ابژه چیست؟ مفهوم ابژه در روانکاوی به فرد دیگری اشاره دارد که در تقابل با «خود» (self) قرار میگیرد. این مفهوم توسط زیگموند فروید معرفی شد و بعدها توسط نظریهپردازانی مانند ملانی کلاین، هاینتس کوهوت و دیگران گسترش یافت. ابژهها نقش اساسی در رشد روانی، روابط بینفردی و آسیبشناسی روانی دارند. در این مقاله به پرسش «ابژه چیست» پاسخ میدهیم، و به بررسی معنای ابژه و سوژه در روانکاوی میپردازیم.
فهرست مطالب
تعریف ابژه و انواع آن
در روانکاوی و روانشناسی، ابژه به فرد دیگری (یا حتی یک شیء) اشاره دارد که با آن رابطه برقرار میکنیم. این فرد میتواند یک شخص واقعی (مثل والدین، دوستان یا همکاران) یا حتی یک تصویر ذهنی از آن فرد در ذهن ما باشد. ابژه در روانکاوی به شیوههای به شیوههای مختلفی استفاده شده است تا به موارد زیر اشاره کند:- ابژه بینفردی: فرد واقعی و ملموس در دنیای بیرون.
- بازنمایی ابژه: تصویر ذهنی یا بازنمایی درونی یک فرد دیگر (بازنمایی ابژه، ابژه درونروانی، و گاهی اوقات imago).
- ابژه درونی: سازهای نظری که شامل بازنماییهای ذهنی همراه با سائقها و عواطف است.
- ابژه غیرانسانی: شیء یا بازنمایی یک شیء غیرانسانی.
- ابژه درونی: بازنمایی ذهنی یک فرد دیگر که در فانتزی به درون بدن منتقل شده است.
- ابژه بیرونی: بازنمایی ذهنی یک فرد دیگر که خارج از بدن تصور میشود.
اهمیت ابژه در روانکاوی
مفهوم ابژه در تمام مکاتب فکری روانکاوی از اهمیت بالایی برخوردار است، زیرا راهی برای بحث درباره اهمیت دیگران در تمامی جنبههای زندگی روانی فراهم میکند. تعاملات بین خود (self) و دیگری، تجربه این تعاملات، و درونیسازی این تعاملات در رشد ذهن و عملکرد روزمره آن نقش اساسی دارند. اختلال در تعامل بین خود و دیگری و/یا بازنماییهای این تعاملات میتوانند به مشکلات روانی منجر شوند. بازنمایی این تعاملات در ذهن، به درک برخی (اگر نه همه) از انواع آسیبشناسی روانی[۱] کمک میکند. در نهایت، تعاملات و درونیسازی آنها برای درک رابطه بین بیمار و روانکاو در موقعیت درمانی اهمیت دارند؛ تعاملات بیمار و روانکاو و/یا معانی مرتبط با این تعاملات، در تمامی مفاهیم مرتبط با کنش درمانی[۲] محوری هستند. بنابرای به طور خلاصه میتوان گفت مفهوم ابژه به دلایل زیر حائز اهمیت است:
- رشد روانی: از کودکی، ما با افراد مهم زندگیمان (مثل پدر و مادر) رابطه برقرار میکنیم. این روابط روی شکلگیری شخصیت و احساسات ما تأثیر میگذارند.
- روابط بینفردی: نحوهای که با دیگران ارتباط برقرار میکنیم، به تجربیات ما با ابژههای گذشته مرتبط است. مثلاً اگر در کودکی رابطه خوبی با والدین داشتهایم، احتمالاً در بزرگسالی روابط سالمتری خواهیم داشت.
- درمان: در رواندرمانی، درمانگر میتواند به عنوان یک ابژه جدید عمل کند و به بیمار کمک کند تا مشکلات گذشته را حل کند.
معنای سوژه و ابژه
بحث دربارهٔ معنای ابژه و سوژه یکی از کلیدی ترین مباحث در فلسفهٔ مدرن است. معنای ابژه و سوژه به رابطهٔ بین ذهنیت (سوژه) و عینیت (ابژه) میپردازد و نقش مهمی در نظریههای شناختی ایفا میکند. برای مثال، در فلسفهٔ کانت، معنای ابژه و سوژه به نحوهٔ ادراک انسان از جهان خارج مرتبط است. از سوی دیگر، در روانکاوی لاکان، معنای ابژه و سوژه در چارچوب نظریهٔ میل و ناخودآگاه بازتعریف میشود.
سوژه به عنوان فاعل شناسا یا عاملی تعریف میشود که دارای آگاهی، اراده و توانایی عمل است. سوژه به عنوان موجودی که میاندیشد، احساس میکند و عمل میکند، در مرکز توجه روانکاوی و فلسفه قرار دارد. در روانکاوی، سوژه به عنوان موجودی تعریف میشود که تحت تأثیر ناخودآگاه، میل و تعارضهای روانی است.
ابژه به عنوان موضوع شناسایی یا چیزی تعریف میشود که سوژه به آن توجه میکند یا با آن تعامل دارد. ابژه میتواند یک شیء فیزیکی، یک فرد دیگر، یا حتی یک ایده یا مفهوم باشد. در روانکاوی، ابژه به عنوان چیزی تعریف میشود که سوژه به آن میل دارد یا از آن فاصله میگیرد.
ابژه در نظریههای روانکاوی
فروید و ابژه
زیگموند فروید اولین کسی بود که مفهوم ابژه را در روانکاوی مطرح کرد. او نخستین بار در نظریه سائقها (لیبیدو) از ابژه صحبت کرد، از منظر فروید ابژه چیست؟ فروید ابژه را به عنوان هدف سائقها تعریف کرد؛ در واقع فروید ابژه را به عنوان چیزی تعریف کرد که سائقها (مانند لیبیدو) به سمت آن هدایت میشوند. فروید تأکید کرد که ابژه ذاتی سائق نیست، بلکه به آن «جوش داده شده»[۳] است. به عبارت دیگر، ابژه چیزی است که سائق از طریق آن ارضا میشود. فروید همچنینی بر نقش ابژه در مراحل رشد روانی-جنسی (دهانی، مقعدی، فالیک) تأکید داشت.
تفاوت ابژه غریزی و هدف غریزی در چیست؟
ابژه غریزی (Instinctual Object) به چیزی اشاره دارد که غریزه در رابطه با آن یا از طریق آن عمل میکند. به عبارت دیگر، ابژه غریزی فرد یا چیزی است که غریزه به سمت آن جهتگیری میکند.
ویژگیهای ابژه غریزی:
۱) متغیر و اتفاقی: ابژه غریزی ثابت نیست و میتواند تغییر کند. این ابژه در ابتدا با غریزه مرتبط نیست، بلکه به دلیل مناسب بودن برای ارضا، به غریزه اختصاص مییابد.
۲) وابسته به تاریخچه فرد: ابژه غریزی توسط تجربیات فرد، به ویژه تجربیات کودکی، تعیین میشود. برای مثال، فردی که در کودکی تجربههای خاصی با مراقب خود داشته، ممکن است در بزرگسالی ابژههای غریزی مشابهی را انتخاب کند.
۳) کمترین تأثیر از عوامل ذاتی:ابژه غریزی کمتر تحت تأثیر عوامل ذاتی (مثل ژنتیک) است و بیشتر تحت تأثیر محیط و تجربیات فرد شکل میگیرد.
هدف غریزی (Instinctual Aim) به عملی اشاره دارد که غریزه به سمت آن تمایل دارد. به عبارت دیگر، هدف غریزی فعالیت یا رفتاری است که غریزه به دنبال انجام آن است تا به ارضا برسد.
ویژگیهای هدف غریزی:
۱) ثابتتر از ابژه: هدف غریزی نسبت به ابژه غریزی ثابتتر است. برای مثال، در غریزه جنسی، هدف غریزی ممکن است ارضای جنسی باشد، که در اکثر افراد مشترک است.
۲) وابسته به ماهیت غریزه: هدف غریزی به ماهیت خود غریزه وابسته است. برای مثال، هدف غریزه گرسنگی، خوردن غذا است، در حالی که هدف غریزه جنسی، ارضای جنسی است.
۳) مستقل از ابژه: هدف غریزی میتواند از طریق ابژههای مختلفی محقق شود. برای مثال، ارضای جنسی میتواند از طریق ابژههای مختلفی (افراد مختلف) به دست آید.
به طور خلاصه ابژه غریزی فررد یا چیزی است که غریزه به سمت آن جهتگیری میکند و میتواند تغییر کند (مثلاً فردی که جذابیت جنسی دارد)
اما هدف غریزی عمل یا رفتاری است که غریزه به دنبال آن است تا به ارضا برسد (مثلاً ارضای جنسی). این تمایز در نظریه فروید بسیار مهم است، زیرا نشان میدهد که غرایز نه تنها به دنبال ارضا هستند، بلکه این ارضا از طریق ابژههای خاصی محقق میشود که ممکن است در طول زندگی فرد تغییر کنند.
الف) مراحل رشد رابطه با ابژه از دیدگاه فروید
۱. خودارضایی [۴]: در این مرحله، که در ابتدای زندگی نوزاد رخ میدهد، سائقها (مانند لیبیدو) از طریق بدن خود فرد ارضا میشوند. نوزاد از طریق فعالیتهایی مانند مکیدن شست یا لمس بدن خود، احساس لذت را تجربه میکند. در این مرحله، مفهوم خود (self)یا ابژه به معنای واقعی وجود ندارد. نوزاد هنوز قادر به تمایز بین خود و جهان خارجی نیست و تمام توجه او معطوف به ارضای نیازهای فیزیکی خود است.
۲. نارسیسیسم اولیه[۵]:در این مرحله، لیبیدو به سمت خود فرد هدایت میشود و هنوز مفهوم ابژه شکل نگرفته است. در واقع لیبیدو (انرژی روانی-جنسی) به سمت خود فرد هدایت میشود. نوزاد شروع به ایجاد حس اولیهای از خود میکند، اما هنوز مفهوم ابژه به معنای واقعی شکل نگرفته است. در این مرحله، نوزاد خود را به عنوان مرکز جهان میبیند و تصور میکند که همه چیز حول محور او میچرخد. در نارسیسیسم اولیه، نوزاد هنوز قادر به درک دیگران به عنوان موجودات مستقل نیست و تمام توجه او معطوف به خود است.

۳. همانندسازی اولیه[۶]: اولین روشی که فرد با ابژه ارتباط برقرار میکند، قبل از تمایز خود-ابژه. این مرحله اولین گام در جهت برقراری رابطه با ابژهها است. در اینجا، نوزاد شروع به شناسایی و ارتباط با افراد مهم در زندگی خود (مانند مادر) میکند، اما هنوز تمایز کامل بین خود و ابژه وجود ندارد. نوزاد خود را با ابژههای اولیه (مانند مادر) همانندسازی میکند، به این معنا که احساس میکند بخشی از ابژه است یا ابژه بخشی از خود اوست. در این مرحله، نوزاد شروع به درک وجود دیگران میکند، اما هنوز مرزهای بین خود و ابژهها بهطور کامل مشخص نیست.

۴. عشق به ابژه [۷]: در این مرحله، لیبیدو به سمت ابژههای خارجی هدایت میشود. کودک شروع به ایجاد روابط عاطفی با افراد دیگر (مانند والدین، خواهر و برادرها، و دوستان) میکند. در این مرحله، کودک قادر به تمایز بین خود و دیگران است و میتواند احساسات عشق، وابستگی، و حتی رقابت را نسبت به ابژهها تجربه کند. در این مرحله، کودک یاد میگیرد که دیگران موجودات مستقلی هستند و میتواند با آنها رابطه عاطفی برقرار کند.
ب) انتخاب ابژه و مفهوم انتقال
فروید تأکید کرد که انتخاب ابژهها (افرادی که فرد به آنها عشق میورزد یا با آنها رابطه برقرار میکند) بازتابدهنده تجربیات گذشته است. به عبارت دیگر، فرد تمایل دارد ابژههای عشق خود را بر اساس الگوهای اولیهای که از مراقبان خود (مانند والدین) یاد گرفته است، انتخاب کند. این ایده در مفهوم انتقال [۸]در رواندرمانی بازتاب مییابد.
انتقال به این معناست که بیمار در فرایند رواندرمانی تحلیلی ممکن است احساسات و تجربیات گذشته خود را به درمانگر منتقل کند. برای مثال، اگر بیمار در کودکی رابطهای پرتنش با والدین خود داشته باشد، ممکن است این احساسات را به درمانگر منتقل کند و با او به شیوهای مشابه رفتار کند. این پدیده به درمانگر کمک میکند تا الگوهای رابطهای بیمار را درک کرده و به او در پردازش تجربیات گذشته کمک کند.
رواندرمانی تحلیلی چیست؟ اینجا بخوانید.
روانکاوی فرویدی چیست؟ اینجا بخوانید.
ج) ابژه کلی و جزئی
مفهوم ابژههای جزئی و ابژههای کلنگر برای نخستین بار توسط زیگموند فروید مطرح شد، اما بعدها توسط روانکاوان دیگر، به ویژه ملانی کلاین، بسط و گسترش یافت.
ابژههای جزئی[۹] به بخشهایی از یک شخص یا شیء اشاره میکنند که به عنوان منبع ارضا برای غرایز جزئی[۱۰] عمل میکنند. این ابژهها معمولاً در مراحل اولیه رشد روانجنسی (مراحل پیشتناسلی) هستند.بهعنوان مثال، در مرحله دهانی، سینه مادر به عنوان یک ابژه جزئی در نظر گرفته میشود، زیرا تنها بخشی از مادر است که برای ارضای نیازهای کودک مهم است. همانطوری که گفته شد ابژههای جزئی با غرایز جزئی (مانند غریزه دهانی، مقعدی، یا فالیک) مرتبط هستند و به عنوان وسیلهای برای ارضای این غرایز عمل میکنند. ابژههای جزئی اغلب نمادین هستند و میتوانند در فانتزیهای فرد نقش مهمی ایفا کنند. برای مثال، سینه مادر ممکن است در فانتزیهای کودک به عنوان نماد مراقبت و امنیت در نظر گرفته شود.
ابژههای کلی[۱۱] به افراد کامل اشاره میکنند که به عنوان ابژههای عشق در نظر گرفته میشوند. این ابژهها در مراحل بالاتر رشد روانجنسی (مرحله تناسلی) هستند .ابژههای کلی شامل تمامیت یک شخص هستند، نه فقط بخشهایی از آن. برای مثال، در مرحله تناسلی، فرد به جای تمرکز بر بخشهایی از شریک عاطفی خود (مانند سینه یا اندام جنسی)، به کل شخص به عنوان یک موجود مستقل و پیچیده توجه میکند. این ابژهها با غرایز یکپارچهشده[۱۲] مرتبط هستند که در مرحله تناسلی شکل میگیرند. ابژههای کلنگر پیچیدهتر هستند و استقلال بیشتری دارند. فرد در این مرحله قادر است به ابژه عشق خود به عنوان یک شخص کامل، با نیازها، احساسات، و ویژگیهای منحصر به فرد نگاه کند. در مرحله تناسلی، فرد به شریک عاطفی خود به عنوان یک شخص کامل نگاه میکند، نه صرفاً به عنوان منبع ارضای جنسی.
در طول رشد روانجنسی، فرد از مراحل پیشتناسلی (که در آن غرایز جزئی هستند) به مرحله تناسلی (که در آن غرایز یکپارچه میشوند) گذار میکند. این گذار شامل یکپارچهسازی ابژههای جزئی به ابژههای کلنگر است.

دیدگاه فروید و کلاین در مورد ابژه کلی و جزئی
فروید در تحلیل مراحل رشد روانجنسی (مانند مرحله دهانی، مقعدی، و فالیک) به این ایده اشاره کرد که کودک در مراحل اولیه رشد، تنها بخشهایی از ابژهها (مانند سینه مادر) را به عنوان منبع ارضا در نظر میگیرد. این ایده پایهای برای مفهوم ابژههای جزئی شد. فروید همچنین به این ایده اشاره کرد که با رشد فرد و رسیدن به مرحله تناسلی، ابژههای عشق به عنوان افراد کامل در نظر گرفته میشوند. این ایده پایهای برای مفهوم ابژههای کلنگر شد.
کلاین در نظریه روابط ابژهای خود، به طور مفصل به نقش ابژههای جزئی و کلنگر در رشد روانی کودک پرداخت. کلاین تأکید کرد که کودک در مراحل اولیه رشد (به ویژه در مرحله پارانوئید-اسکیزوئید و افسردهوار)، جهان را به صورت ابژههای جزئی تجربه میکند. برای مثال، سینه مادر به عنوان یک ابژه جزئی، میتواند هم خوب (منبع ارضا) و هم بد (منبع ناامیدی) باشد. کلاین همچنین به این ایده پرداخت که با رشد کودک و رسیدن به مرحله افسردهوار، کودک قادر میشود ابژهها را به عنوان افراد کامل (کلنگر) در نظر بگیرد. این تغییر نشاندهنده رشد توانایی کودک برای درک پیچیدگی و استقلال ابژهها است.
در نظریه فروید، معنای ابژه و سوژه حول محور تعارضهای ناخودآگاه شکل میگیرد. سوژه به عنوان موجودی تحت سلطهی غرایز تعریف میشود، در حالی که ابژه (مانند والدین یا اشیای جنسی) نشاندهنده هدف میل یا سرکوب است. اینجا معنای ابژه و سوژه در چارچوب سائقهای روانجنسی و مکانیسمهای دفاعی معنا پیدا میکند.
کلاین و ابژههای درونی
از منظر ملانی کلاین ابژه چیست؟ او مفهوم ابژه را گسترش داد و آن را به دو دسته ابژههای درونی و ابژههای بیرونی تقسیم کرد:
۱. تقسیمبندی ابژهها به درونی و بیرونی
الف) ابژههای درونی[۱۳] ابژههای درونی بازنماییهای ذهنی هستند که در فانتزی فرد به درون بدن منتقل شدهاند. این بازنماییها از تجربیات فرد با ابژههای بیرونی (مانند والدین) شکل میگیرند و در ذهن فرد به عنوان موجوداتی زنده و فعال تجربه میشوند. ابژههای درونی میتوانند خوب یا بد باشند و اغلب تحت تأثیر احساسات شدید مانند عشق، نفرت، ترس، یا پرخاشگری قرار میگیرند.
ب) ابژههای بیرونی [۱۴]ابژههای بیرونی بازنماییهای ذهنی هستند که خارج از بدن تجربه میشوند. این بازنماییها نیز از تجربیات فرد با افراد واقعی در جهان خارجی شکل میگیرند، اما برخلاف ابژههای درونی، فرد آنها را به درون بدن خود منتقل نمیکند. ابژههای بیرونی میتوانند واقعی یا تحریفشده باشند و تحت تأثیر فانتزیها و احساسات فرد قرار گیرند.
۲. تقسیمبندی ابژهها به خوب و بد

کلاین معتقد بود که ابژههای درونی اغلب به بخشهای «خوب» و «بد» تقسیم میشوند تا اضطرابهای ناشی از پرخاشگری را مدیریت کنند. این تقسیمبندی به فرد کمک میکند تا احساسات متضاد خود را سازماندهی کند و از روان خود در برابر اضطرابهای شدید محافظت کند.
الف) ابژههای خوب: این ابژهها با احساسات مثبت مانند عشق، مراقبت، و امنیت همراه هستند. فرد این ابژهها را به عنوان منبع لذت و آرامش درونیسازی میکند.
۳. مراحل رشد روانی از دیدگاه کلاین و ارتباط آن با ابژه
کلاین رشد روانی را به دو مرحله اصلی تقسیم کرد. این مراحل نشان میدهند که چگونه فرد از تقسیمبندی سادهی ابژهها به سمت درک پیچیدهتر و یکپارچهتر از روابط حرکت میکند.
الف) موقعیت پارانوئید-اسکیزوئید [۱۵]
این مرحله از بدو تولد تا حدود ۴ ماهگی کودک را در بر میگیرد. در این مرحله، کودک با استفاده از مکانیزمهای دفاعی دونیمسازی [۱۶]و همانندسازی فرافکنانه[۱۷] ابژهها را به بخشهای «خوب» و «بد» تقسیم میکند تا اضطرابهای ناشی از پرخاشگری را مدیریت کند. او با استفاده از مکانیزم دفاعی دونیمسازی ابتدا ابژهها را به دو بخش کاملاً خوب و کاملاً بد تقسیم میکند؛ سپس با استفاده از همانندسازی فرافکنانه احساسات منفی خود (مانند خشم یا ترس) را به ابژهها فرافکنی میکند و سپس سعی میکند آنها را کنترل کند.
اگر نیاز به توضیح بیشتر دارید، اینجا را بخوانید.
وقتی مادر در دسترس و نیازهایش نوزاد را فوراً برآورده نمیکند، مادر به عنوان یک ابژه «کاملاً بد» درک میشود (دونیمسازی). اگر نوزاد احساس گرسنگی یا ناراحتی کند، ممکن است این احساسات را به مادر نسبت دهد و تصور کند که مادر «بد» است و باعث ناراحتی او شده است (همانندسازی فرافکنانه). سپس نوزاد سعی میکند این احساسات فرافکنیشده را کنترل کند؛ مثلاً با گریه کردن یا چسبیدن به مادر. این مکانیسمهای دفاعی به نوزاد کمک میکنند تا اضطرابهای ناشی از احساسات شدید و متضاد خود را مدیریت کند. با تقسیم ابژهها به «خوب» و «بد»، نوزاد میتواند احساسات مثبت و منفی خود را از هم جدا کند و از غرقشدن در اضطراب جلوگیری کند.
ب) موقعیت افسردهواری [۱۸]
این مرحله از حدود ۴ ماهگی به بعد را در بر میگیرد. در این مرحله، کودک شروع به درک این موضوع میکند که ابژهها (مانند مادر) میتوانند هم خوب و هم بد باشند.کودک میتواند احساسات عشق و نفرت را نسبت به همان ابژه تجربه کند و این توانایی به او کمک میکند تا ابژهها را به عنوان موجوداتی یکپارچه و چندوجهی درک کند. کودک ممکن است احساس گناه یا نگرانی نسبت به آسیبرساندن به ابژههای خوب خود داشته باشد، که این احساسات نشاندهنده رشد عاطفی و اخلاقی او هستند.
کلاین معنای ابژه و سوژه را در روابط نخستین کودک با جهان بیرون بررسی میکند. از نگاه او، سوژه در مواجهه با ابژههای جزئی (مثل پستان مادر) قرار دارد که به «خوب» و «بد» تقسیم میشوند. در اینجا معنای ابژه و سوژه با فرآیندهای درونفکنی و برونفکنی پیوند میخورد.
کوهوت و خودابژه
از منظر هاینتز کوهوت ابژه چیست؟ کوهوت به عنوان بنیانگذار روانشناسی خود[۱۹]، مفهوم خودابژه[۲۰]را معرفی کرد. خودابژه به فردی (یا چیزی) اشاره دارد که نیازهای روانی فرد را برآورده میکند و به رشد و حفظ خود(self) کمک میکند. در دیدگاه کوهات، ابژهها (مانند والدین، درمانگر یا دیگران) به عنوان خودابژه عمل میکنند. یعنی آنها نه تنها افراد جداگانهای هستند، بلکه عملکردی برای حمایت و تقویت خود (self) فرد دارند. خودابژهها نیازهای روانی فرد را برآورده میکنند و به او کمک میکنند تا حس یکپارچگی و ارزشمندی خود را حفظ کند.
در نظریههای کلاسیک (مانند فروید)، ابژهها بیشتر به عنوان هدف سائقها (مانند لیبیدو) دیده میشوند. اما در دیدگاه کوهات، ابژهها به عنوان خودابژه عمل میکنند و نقش آنها حمایت از رشد و حفظ خود فرد است. کوهوت سه نیاز اصلی خودابژهای را شناسایی کرد:
۱) آینهساز ی[۲۱] : نیاز به تأیید، تحسین و دیدهشدن توسط دیگران. این نیاز به فرد کمک میکند تا حس ارزشمندی و اعتماد به نفس خود را تقویت کند.
۲) آرمانسازی [۲۲]: نیاز به داشتن فردی قوی، قابل اعتماد و الهامبخش برای الگوبرداری. این نیاز به فرد کمک میکند تا احساس امنیت و ثبات داشته باشد.
۳) همزادی یا دوقلویی[۲۳]: نیاز به احساس شباهت، ارتباط و همسانی با دیگران. این نیاز به فرد کمک میکند تا احساس کند که تنها نیست و دیگرانی هستند که مانند او فکر میکنند یا احساسات مشابهی دارند.
اگر نیازهای خودابژهای به طور مناسب برآورده نشوند، فرد ممکن است دچار اختلالات روانی مانند اختلالات خود[۲۴] شود.

ثبات ابژه[۲۵]
ثبات ابژه چیست؟ یک دستاورد رشدی است که به فرد امکان میدهد بازنمایی درونی پایدار از یک ابژه (مانند مادر) را حفظ کند، حتی در مواجهه با احساسات متضاد مانند عشق و خشم. این مفهوم توسط هارتمن (۱۹۵۲) معرفی شد و به توانایی حفظ احساسات مثبت یا منفی نسبت به ابژه، مستقل از ارضای نیازها، اشاره دارد. ثبات ابژه معمولاً تا سه سالگی شکل میگیرد و نیازمند دستیابی به پایداری ابژه[۲۶] است که تا هجده ماهگی توسعه مییابد.
در مورد ثبات ابژه اینجا بخوانید.
نتیجهگیری
مفهوم ابژه در روانکاوی نقش اساسی در فهم رشد روانی، روابط بینفردی و روانآسیبشناسی دارد. از نظریههای کلاسیک فروید و کلاین تا کاربردهای مدرن در روانکاوی رابطهای، ابژهها به عنوان عناصر کلیدی در ساختار روانی فرد شناخته میشوند. درک تعاملات بین خود و ابژه و درونیسازی این تعاملات، کلید فهم بسیاری از مسائل روانشناختی و بهبود فرآیند درمان است.
[۱] Psychopathology
[۲] Therapeutic action
[۳] Anaclitically attached
[۴] Autoerotism
[۵] Primary Narcissism
[۶] Primary Identification
[۷] Object Love
[۸] Transference
[۹] Part-Objects
[۱۰] Component instincts
[۱۱] Whole Objects
[۱۲] Integrated instincts
[۱۳] Internal Objects
[۱۴] External Objects
[۱۵] Paranoid-Schizoid Position
[۱۶] Splitting
[۱۷] Projective Identification
[۱۸] Depressive Position
[۱۹] Self Psychology
[۲۰] Selfobject
[۲۱] Mirroring
[۲۲] Idealization
[۲۳] Twinship/Alter Ego
[۲۴] Self disorders
[۲۵] Object constancy
[۲۶] Object permanence