فروید یکی از بزرگترین ذهنهای قرن بیستم بود. او نه تنها روانشناسی، بلکه ادبیات، هنر و فرهنگ را نیز تحت تأثیر قرار داد. کار او به ما کمک کرد تا خود و جهان اطرافمان را بهتر درک کنیم. فروید با کشف ناهشیار، پنجرهای به سوی درک عمیقتر از روان انسان گشود. او نشان داد که چگونه تجربیات گذشته و تعارضهای درونی میتوانند بر رفتار و افکار ما تأثیر بگذارند. در این مقاله قصد داریم زندگی فروید و مفاهیم کلیدی روانکاوی فرویدی را بررسی کنیم.
فهرست مطالب
مروری بر زندگی فروید
زیگموند اشلومو فروید[۱] در ۶ می ۱۸۵۶ در یک خانواده یهودی از طبقه متوسط در منطقهای که امروزه جمهوری چک نامیده میشود، به دنیا آمد. پدرش، یاکوب فروید، تاجر پشم بود و مادرش، آمالیا ناتانسون، همسر سوم یاکوب بود. زیگموند عشق عمیقی به مادرش داشت، که او را «زیگی طلایی» خود خطاب میکرد، اما به همان اندازه خصومتی عمیق نسبت به پدرش احساس میکرد. این موضوع احتمالاً به دلیل تهدیدهای پدرش بود که به او هشدار داده بود اگر دست از لمس آلت تناسلی خود برندارد، آن را قطع خواهد کرد.
خانواده فروید در دوران کودکی او با مشکلات مالی مواجه شدند و مجبور به نقل مکان به وین، پایتخت اتریش-مجارستان، شدند. فروید در دورهی دبیرستان به زبانهای لاتین، یونانی، فرانسوی و انگلیسی مسلط شد و به ادبیات و فلسفه علاقهمند بود. در این دوران، فروید تحت تأثیر اندیشههای فیلسوفانی چون ارسطو و کانت همچنین، نظریهی داروین درباره تکامل قرار گرفت که بعدها بر کارهای علمی او تأثیر گذاشت. در سال ۱۸۷۳، فروید در دانشگاه وین در رشته پزشکی ثبت نام کرد. او ابتدا به علوم طبیعی و سپس به فیزیولوژی علاقهمند شد.


در سال ۱۸۸۲، فروید با مارتا برنایس، که بعدها همسرش شد، آشنا شد. این رابطه عاطفی تأثیر زیادی بر زندگی شخصی و حرفهای فروید داشت. او برای تأمین هزینههای ازدواجش، کار در بیمارستان عمومی وین را آغاز کرد.

در سال ۱۸۸۵، فروید برای ادامه تحصیل به پاریس رفت و تحت نظر ژان-مارتین شارکو، عصبشناس مشهور، به مطالعه هیستری پرداخت. این تجربه تأثیر عمیقی بر او گذاشت و مسیر کارش را به سمت روانکاوی تغییر داد. او پس از بازگشت به وین، به تدریج از نورولوژی فاصله گرفت و به مطالعه روانرنجوریها (نوروزها) پرداخت. او در سال۱۸۸۶ مطب خصوصی خود را در وین افتتاح کرد و شروع به توسعه روشهای درمانی جدید، مانند تداعی آزاد و تفسیر رؤیاها، کرد.
با قدرتگیری نازیها در آلمان و الحاق اتریش به آلمان در سال ۱۹۳۸، فروید مجبور به ترک وین شد و به لندن رفت. او در تبعید به کار خود ادامه داد، اما به دلیل بیماری سرطان فک، در ۲۳ سپتامبر ۱۹۳۹ در لندن درگذشت.

تأثیرات اولیه بر شکلگیری نظریه فروید
فروید، در سال ۱۸۸۵، زمانی که تصمیم داشت در زمینه اعصاب تخصص بگیرد، به مدت یک سال به پاریس رفت و دستیار ژان مارتن شارکو شد. شارکو از جمله بنیانگذاران رشته عصبشناسی بود و به سبب درمان از طریق هیپنوتیزم و پژوهش درباره هیستری شهرت داشت. او یکی از تأثیرگذارترین چهرهها در زندگی حرفهای فروید بود. کار با شارکو چند نتیجه مهم برای فروید در پی داشت:

۱) همکاری با شارکو به فروید نشان داد که هیستری یک بیماری با علائم جسمانی است که ریشههای روانی دارد، نه صرفاً جسمی. این ایده از آن جهت برای فروید جذاب بود که او را به سمت بررسی علل روانی بیماریها سوق داد.
۲) شارکو از هیپنوتیزم برای درمان بیماران هیستریک استفاده میکرد. این روش به فروید نشان داد که برخی از علائم بیماریها میتوانند با تأثیر بر ذهن بیمار بهبود یابند.
۳) کارهای شارکو باعث شد فروید به این نتیجه برسد که بسیاری از بیماریهای عصبی ریشه در تعارضهای روانی دارند، نه صرفاً در اختلالات جسمی.
در سالهای ۱۸۸۰ و ۱۸۸۱ دکتر جوزف بروئر پزشک و بدنشناس تجربی مشهوری بود. او با استفاده از روش خواب مصنوعی(هیپنوتیزم) دختری به نام برتا پاپنهایم (آنا. اً) که مبتلا به هیستری حاد شده بود را درمان میکرد. فروید در سال ۱۸۸۶ بعد از اتمام تحصیل نزد شارکو، بروئر را متقاعد کرد که پژوهش مشترکی را درباره هیستری آغاز کنند. بدین ترتیب آنها در سال ۱۸۹۳ به واسطه پژوهشهای متعدد در درمان تعدادی از بیماران، مقالهای مقدماتی با عنوان «درباره ساز و کار روانی پدیده هیستریایی» و در سال ۱۸۹۵ کتابی به نام «مطالعاتی در باب هیستری» منتشر کردند که در آن روش خود را برای درمان بیماران هیستری، کاتارسیس[۲] یا پالایش روانی نامیدند.
پس از مدتی مشخص شد که درمان از طریق کاتارسیس در حالت هیپنوتیزم، تقریباً بیفایده است. هرچند با استفاده از این روش، نشانههای بیماری از بین میرفتند، اما موفقیت کامل درمان به رابطه بیمار با درمانگر وابسته بود. اگر این رابطه دچار مشکل میشد، نشانههای بیماری دوباره ظهور مییافتند، گویی اصلاً درمان نشده بودند. علاوه بر این، تعداد کمی از بیماران قابلیت قرار گرفتن در حالت خواب مصنوعی عمیق را داشتند و این مسئله، محدودیت بزرگی برای کاربرد درمانی این روش ایجاد میکرد. فروید متوجه محدودیتهای روش هیپتونیزم شد:
۱) موقتی بودن نتایج: فروید متوجه شد که بهبودی حاصل از هیپنوتیزم اغلب موقتی است و علائم بیماری ممکن است دوباره ظاهر شوند.
۲) عدم دسترسی به ناخودآگاه: هیپنوتیزم به بیمار اجازه نمیداد تا بهطور کامل به تعارضهای ناهشیار خود دسترسی پیدا کند.
۳) وابستگی به درمانگر: بیماران تحت هیپنوتیزم اغلب به درمانگر وابسته میشدند و این موضوع مانع از استقلال آنها در روند درمان میشد.
فروید با مشاهده محدودیتهای روش هیپنوتیزم در درمان بیماران، روش تداعی آزاد [۳] را بهعنوان یک جایگزین مؤثر معرفی کرد. در این روش، بیماران تشویق میشدند تا بدون سانسور یا تفکر آگاهانه، هر آنچه را که به ذهنشان خطور میکند، بیان کنند. این فرایند به روانکاو اجازه میداد تا با تحلیل جریان آزاد افکار بیمار، به محتوای ناخودآگاه دست یابد و خاطرات سرکوبشده را کشف کند. بهاینترتیب، تداعی آزاد همراه با تفسیر روانکاوانه، جایگزین هیپنوتیزم شد و به عنوان یکی از پایههای اصلی روش درمانی روانکاوی شناخته شد.
با این حال، استفاده از تداعی آزاد چالشهایی را به همراه داشت. بیماران در مواجهه با خاطرات دردناک و سرکوبشده، مقاومت[۴] نشان میدادند. این مقاومت، بهعنوان یک مکانیزم دفاعی، مانع از دسترسی به محتوای ناخودآگاه میشد. فروید با بررسی این پدیده، به مفهوم واپسرانی[۵] دست یافت. او استدلال کرد که نیروهای روانی که مانع یادآوری خاطرات دردناک میشوند، همانهایی هستند که در گذشته، این خاطرات را به ناخودآگاه راندهاند. این سرکوب، باعث میشد تکانههای سرکوبشده بهصورت نشانههای روانرنجوری[۶] بروز کنند و عملکرد روانی بیمار را مختل سازند.
فروید با کشف مفاهیمی مانند واپسرانی و تداعی آزاد، گام بزرگی در درک سببشناسی روانرنجوری برداشت. در سال ۱۹۰۰، او با انتشار کتاب «تعبیر رویا»، نشان داد که رویاها و نشانههای روانرنجوری هر دو از تعارض بین تمایلات ناخودآگاه و خودآگاه ناشی میشوند. در هر دو حالت، یک میل ناخودآگاه (معمولاً سرکوبشده) با مخالفت بخش خودآگاه ذهن (ایگو) مواجه میشود و نتیجه آن، شکلگیری سازشی ناقص است که به صورت رویا یا نشانههای روانرنجوری ظاهر میشود.
در ابتدای شکلگیری روانکاوی فرویدی، این رویکرد با مخالفتهای قابل توجهی مواجه شد، بهویژه از سوی پزشکانی که به پارادایمهای فیزیولوژیک و زیستشناختی پایبند بودند. با این وجود، روانکاوی بهسرعت در کشورهایی مانند آمریکا، انگلستان و سوئیس مورد استقبال قرار گرفت و بهعنوان یک روش درمانی نوین و مؤثر پذیرفته شد. فروید تاریخ روانکاوی را به دو دوره اصلی تقسیم کرد:
- دوره اول (۱۸۹۵–۱۹۰۷): در این دوره، فروید بهتنهایی تحقیقات روانکاوی را پیش برد و پایههای نظری این رشته را بنیان نهاد.
- دوره دوم (از ۱۹۰۷ تا کنون): در این دوره، نقش شاگردان و همکاران فروید بهطور فزایندهای اهمیت یافت. این دوره تا به امروز نیز ادامه دارد و روانکاوی همچنان بهعنوان یک حوزه پویا و تأثیرگذار در روانشناسی و روانپزشکی مطرح است.

معرفی مفاهیم روانکاوی فرویدی
مفاهیم کلیدی که در روانکاوی فرویدی مطرح شدهاند به ترتیب تاریخ در ادامه ذکر میشوند:- ناخوداگاه
- رشد روانی-جنسی
- عقده ادیپ
- ساختار روان
- مکانیزمهای دفاعی
- نظریه اضطراب
- نظریه رانههای غریزی
دستهبندی مفاهیم روانکاوی فرویدی
عدهای از نویسندگان مفاهیم روانکاوی فرویدی را بر اساس حوزههای کاربرد دسته بندی کردهاند:
- نظریههای بالینی: شامل مفاهیمی مانند روانرنجوری، روانپالایی، تداعی آزاد و انتقال.
- نظریههای رشد: شامل مراحل رشد روانی-جنسی و عقده ادیپ.
- نظریههای ساختاری: شامل اید، ایگو و سوپر ایگو.
- نظریههای انگیزشی: شامل لیبیدو و رانههای غریزی.
- نظریههای فرهنگی-اجتماعی: شامل تأثیر فرهنگ و جامعه بر روان انسان.
ناخودآگاه در روانکاوی فرویدی
ناخودآگاه به آن دسته از محتواها و فرایندهای ذهنی اطلاق میشود که خارج از آگاهی فرد قرار دارند، اما تأثیرات قابلتوجهی بر رفتار و تجربه آگاهانه او میگذارند. در روانکاوی، ناخودآگاه به عنوان بخشی از ذهن در نظر گرفته میشود که محتویات آن به دلیل مکانیزمهای دفاعی مانند سرکوب، از دسترسی به آگاهی محروم شدهاند. این محتواها شامل تمایلات، خاطرات و احساساتی هستند که به دلیل ماهیت ناخوشایند یا تهدیدآمیزشان از آگاهی دور نگه داشته میشوند.
الف) ناخودآگاه پویا[۷]
ناخودآگاه پویا به افکار و احساساتی اشاره دارد که بهطور فعال توسط نیروهای انگیزشی (مانند تمایل به اجتناب از اضطراب) از آگاهی دور نگاه داشته میشوند. این محتواها از طریق تأثیرات غیرمستقیم بر رفتار، علائم روانرنجوری، لغزشهای زبانی و رویاها خود را نشان میدهند. فروید ناخودآگاه پویا را یکی از پایههای اصلی نظریه روانکاوی دانسته و آن را «سنگ بنای ساختار روانکاوی» نامید.
ویژگیهای ناخودآگاه پویا چیست؟
- فعالیت مداوم: محتواهای ناخودآگاه پویا بهطور مداوم در حال تلاش برای ورود به آگاهی هستند، اما توسط مکانیزمهای دفاعی ذهن مسدود میشوند.
- تأثیر بر رفتار: حتی اگر این محتواها بهطور مستقیم در آگاهی نباشند، تأثیرات غیرمستقیم و قدرتمندی بر رفتار، احساسات و تجربیات فرد دارند.
- واپسرانی و مقاومت: محتواهای ناخودآگاه پویا معمولاً به دلیل ماهیت ناخوشایند یا تهدیدآمیزشان واپسرانده میشوند. برای مثال، تمایلات یا خاطراتی که با اضطراب یا تعارض همراه هستند، ممکن است به این بخش از ناخودآگاه رانده شوند.
ظهور در قالبهای غیرمستقیم: این محتواها ممکن است به شکلهای غیرمستقیم مانند رویاها، لغزشهای زبانی، علائم روانرنجوری (مانند اضطراب یا فوبیا) و یا رفتارهای ناخواسته ظاهر شوند.
ناخودآگاه پویا با ناخودآگاه توصیفی چه تفاوتی دارند؟
ناخودآگاه پویا شامل محتواهایی است که بهطور فعال و به دلیل تعارضهای درونی از آگاهی دور نگه داشته میشوند. این محتواها تأثیرات قدرتمندی بر رفتار و تجربه فرد دارند و نقش کلیدی در شکلدهی مشکلات روانرنجوری ایفا میکنند. اما ناخودآگاه توصیفی شامل محتواهایی است که در حال حاضر در آگاهی نیستند، اما لزوماً به دلیل تعارضهای درونی سرکوب نشدهاند. این محتواها میتوانند به راحتی به آگاهی آورده شوند و تأثیرات تعارضآمیزی بر رفتار ندارند.
ب) مدل توپوگرافیک ذهن
فروید در مدل توپوگرافیک ذهن، ساختار ذهن را به سه بخش تقسیم کرد:
- سیستم آگاه (Cs.): محتواهایی که در حال حاضر در آگاهی قرار دارند.
- سیستم نیمهآگاه (Pcs.): محتواهایی که در حال حاضر آگاهانه نیستند، اما به راحتی میتوانند به آگاهی آورده شوند.
- سیستم ناخودآگاه (Ucs.): محتواهایی که بهطور فعال از آگاهی دور نگه داشته میشوند و تنها از طریق تأثیرات غیرمستقیم (مانند رویاها یا علائم روانرنجوری) قابل دسترسی هستند.
در مدل توپوگرافیک، فروید ناخودآگاه را از منظر تحولی توصیف کرد. در ابتدا، «سرکوب اولیه[۸]» بخشهایی از زندگی ذهنی را از دسترسی به آگاهی محروم میکند و ناخودآگاه را تشکیل میدهد. سپس، از طریق «سرکوب به معنای خاص»[۹]، بخشهایی از زندگی ذهنی که بالقوه میتوانند آگاهانه شوند یا آگاهانه شدهاند، به دلیل غیرقابل قبول بودن برای آگاهی، مورد سانسور قرار میگیرند. به نظر فروید در سال ۱۹۰۰، محتواهای ناخودآگاه شامل هر دو نوع تمایلات غیرقابل قبول هستند. پس از ابداع نظریه رانه (فروید، ۱۹۰۵)، محتواهای ناخودآگاه شامل مشتقات رانهها میشوند. مشتقات رانهها به شکلهای مختلفی از افکار، احساسات، خاطرات و تمایلات ظاهر میشوند که از رانههای بنیادین (زندگی و مرگ) نشأت میگیرند. این مشتقات سرکوبشده رانهها به دنبال دسترسی به آگاهی به شکلی پنهان و قابل قبول برای سانسور هستند. آنها ممکن است به شکل علائم روانرنجوری، لغزشهای زبانی، و بعدها به شکل شخصیت و انتقال، به آگاهی بیایند.
«سرکوب به معنای خاص» چیست؟
سرکوب به معنای خاص به فرایندی اطلاق میشود که در آن افکار، احساسات یا خاطراتی که قبلاً در آگاهی بودهاند یا بالقوه میتوانستند به آگاهی بیایند، بهطور فعال از دسترسی به آگاهی دور نگه داشته میشوند. این فرایند معمولاً به دلیل ماهیت ناخوشایند یا تهدیدآمیز این محتواها انجام میشود.
«سرکوب اولیه» با «سرکوب به معنای خاص» چه تفاوتی دارد؟
سرکوب اولیه به فرایندی اشاره دارد که در آن برخی از محتواهای ذهنی هرگز به آگاهی نمیرسند و از ابتدا در ناخودآگاه باقی میمانند. این محتواها معمولاً مربوط به تجربیات اولیه کودکی هستند. اما سرکوب به معنای خاص به محتواهایی اشاره دارد که قبلاً در آگاهی بودهاند یا بالقوه میتوانستند به آگاهی بیایند، اما بهطور فعال از آگاهی دور نگه داشته میشوند.
فروید معتقد بود که رویاها «شاه راه به ناخودآگاه» محسوب میشوند، چراکه در حالت خواب، سانسور ذهن ضعیف شده و این امکان فراهم میشود تا تمایلات ناخودآگاه، بهویژه آنهایی که ریشه در تجربیات کودکی دارند، خود را نشان دهند و ذهن را فعال و سازماندهی کنند. فروید از طریق بررسی رویاها توانست شیوه خاصی از عملکرد ناخودآگاه را مشاهده کند که آن را «فرایند اولیه» نامید. او فرایند اولیه را ابتداییترین شکل فعالیت ذهنی میدانست که بر اساس اصل لذت (در مقابل اصل واقعیت) عمل میکند و بدون توجه به منطق، درجات قطعیت، نفی، تناقض یا زمان، افکار را نه در قالب کلمات (جز در ابتداییترین شکل آن)، بلکه در قالب تصاویر با استفاده از نمادسازی، جابجایی و تراکم بیان میکند. در مقابل، سیستم آگاه-نیمهآگاه بر اساس فرایند ثانویه عمل میکند که با تفکر منطقی و مبتنی بر زبان و مطابق با اصل واقعیت مشخص میشود؛ بنابراین به طور خلاصه فروید دو شیوه عملکرد ذهنی را متمایز کرد:
۱) فرایند اولیه: شیوهای ابتدایی و غیرمنطقی که بر اساس اصل لذت عمل میکند و در ناخودآگاه غالب است. این فرایند از مکانیزمهایی مانند نمادسازی، جابجایی و تراکم استفاده میکند.
۲) فرایند ثانویه: شیوهای منطقی و مبتنی بر زبان که بر اساس اصل واقعیت عمل میکند و در سیستم آگاه-نیمهآگاه غالب است.
اصل لذت چیست؟
بر اساس این اصل انسانها توسط میل به ارضای نیازها یا لذت، و همچنین تخلیه تنشی که بهعنوان درد یا «ناخوشی» هنگام فقدان ارضای نیازها ایجاد میشود، هدایت میگردند. در نظریه روانکاوی فروید، اصل لذت، نیروی روانی است که افراد را به سمت ارضای فوری امیال غریزی یا لیبیدینال، مانند سکس، گرسنگی، تشنگی و دفع، سوق میدهد. این اصل بر اید تسلط دارد و بیشتر در دوران کودکی به شدت عمل میکند. بعدها، در بزرگسالی، توسط اصل واقعیت که متعلق به ایگو است، تعدیل میشود.
اصل واقعیت چیست؟
در روانکاوی فرویدی، اصل واقعیت اشاره به مکانیزم تنظیمکنندهای دارد که خواستههای جهان خارج را نمایندگی میکند و از فرد میخواهد تا ارضای غرایز خود را کنار بگذارد، تعدیل کند یا آن را به زمانی مناسبتر موکول کند. اصل واقعیت امیال را کنترل میکند و به افراد امکان میدهد تا بهصورت منطقی و مؤثر با موقعیتهای زندگی روبرو شوند.
رشد روانجنسی در روانکاوی فرویدی
نظریه رشد روانیجنسی فروید یکی از نظریههای بنیادین در روانکاوی است که رشد انسان را بر اساس مراحل متوالی و تغییرات رانه جنسی[۱۰] تبیین میکند. این نظریه توسط زیگموند فروید در سال ۱۹۰۵ ارائه شد و در آثار بعدی او بسط یافت. فروید معتقد بود که رشد روانجنسی از پنج مرحله اصلی تشکیل شده است: دهانی [۱۱]، مقعدی [۱۲]، آلتی یا فالیک [۱۳]، نهفتگی [۱۴] و تناسلی[۱۵]. هر مرحله با یک منطقه اروتوژنیک[۱۶] مرتبط است که در آن زمان کانون تمرکز لیبیدو[۱۷] است. اگر فرد در هر مرحله با تعارضهای حلنشده مواجه شود، ممکن است دچار تثبیت[۱۸] شده و این موضوع بر شخصیت و رفتارهای او در بزرگسالی تأثیر بگذارد.
منطقه اروتوژنیک چیست؟
منطقه اروتوژنیک به بخشهایی از بدن گفته میشود که دارای تمرکز بالایی از انتهای عصبی هستند و در پاسخ به تحریک، لذت جنسی ایجاد میکنند. در دیدگاه فروید به بخشهایی از بدن اشاره دارد که به طور خاص نسبت به تحریک جنسی حساس هستند و میتوانند منبع لذت جنسی باشند. این مفهوم بخشی از نظریه روانجنسی فروید است که در آن رشد روانی فرد به مراحل مختلفی تقسیم میشود و هر مرحله با یک منطقه اروتوژنیک خاص مرتبط است.
لیبیدو چیست؟
لیبیدو انرژی روانی مرتبط با رانه است. لیبیدو در نظریه فروید به انرژی روانی اشاره دارد که نیروی محرکهی رفتارها، تمایلات و احساسات فرد است. این انرژی به طور خاص با عشق و تمایلات جنسی مرتبط است، اما معنای آن فراتر از اینهاست و شامل همهی شکلهای عشق (مانند عشق به خود، عشق به دیگران، عشق به فعالیتها یا اشیاء) میشود.
تثبیت چیست؟
تثبیت به معنای ماندن در یک مرحله خاص از رشد روانجنسی است. وقتی فرد نتواند نیازهای روانجنسی خود را در یک مرحله به درستی برآورده کند، بخشی از انرژی روانی (لیبیدو) او در آن مرحله باقی میماند. این باقی ماندن انرژی باعث میشود که فرد در بزرگسالی ویژگیهای شخصیتی مرتبط با آن مرحله را نشان دهد. تثبیت معمولاً به دلایل زیر رخ میدهد:
- ارضای بیش از حد نیازها: اگر نیازهای کودک در یک مرحله بیش از حد برآورده شود، ممکن است تمایل به ماندن در آن مرحله داشته باشد.
- محرومیت از نیازها: اگر نیازهای کودک در یک مرحله به اندازه کافی برآورده نشود، ممکن است در آن مرحله تثبیت شود.
تجربیات منفی: تجربیات آسیبزا در یک مرحله خاص میتواند باعث تثبیت شود.
مراحل رشد روانجنسی
۱) مرحله دهانی (۰ تا ۱ سالگی):
تمرکز اصلی بر دهان و فعالیتهایی مانند مکیدن و گاز گرفتن است. این مرحله به دو بخش تقسیم میشود: مرحله اولیه (رضایت دهانی) و مرحله بعدی (پرخاشگری دهانی). تثبیت در این مرحله ممکن است منجر به رفتارهایی مانند وابستگی بیش از حد یا پرخاشگری در بزرگسالی شود.
۲) مرحله مقعدی (۱ تا ۳ سالگی):
تمرکز بر کنترل دفع و آموزش توالت است. این مرحله نیز به دو بخش تقسیم میشود: مرحله لذتبخش دفع [۱۹]و مرحله کنترلگرانه نگهداری[۲۰]. تثبیت در این مرحله میتواند به وسواس در نظم یا بینظمی در بزرگسالی منجر شود.
۳) مرحله فالیک (۳ تا ۶ سالگی):
تمرکز بر اندامهای تناسلی و کشف تفاوتهای جنسی است. در این مرحله، کودکان با عقده ادیپ (برای پسران) یا عقده الکترا (برای دختران) مواجه میشوند. تثبیت در این مرحله ممکن است به مشکلاتی در هویت جنسی یا روابط عاطفی منجر شود.
۴) مرحله نهفتگی (۶ سالگی تا بلوغ):
در این مرحله، انرژی جنسی کاهش یافته و تمرکز کودک بر رشد مهارتهای اجتماعی و فکری معطوف میشود. این دوره به عنوان مرحله آرامش در تکامل جنسی در نظر گرفته میشود.
۵) مرحله تناسلی (بلوغ به بعد):
با بلوغ، انرژی جنسی دوباره فعال شده و فرد به سمت روابط جنسی بالغ و سالم حرکت میکند. این مرحله نشاندهنده بلوغ کامل روانجنسی است.
فروید (۱۹۰۵) در چارچوب نظریه روانجنسی خود، زندگی انسان را حول دو محور اصلی تنش و لذت تعریف میکند. از دیدگاه او، تنشهای روانی ناشی از انباشت لیبیدو هستند، در حالی که لذت از طریق تخلیه این انرژی حاصل میشود. فروید با معرفی مفهوم رشد روانجنسی، استدلال میکند که رشد شخصیت انسان در واقع بازتابی از نحوه انباشت و تخلیه لیبیدو در طول مراحل مختلف رشد است. این فرایند با بلوغ بیولوژیکی فرد همراه است و در هر مرحله، انرژی جنسی بر مناطق اروتوژنیک خاصی متمرکز میشود. به این ترتیب، رشد شخصیت از طریق تعامل بین نیازهای روانجنسی و مراحل رشد بیولوژیکی شکل میگیرد و هر مرحله تأثیرات متمایزی بر شخصیت فرد بر جای میگذارد.
عقده ادیپ در روانکاوی فرویدی
عقدهی ادیپ[۲۱]، به مجموعهای از تعارضات، تمایلات، و روابط پیچیده میان کودک و والدینش اشاره دارد که معمولاً بین سه تا شش سالگی، در مرحلهی فالیک (اوج مرحله جنسی روانی کودکی)، ظهور میکند. این تعارضات از رابطه سهگانه کودک با دو والد (واقعی یا خیالی) نشئت میگیرند و شامل احساسات متناقضی مانند عشق، نفرت، میل، حسادت، و ترس هستند. فروید این مفهوم را بر اساس اسطوره ادیپوس مطرح و آن را به عنوان تجربه جهانی دوران کودکی معرفی کرد.
اسطوره ادیپوس چیست؟
ادیپوس، فرزند لایوس، پادشاه تبس، و همسرش جوکاستا، از بدو تولد با یک پیشگویی شوم مواجه بود که سرنوشت او را رقم میزد. پیش از تولد ادیپوس، پیشگویان به لایوس خبر دادند که پسرش او را به قتل خواهد رساند و با مادرش، جوکاستا، ازدواج خواهد کرد. برای جلوگیری از تحقق این پیشگویی، لایوس دستور داد پای نوزاد را سوراخ کنند و او را در کوهها رها سازند تا جان خود را از دست بدهد. با این حال، ادیپوس توسط چوپانی نجات یافت و به دربار پادشاه و ملکه کورینت سپرده شد، و به عنوان فرزند آنها پرورش یافت.
در دوران جوانی، ادیپوس با یک پیشگویی مشابه مواجه شد که خبر از قتل پدر و ازدواج با مادرش میداد. به منظور فرار از این سرنوشت، او کورینت را ترک کرد. در طول سفر، با مردی ناشناس درگیر شد و در یک درگیری ناخواسته، او را به قتل رساند؛ غافل از اینکه این مرد، لایوس، پدر واقعیاش بود. ادیپوس سپس به تبس رفت، شهری که در آن زمان تحت تسلط هیولایی به نام ابولهول قرار داشت. با حل معمای ابولهول، ادیپوس شهر را از بحران نجات داد و به پاس این اقدام، به عنوان پادشاه تبس انتخاب شد. او با جوکاستا، ملکه تبس، که در واقع مادرش بود، ازدواج کرد و صاحب فرزندانی شد.
عقده ادیپ مثبت و منفی
عقده ادیپ مثبت شامل تمایلات جنسی نسبت به والد جنس مخالف و ترس و نفرت از والد همجنس است، در حالی که عقده ادیپ منفی شامل تمایلات جنسی نسبت به والد همجنس و ترس از والد جنس مخالف است. این دو شکل معمولاً همزمان وجود دارند و کودک دوسوگرایی را نسبت به هر دو والد تجربه میکند. در رشد دگرجنسگرا، عقده ادیپ مثبت غالب است و حل آن منجر به همانندسازی[۲۲] با والد همجنس و شکلگیری فراخود میشود. در رشد همجنسگرا، ساختارهای متضاد غالب میشوند.انحلال عقده ادیپ[23]
فروید معتقد بود که عقده ادیپ در سنین پنج تا شش سالگی حل و فصل میشود و با سرکوب تمایلات جنسی و همانندسازی با والدین، سوپرایگو شکل میگیرد. این فرایند شامل تبدیل تمایلات جنسی به احساسات عاطفی و تصعید آنها به آرمانهای اخلاقی است و شامل چند مرحله است:- سرکوب تمایلات جنسی: کودک به دلیل ترس از تنبیه (مانند اضطراب اختگی در پسران) تمایلات جنسی خود را سرکوب میکند.
- همانندسازی با والد همجنس: کودک برای حل تعارضات، با والد همجنس همانندسازی و ارزشها و آرمانهای او را درونیسازی میکند.
- شکلگیری سوپرایگو: این درونیسازی منجر به تشکیل سوپر ایگو میشود، که نقش وجدان اخلاقی را ایفا میکند.
تفاوتهای جنسیتی در انحلال ادیپ
در پسران، اضطراب اختگی[۲۴] به عنوان محرک اصلی در فرایند حل عقده ادیپ عمل میکند. این اضطراب، که ناشی از ترس از تنبیه توسط پدر به دلیل تمایلات جنسی نسبت به مادر است، پسران را وادار میسازد تا تمایلات خود را سرکوب کرده و با پدر همانندسازی کنند. در مقابل، دختران با تشخیص تفاوت جنسی و احساس «محرومیت از آلت مردانه»[۲۵] مواجه میشوند. این احساس محرومیت، که از درک تفاوتهای آناتومیک بین دو جنس ناشی میشود، منجر به تمایلات جبرانی مانند «آرزوی داشتن فرزند» میگردد. دختران به جای تجربه اضطراب اختگی، تمایلات خود را به سمت پدر معطوف و آرزو میکنند که از طریق داشتن فرزند، جایگزینی برای فقدان نمادین آلت مردانه بیابند. با این حال، انحلال عقده ادیپ در دختران اغلب به اندازه پسران کامل و قطعی نیست. این امر به دلیل فقدان اضطراب اختگی و شدت کمتر همانندسازی با مادر است. در نتیجه، شکلگیری سوپرایگو در دختران ممکن است ضعیفتر و کمتر ساختاریافته باشد، که این موضوع میتواند تأثیرات قابل توجهی بر رشد شخصیت و هویت اخلاقی آنها داشته باشد. این تفاوتها در فرایند حل عقده ادیپ بین دو جنس، از دیدگاه روانکاوی فروید، نقش تعیینکنندهای در شکلگیری ساختار روانی و رفتارهای بعدی فرد ایفا میکند.ساختار روان در روانکاوی فرویدی
فروید در طول زندگی حرفهای خود، مدل ساختار روان را به تدریج ایجاد و تکمیل کرد. او ابتدا در مدل اولیه خود (مدل توپوگرافیک) روان را به سه سطح خودآگاه، نیمهآگاه و ناخودآگاه تقسیم کرد. اما بعدها در سال ۱۹۲۳، در کتاب مشهور خود به نام «اید، ایگو و سوپر ایگو»[۲۶]، مدل ساختاری روان را معرفی کرد که در آن روان را به سه بخش اید، ایگو، سوپر ایگو تقسیم کرد.۱. اید در روانکاوی فرویدی
اید در مدل ساختاری فروید، بخشی از ذهن است که بازنماییهای ذهنی رانههای غریزی را در بر میگیرد. این ساختار کاملاً ناخودآگاه است و شامل دو بخش اصلی میشود: عناصر ذاتی و ارثی (مانند غرایز اولیه) و بخشهای سرکوبشده اکتسابی. اید توسط اصل لذت هدایت میشود و با انرژی رانههای و شیوههای تفکر اولیه (مانند فرایندهای اولیه) عمل میکند. این بخش از ذهن بیشترین ارتباط را با نیازهای بیولوژیک درونزاد انسان دارد و به صورت تمایلات جنسی و پرخاشگرانه بازنمایی میشود. فروید معتقد بود که هدف درمان تحلیلی، به آگاهی آوردن محتوای سرکوبشده «اید» است، به طوری که «جایی که اید حضور دارد، ایگو هم حاضر باشد». او اید را به عنوان بخشی از ذهن توصیف کرد که در طول زندگی اهمیت بالایی دارد، اگرچه این مفهوم در نظریههای بعدی کمتر مورد استفاده قرار گرفته است. اید در مدل ساختاری فروید، جایگزین سیستم ناخودآگاه (Ucs.) در مدل توپوگرافیک قبلی او شد، اما با این تفاوت که در مدل جدید، ناخودآگاه نه تنها محدود به اید نیست، بلکه بخشهایی از ایگو و سوپرایگو نیز ناخودآگاه هستند. فروید اید را به عنوان منبع انرژی روانی در نظر میگرفت که هم ایگو و هم سوپرایگو از آن انرژی میگیرند. ایگو به عنوان بخشی از اید شکل میگیرد که تحت تأثیر دنیای خارجی تغییر یافته است، در حالی که اید هیچ درکی از واقعیت خارجی ندارد و تنها از طریق ایگو با جهان خارج تعامل میکند. فروید این رابطه را با استعارهی سوارکار و اسب توصیف کرد؛ سوارکار (ایگو) تلاش میکند اسب (اید) را هدایت کند، اما موفقیت او همیشه تضمینشده نیست. به طور کلی، از دیدگاه فروید، اید نمایندهی جنبههای غریزی و ابتدایی ذهن است که تحت تأثیر اصل لذت عمل میکند و نقش مرکزی در شکلگیری تعارضهای روانی و سازوکارهای دفاعی دارد.۲. ایگو در روانکاوی فرویدی
ایگو به عنوان عامل اجرایی ذهن در نظریههای روانکاوی فروید مطرح میشود. این مفهوم نقش محوری در تنظیم تعارضات درونی، سازگاری با واقعیت بیرونی و یکپارچهسازی فرایندهای روانی دارد. ایگو وظیفهی ایجاد تعادل بین خواستههای اید، محدودیتهای سوپرایگو و الزامات واقعیت بیرونی را بر عهده دارد. ایگو دارای کارکردهای متعددیاست که شامل موارد زیر میشوند:- هموستاز: ایجاد تعادل بین انگیزههای متضاد.
- سازگاری: میانجیگری بین دنیای درونی و واقعیت بیرونی.
- یکپارچهسازی: ترکیب فرایندهای روانی به یک کل منسجم.
- دفاع: استفاده از مکانیزمهای دفاعی برای مقابله با اضطراب و تعارضات.
۳. سوپر ایگو
سوپرایگو یکی از سه ارگان اصلی در مدل ساختاری ذهن فروید است که به عنوان وجدان اخلاقی عمل میکند. این نهاد از طریق سه عملکرد اصلی تعریف میشود؛- وجدان: نقش انتقادی و تنبیهی دارد و در صورت نقض استانداردهای اخلاقی، احساس گناه ایجاد میکند.
- آرمانهای ایگو: شامل ایدهآلها و استانداردهای کمالگرایانه است که فرد برای دستیابی به آنها تلاش میکند.
- خودنگری: نظارت بر رفتار و مقایسه آن با استانداردهای درونیشده.
منابع
Freud, S. (1900). The interpretation of dreams. In J. Strachey (Ed. & Trans.), The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud (Vol. 4, pp. 1-338). London: Hogarth Press. https://psychclassics.yorku.ca/Freud/Dreams/dreams.pdf
Freud, S. (1905). Three essays on the theory of sexuality. In J. Strachey (Ed. & Trans.), The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud (Vol. 7, pp. 123-246). London: Hogarth Press. https://www.sas.upenn.edu/~cavitch/pdf-library/Freud_SE_Three_Essays_complete.pdf
Freud, S. (1911). Psycho-Analytic Notes on an Autobiographical Account of a Case of Paranoia (Dementia Paranoides). In J. Strachey (Ed. & Trans.), The Standard Edition of the Complete Psychological Works of Sigmund Freud (Vol. 12, pp. 1-82). London: Hogarth Press. https://www.sas.upenn.edu/~cavitch/pdf-library/Freud_PsychoanalyticNotes_Schreber.pdf
Freud, S. (1915). Instincts and their vicissitudes. In J. Strachey (Ed. & Trans.), The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud (Vol. 14, pp. 109-140). London: Hogarth Press. https://www.sas.upenn.edu/~cavitch/pdf-library/Freud_Instincts.pdf
Freud, S. (1923). The ego and the id. In J. Strachey (Ed. & Trans.), The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud (Vol. 19, pp. 1-66). London: Hogarth Press. https://www.sas.upenn.edu/~cavitch/pdf-library/Freud_SE_Ego_Id_complete.pdf
Freud, S. (1924). The dissolution of the Oedipus complex. In J. Strachey (Ed. & Trans.), The standard edition of the complete psychological works of Sigmund Freud (Vol. 19, pp. 171-179). London: Hogarth Press. https://www.sas.upenn.edu/~cavitch/pdf-library/Freud_Dissolution.pdf
Laplanche, J., & Pontalis, J.-B. (1973). The language of psychoanalysis (D. Nicholson-Smith, Trans.). London: Karnac Books. (Original work published 1967). https://doi.org/10.4324/9780429482243
[۱] Sigismund Schlomo Freud
[۲] Catharsis
[۳] Free Association
[۴] Resistance
[۵] Repression
[۶] Neurotic Symptoms
[۷] Dynamic unconscious
[۸] Primal Repression
[۹] Repression Proper
[۱۰] Sexual drive
[۱۱] Oral
[۱۲] Anal
[۱۳] Phallic
[۱۴] latency
[۱۵] Genital
[۱۶] Erotogenic zone
[۱۷] Libidinal energy
[۱۸] Fixation
[۱۹] Oedipus Complex
[۲۰] Anal expulsiveness
[۲۱] Anal retentiveness
[۲۲] Identification
[۲۳] Dissolution
[۲۴] Castration Anxiety
[۲۵] Penis Envy
[۲۶] The Ego and the Id
Das Ich und das Es عنوان این کتاب در زبان آلمانی