای آسیب‌رسانِ نگهداریِ پرخاشگری در درون خود، جنبه‌ای مهم از درمان است. همچنین باید به او کمک شود تا الگوهای جدیدی برای کنترل و تنظیم تخلیه‌ی این تکانه‌ها ایجاد کند.

برخی از دشواری‌های ما در درک و کار با تکانه‌ی پرخاشگرانه را می‌توان به این واقعیت نسبت داد که نفرت به‌عنوان یک هیجان عادی شناخته نمی‌شود. نگرش مبنی بر اینکه نفرت ورزیدن غیرعادی و گناه‌آلود است، تا حدی منعکس‌کننده‌ی نارسایی‌های آموزش والدینی است. بسیاری از کودکان به این ایده آغشته می‌شوند که اگر نفرت را احساس کنند، به‌ویژه نسبت به کسانی که دوستشان دارند، هیولا هستند. کودکی که در پذیرش تکانه‌های نفرت به‌عنوان بخشی از حق مادرزادی خود کمک نشده است، اغلب عدم تأیید والدین را نسبت به بیان آسیب‌رسان این تکانه‌ها، به‌عنوان عدم تأیید خود تکانه‌ها تعبیر می‌کند.

ما دریافته‌ایم که بیماران با تلاش برای فرار از وجود نفرت به جایی نمی‌رسند. نفرت در کنار عشق در هر روانی وجود دارد. بیان نفرت یک نیاز روان‌شناختی است. یعنی، میل یا آرزویی است که برای ارضاء فشار می‌آورد. هیچ‌کس واقعاً به لحاظ هیجانی سالم زندگی نمی‌کند، مگر آنکه ظرفیت بیان متعادل عشق و نفرت را توسعه داده باشد. به‌طور خلاصه، ما باید تشخیص دهیم که مشکل، خود نفرت نیست، بلکه بیان آن به شیوه‌های آسیب‌رسان است.

هیچ موقعیتی در زندگی وجود ندارد که در آن ما مجاز باشیم آزادی احساس و تفکر را نسبت به تاناتوس ممنوع کنیم.

تکانه‌های پرخاشگرانه همیشه قابل احساس و تفکر هستند. متأسفانه، مردم در مورد اینکه چه چیزی در بیان احساسات منفی مطلوب است، توافق ندارند.

نتیجه‌گیری

رویکرد کلی ما مبتنی بر این فرضیه است که مشکل بنیادین بیمارِ به لحاظ آسیب‌شناسی نارسیسیستیک، تکانه‌ی ویرانگر است. اگرچه بسیاری از محققان به اضطراب به‌عنوان مشکل اساسی او اشاره می‌کنند، اما این برداشتی نیست که از سال‌ها کار با بیماران اسکیزوفرنیک و دیگر بیماران اوتیستیک به دست آمده است. اضطراب صرفاً هشداری است که نیروهای ویرانگر در حال انباشته شدن هستند و فرد را تحت فشار شدیدی برای عمل کردن بر اساس میل خود به نابودی قرار می‌دهند.

اگر در تاریخچه‌ی چنین بیماری به اندازه‌ی کافی به عقب بازگردیم، معمولاً روشن می‌شود که او دچار یک شکست به‌ویژه آسیب‌رسان در فرایند رشد خود شده است. انرژی پرخاشگرانه‌ی او، که فاقد مجرایی برای تخلیه در احساسات و زبان بود، به سمت هسته‌های ایگوی خودش بازگردانده شد. تمایلات پرخاشگرانه یک نیروی انفجاری هستند، در حالی که تمایلات لیبیدینال یا پیونددهنده10Binding، نقشی بازدارنده ایفا می‌کنند. دفاع به‌صورت ناخودآگاه عمل می‌کند تا از ابژه در برابر رهاسازی پرخاشگری آتشفشان‌گونه محافظت کند، اما در عین حال به اختلال در دستگاه روانی منجر می‌شود.

هنگامی که این بیماران به‌طور مؤثر درمان می‌شوند، اروس و تاناتوس نیروهای مکملی هستند. ما به انرژی‌ای نیاز داریم که هر دو ارائه می‌دهند. با رهایی تکانه‌ی عشق از وظیفه‌ی غیرممکن پاک کردن تکانه‌ی نفرت، و با رام کردن نفرت به اشکال مطلوب انسانی از نظر شخصی و اجتماعی، ما پتانسیل ویرانگر تاناتوس را کاهش می‌دهیم و اروس را برای خدمت خلاقانه به تمام بشریت آزاد می‌کنیم.

The School of Life. (2017, November 20). ‘I will never find the right partner’. The School of Life. https://www.theschooloflife.com/article/i-will-never-find-the-right-partner/

The School of Life. (2017, May 13). Unprocessed emotion. The School of Life. https://www.theschooloflife.com/article/unprocessed-emotion/

The School of Life. (2023, August 25). How love can teach us who we are. The School of Life. https://www.theschooloflife.com/article/how-love-can-teach-us-who-we-are/