این مقاله ترجمهی مقالهای با عنوان «به رابطهی قبلیمان بازگردیم؟ آزمونی برای زوجها» در وبسایت مدرسهی زندگی است که به ترجمهی حامد حکیمی برای مجلهی روانکاوی «دیگری»آماده شده است.
وقتی خبر میرسد که دو نفر ماهها یا سالها پس از یک جدایی دلخراش و ناخوشایند، دوباره قصد دارند پیش هم برگردند، عاقلان اگر با عصبانیت یا ناامیدی به این تصمیم نگاه نکنند، دستکم نسبتبه آن بدگماناند. چرا این دو عاشق نفرینشده دوباره میخواهند خودشان را به دل همان آشوب و داستانهای قبلی بیندازند؟ آیا این خیالپردازی بهخاطر سادگی، تنهایی و به احتمال زیاد شهوت زودگذر نیست؟ آیا بهتر نیست به انتخاب اولیهشان پایبند بمانند، بالاوپایینهای قرارهای جدید را تحمل کنند و شاید هم هرکدام یک سگ برای خودشان بخرند؟
بااینحال، اینکه بخواهیم هر فرصتی را برای بازنگری در یک رابطه رد کنیم هم بیشازحد سختگیرانه است و هم تا حدی سادهانگارانه. اینکه کورکورانه اصرار داشته باشیم که آدمها هیچ تغییری نمیکنند و رواندرمانی، دروننگری، مطالعه، گفتوگو و گذر زمان هیچ درسی به آنها نمیآموزد به همان اندازه احمقانه است که تصور کنیم تغییرْ آسان و بیدردسر است. همانطور که مواردی هست که در آن تلاش برای ازسرگرفتن رابطه بیهوده است، بیتردید مواردی هم هست که افراد بدون دلیل منطقی هرگونه فرصت شروع مجدد رابطه را از خودشان سلب میکنند و از سر ترس یا بیاعتمادی باور دارند که امکان ندارد آدمها بتوانند چیزی یاد بگیرند.

برای کندوکاو در این موضوع، به ابزاری نیاز داریم که احساسات را کنار بگذارد و بتواند بین یک تصمیم پخته و یک خیالپردازی عاشقانه تمایز قائل شود.
آنچه در ادامه میآید مجموعهای از پرسشهاست (یا بهتر بگوییم آزمونی است) که زوجهایی که پس از مدتی دوری قصد دارند دوباره کنار هم برگردند، باید نه تنها با یکدیگر، بلکه با خودشان هم مرور کنند تا بعد فقط بتوانند دوباره دست هم را بگیرند، چه برسد به اینکه وارد رابطهی جنسی شوند. از این پس، وقتی کسی پیشنهاد شام را مطرح میکند، پاسخ استاندارد باید این باشد: «بیا اول آزمون بازگشت به رابطهی مدرسهی زندگی را بدهیم».
آزمون بازگشت به رابطهی مدرسهی زندگی
آیا حاضری در یک آزمون بازگشت به رابطه شرکت کنی که ممکن است تا هفت ساعت طول بکشد، در پنج جلسهی جداگانه برگزار شود و شامل نظرخواهی از دو تا از دوستان نزدیک هم باشد؟
یکی از نشانههای اصلی دوام یک رابطه میزان تمایل دو طرف به صرف وقت زیاد و حتی غیرمعمول برای بررسی عمیق مشکلات گذشته است. هرچه دو نفر بیشتر بتوانند اشتباهات گذشته را بررسی کنند، احتمال تکرار آنها کمتر میشود. بزرگترین پیشبینیکنندهی موفقیت این است که هر دو طرف بتوانند دربارهی سختترین مسائل رابطه فکر کنند، بدون اینکه دچار حالت تدافعی، غرور یا بیحوصلگی شوند.
هر چیزی که در نگاه اول غیرعاشقانه به نظر میرسد درواقع عمیقاً عاشقانه است چون میتواند به دوام رابطه کمک کند. به همین دلیل، این آزمون عمداً بهشکل جدی، منطقی و حتی خستهکننده طراحی شده است. این آزمون باید تا حدی سختگیرانه و غیرجذاب به نظر برسد. ما عشقمان را نه با ژستهای احساسی، بلکه با آمادگی برای ساعتها گفتوگو دربارهی احساساتمان ثابت میکنیم، آن هم با پشتکار وکیلها و دقت حسابدارها، نه با آویزانشدن از برج ساعت با یک دسته گل رز یا یک شب طوفانی در هتل.
آیا ما کنار هم بازگشتیم چون چیزی یاد گرفتهایم، یا فقط چون دلمان برای هم تنگ شده است؟
این یک سؤال بسیار واضح و جهتدار است و فقط یک پاسخ درست دارد. اگر گزینهی اشتباه را انتخاب کنیم، آزمون در همان لحظه باطل میشود. دلتنگشدن برای یک نفر میتواند انگیزهی زیادی به ما بدهد، اما هیچ ارتباطی به این ندارد که آیا بازگشت به آن فرد تصمیم درستی است یا نه. آدم ممکن است برای کسی دلش تنگ شود و درعینحال بداند _ یا باید بداند _ که او اصلاً مناسب شروع دوبارهی رابطه نیست. ممکن است کسی را از ته دلمان بخواهیم، اما این بههیچوجه به این معنا نیست که حضور او در زندگیمان فایدهای خواهد داشت.

البته ممکن است کسی در این مرحله دروغ بگوید، اما دستکم برای خودش روشن میشود که برای ادامهدادن رابطه مجبور به فریبکاری است. هیچکس نباید درمورد هدف این آزمون دچار ابهام باشد: این آزمون برای سنجش میزان یادگیری و رشد دو نفر است، نه سنجش نشانههای عشق.
آیا از آخرین باری که با هم بودیم، واقعاً تغییر کردهایم؟
اگر بخواهیم مسئله را خیلی مستقیم بیان کنیم، باید بگوییم تنها دلیل منطقی برای شروع دوبارهی یک رابطه این است که اساساً هر دو نفر تغییر کرده باشند. هیچ چیز دیگری اهمیت ندارد: حرفهایی مثل اینکه زمانی رابطهی خوبی داشتیم، قرار بود بچهدار شویم (یا حتی پنج بچه داریم)، هنوز هم لقبهای خاص همدیگر را به یاد داریم، هنوز هم وقتی روبهرویمان مینشیند، مهربان به نظر میرسد، هیچ اهمیتی ندارد… تنها چیزی که باید ما را به فکر بازگشت بیندازد این است که حس کنیم در این مدت چیزهای بسیار مهمی یاد گرفتهایم.

آیا میتوانیم مفصل و دقیق توضیح دهیم که چه تغییری کردهایم، یا فقط حس میکنیم که تغییر کردهایم؟ آیا میتوانیم نیتهای خوبمان را به حرفهای طولانی تبدیل کنیم؟
در اینجا ممکن است آدم بدبینی پیدا شود و بگوید: «هرکسی میتواند ادعا کند که تغییر کرده، چیزی که سخت است و واقعاً اهمیت دارد این است که تغییراتش را در عمل نشان بدهد.» که البته حرف درستی است، اما در کنار آن باید گفت: کسی که بتواند مفصل دربارهی تغییراتش حرف بزند (و دستکم پنج ساعت دربارهی آن گفتوگو کند) و صحبتهای طرف دیگر را هم بشنود، احتمال بیشتری دارد که در عمل هم آن تغییرات را نشان دهد. واژههای دقیق و تحلیلی همیشه ارزان نیستند، صحبتکردن واضح دربارهی رفتارهای بچگانه و اشتباهات کار سادهای نیست _ و کسی که بتواند این کار را انجام دهد، نشانههایی از بلوغ و خرد جدیدش را نشان میدهد که میتواند فراتر از صرفاً نیتهای خوب باشد. همزمان باید به هرکسی که تمایلی به شرکت در این آزمون را ندارد یا از صحبتکردن دربارهی تغییراتش سر باز میزند شک کرد. کسی که میگوید: «من توی حرفزدن خیلی خوب نیستم، واژهها مطلب رو نمیرسونن، دروننگری بلد نیستم، دوستت دارم اما نمیتونم بگم چرا…» مشخص است که شایستهی یک فرصت دوباره نیست و ما برای او متأسفایم.
و در نهایت، این آزمون هیچ تعهدی برای ما ایجاد نمیکند.
این آزمون فقط یک کندوکاو است، نه بیشتر و نه کمتر. هر دو نفر باید بپذیرند که ممکن است درنهایت دستخالی از این مسیر بیرون بروند، و این موضوع تقصیر هیچکس نخواهد بود.
چرا آنقدر با هم دعوا میکردیم؟
این دقیقاً هستهی اصلی این آزمون است. زوجهایی که دیگر هیچ شانسی برای بازگشت به هم ندارند، میتوانند روی جنبههای خوب رابطهشان تمرکز کنند. آنها میتوانند به آهنگهای قدیمی گوش دهند و با خاطرات شیرین گذشته رؤیاپردازی کنند، بدون اینکه نیازی به یادآوری واقعیت داشته باشند. اما برای کسانی که فکر میکنند شاید دوباره فرصتی برای باهمبودن داشته باشند، هیچ راهی جز مواجههی مستقیم با یک حقیقت وجود ندارد: رابطهی آنها دقیقاً در چه چیزهایی افتضاح بوده است؟ و این مسئله را نمیتوان دستکم گرفت، چون هیچکس یک پیوند عاطفی عمیق را بهسادگی و بدون دلیل قطع نمیکند. در این مرحله، اولویت با شناسایی و بررسی دقیق تمام لحظات وحشتناکی است که حتی فکرکردن به آنها هنوز هم دردناک و آزاردهنده است. تنها زمانی میتوان حق داشتن شانس دوباره برای شروع رابطه را بررسی کرد که دو طرف با شجاعت تمام دلایل شکست رابطهشان در گذشته را زیر ذرهبین ببرند. برای این کار، باید در یک جدول، حداقل سه مورد از اصلیترین اختلافات و دعواهای گذشته را یادداشت کنیم (هرچند ممکن است تعدادشان بیشتر از بیست تا باشد).

سپس، ازآنجاکه هر دعوا در واقع تضاد میان دو نگاه متفاوت به عدالت و درستی است، باید در دو ستون کناری مشخص کنیم که: برای نفر اول (الف) چه چیزی در آن لحظه مهم بوده؛ و برای نفر دوم (ب) چه چیزی مهم بوده؟ باید از میان این جزئیات و موقعیتهای پیچیده، اصول کلی و اساسی را استخراج کنیم. نکتهی مهم این است که نباید فقط به بازگوکردن کلمات و جملاتی که در مشاجرات گفته شده بسنده کنیم، بلکه باید به اصول و ارزشهای عمیقتری که پشت این درگیریها نهفته بودند برسیم و ببینیم چرا آن تعارض درنهایت به شکست انجامیده است.
مشاجرهی افتضاح |
چیزی که برای الف مهم بود |
چیزی که برای ب مهم بود |
الف میخواست با دوستانش بیرون برود. |
داشتن آزادی برای بیرون رفتن با دوستان، بدون اینکه احساس کند تحت نظر است. |
باور به اینکه یک رابطهی سالم یعنی انجام دادن بیشتر کارها در کنار هم. |
الف سرش به کارش گرم بود و به پیامهای ب جواب نداد. |
تمرکز روی کار، بدون اینکه مجبور باشد برای دلجویی از طرف مقابل پیام بدهد. |
اینکه در طول روز، حتی با پیامهای کوچک، حضور و اهمیت طرف مقابل را نشان دهد. |
الف گفت که در مهمانی یک نفر به او گفته که چقدر جذاب است. |
داشتن آزادی برای ابراز احساسات و حس کشش نسبت به آدمهای دیگر |
وفاداری کامل از نظر جنسی، فقط در چارچوب رابطهی دونفره. |
الف ناراحت بود اما چیزی به ب نگفت و انتظار داشت که ب خودش متوجه شود. |
اینکه طرف مقابل بهقدر کافی حساس باشد و بتواند بدون نیاز به توضیح، احساساتش را درک کند. |
اینکه طرف مقابل بتواند هیجاناتش را به زبان بیاورد و، بهجای نگهداشتن عصبانیتش، زودتر دربارهی آن صحبت کند. |
چرا آنقدر احساساتی شدم؟
جدایی فرصتی است برای دو نفر که احساسات داغشان را بهتر درک کنند و ببینند این احساسات تا چه حد ریشه در دوران کودکیشان دارد. تقریباً همیشه، در پسِ احساسات جنونآمیز، ردپایی از گذشته نهفته است.
برایم مهم بود که… |
پیشزمینه |
بتوانم با دوستانم بیرون بروم، بدون اینکه تحت نظر باشم. |
چون مادرم هرگز به من استقلال نداد و خواهرم هم همیشه من را زیر نظر داشت. |
بتوانم بدون دغدغه و بدون نیاز به تسکیندادن شریک عاطفیام، روی کارم تمرکز کنم. |
چون در کودکی همیشه مجبور بودم مراقب احساسات پدر عصبانیام باشم. دیگر نمیخواهم مدام خلق دیگران را حدس بزنم. |
بتوانم احساسات جنسی و کششم را نسبت به افراد دیگر هم بیان کنم. |
چون هیچوقت فرصت نکردم جذابیت جنسیام را کشف کنم، یک بخش از وجودم نیاز دارد که برای مدتی کمی مغرور باشد. |
شریک عاطفیام آنقدر حساس باشد که بدون نیاز به حرفزدن، احساساتم را درک کند. |
چون یاد نگرفتم احساساتم را بیان کنم، کسی هم علاقهای به شنیدن آنها نداشت. |
اکنون چطور میتوانم رفتار متفاوتی داشته باشم؟ کدام یک از دیدگاههایم را میتوانم تغییر دهم؟
وقتی مواضع احساسی شدیدمان را شناسایی کنیم و بفهمیم از کجا آمدهاند، شاید راحتتر بتوانیم آنها را کنار بگذاریم، حتی اگر تا دیروز تصور میکردیم که بخش جداییناپذیر هویت ما هستند.
چه چیزهایی را نمیتوانم تغییر دهم؟ از چه مکانیسمهای میتوانیم برای کنارآمدن با این جنبههای غیرقابل تغییرمان استفاده کنیم؟
باید بپذیریم که ما قطعاً نمیتوانیم کل شخصیتمان را تغییر دهیم. این همان لحظهای است که باید با شریک سابقمان صادق باشیم و مشخص کنیم چه چیزهایی قابل تغییر است و چه چیزهایی نیست. بهتر است صادقانه انتظارات را تعدیل کنید تا اینکه وعدههای بزرگی بدهید و بعد نتوانید به آنها عمل کنید. چه چیزهایی هست که حس میکنیم، حتی با بهترین نیت هم، نمیتوانیم بر آنها غلبه کنیم؟ و این ویژگیهای سرسخت را چطور میشود مدیریت کرد؟

با آن بخشهایی که نمیتوانیم تغییرشان دهیم چگونه کنار بیاییم؟
پاسخهای صادقانه میتوانند ما را از سالها مشاجره نجات دهند. چه چیزهایی را میتوانیم تحمل کنیم؟ و اگر با خودمان روراست باشیم، چه چیزهایی هستند که بهتر است هیچ وقت با آنها کنار نیاییم؟
من چه مشکلاتی را وارد رابطه میکنم؟ زندگیکردن با من چه سختیهایی دارد؟
اینجا نباید عصبانی شویم. آدمهای تحملپذیر آدمهایی هستند که ابعاد تحملناپذیرشان را بهخوبی مدیریت میکنند. ما نیازی نداریم که آدمها بینقص باشند، فقط میخواهیم که هرکس تاحدی بداند که چه ایراداتی دارد و این ایرادات تا چه حد برای دیگران آزاردهنده است.
تو چه مشکلاتی را وارد رابطه میکنی؟ زندگیکردن با تو چه سختیهایی دارد؟
باید به یک توافق مشترک برسیم که هرکدام چه چالشهایی را با خودمان به رابطه آوردهایم. هر دو نفر باید پاسخهایشان را بنویسند و تحلیلشان را با هم به اشتراک بگذارند. آیا هر دو طرف میتوانند بر سر ویژگیهایی که در یکدیگر آزاردهنده است به توافق برسند؟ هرچه توافق بیشتری وجود داشته باشد، انتقادها در آینده کمتر شبیه غرزدن به نظر میرسد و بیشتر شبیه تلاش مهربانانه برای کمک به تغییر او میشود، تغییری که خود فرد هم (وقتی منطقیتر فکر میکند) آرزو دارد به آن برسد.
کدام بخش از اضطراب و ناراحتی من ربطی به تو نداشت؟ چه چیزهایی حتی بعد از رفتنت هم برایم سخت باقی ماند؟
همیشه در یک رابطه، افراد وسوسه میشوند که تمام بدبختیها را تقصیر طرف مقابل بیندازند. ما معمولاً تصور میکنیم که شریک عاطفیمان در تعیین وضعیت ذهنی ما نقش اصلی را دارد. اما وقتی او دیگر حضور ندارد، ممکن است با حقیقت پیچیدهتری روبهرو شویم: اینکه بخشی از ناراحتیها و اضطرابهای ما درواقع از درون خودمان سرچشمه میگیرند، نه از آنها. ناگهان میبینیم که دیگر همهچیز تقصیر او نیست.
چرا زندگی بعد از او همچنان سخت است؟ برای کدام بخش از مشکلات نباید او را سرزنش کنیم؟
اکنون قدر تو را بیشتر میدانم چون…
قرار نیست چیزهای خوب طرف مقابلمان را از یاد ببریم، اما معمولاً زمان لازم است تا بتوانیم ارزشهای واقعی او را بهتر ببینیم. در این ماههایی که از هم جدا بودیم، کدام جنبههای شخصیت او را بیشتر از همیشه تحسین کردهایم؟
از آشنایی با آدمهای دیگر چه یاد گرفتم؟
نکتهی مهمی که فهمیدیم این است که فروتنی و پذیرش مسئولیت کلید بازسازی اعتماد و بهبود رابطه است. رابطههای ناموفق چه چیزی به ما یاد دادند؟ طردشدنها چه نکاتی را برایمان روشن کردند؟ از نقصهای آدمهای دیگر چه درسی گرفتیم که باعث شده قدر کسی را که ترکش کرده بودیم بیشتر بدانیم؟
دعواهای بعدی چطور پیش خواهد رفت؟ شش جروبحثی را که ممکن است در آینده رخ دهد مشخص کنید و بببیند چطور میتوان آنها را بهتر مدیریت کرد:
- باز هم یک مهمانی دیگر…
- دوباره درگیر کار شدهاید…
- از اینکه او با کسی لاس زده دیگر خسته شدید و ناراحتاید…
چطور میتوانیم واکنش متفاوتی داشته باشیم؟ بهجز جدایی، چه گزینههای دیگری داریم؟ چطور میتوانیم دیپلماسی را جایگزین جنگ کنیم؟

نظر یک دوست نزدیک چقدر مهم است؟
هر کدام از ما باید سراغ یکی از دوستان نزدیکمان برویم که از نزدیک در جریان جدایی بوده و از او بخواهیم که در خلوت با شریک سابقمان ملاقات کند و به ما بگوید که چقدر احتمال دارد این رابطه دوباره موفق شود. آیا این فرد هنوز احساس امنیت میدهد؟ آیا باید به این رابطه برگشت؟
ممکن است عجیب به نظر برسد که یک نفر سوم را وارد ماجرا کنیم. معمولاً فکر میکنیم که خودمان پاسخ همهی مشکلات رابطهمان را میدانیم. اما واقعیت این است که بیشتر کسانی که بعد از جدایی به رابطهشان بازمیگردند، یک دوست دلسوز و منطقی و شکاک در پسزمینه داشتهاند که بارها اشک آنها را دیده، راهنمایی کرده که چه موقع پیام بدهیم و چه موقع بلاک کنیم، و تمام جزئیات این تروما را از بر شده است. احمقانه است که تجربه و میزان شکاکیت او را نایده بگیریم. این دوست خودش هم نمیخواهد دوباره وارد این فاجعه شود. و جالب اینجاست که عشق سابق ما را دوست ندارد، با او وارد رابطهی جنسی هم نخواهد شد و فقط از بدیهای او خبر دارد و دقیقاً به همین دلیل حضورش مفید است. او نه یک دشمن قسمخورده است (که اگر بود، کمکی هم نمیکرد) و نه یک عاشق بیبندوبار. او یک واقعبین سرسخت است که دیده شریک عاطفی ما چه بر سرمان آورده و نمیخواهد دوباره آن موقعیت تکرار شود.
این دوست باید در این بحث حضور داشته باشد. باید یک جلسهی خصوصی با شریک سابقمان داشته باشد (که احتمالاً از این ملاقات حسابی میترسد، اما به نام عشق، آن را میپذیرد). اگر این فرد بتواند دوست ما را قانع کند که تغییر کرده، پس احتمالاً واقعاً تغییر کرده است، و اگر نتواند، دیگر جای بحثی باقی نمیماند. دوست ما باید شریک سابقمان را بر اساس این معیارها ارزیابی کند و در هر مورد از یک تا ده نمره بدهد:
- شریک سابق ما چقدر متوجه مشکلاتی که به رابطه آورده بود شده است؟
- چقدر توانایی تغییر دارد؟
- چقدر حالت دفاعی دارد؟
- چه چیزهایی درمورد خودش فهمیده است؟
- آیا میتواند بهتر از قبل تعارضات را مدیریت کند؟
- در چه مواردی قدر شریک سابقش را میداند؟
- آیا بازگشت به این رابطه، در مجموع، منطقی است؟ بله یا خیر؟
ما بیشتر تصمیمهای مهم زندگیمان را از روی هوس میگیریم. اما زمانی میتوانیم واقعاً عشق را ارزشمند بدانیم و خودمان را از چرخهی بیپایان ناامیدی و درد نجات دهیم که دست کم یاد بگیریم که امیالمان را کنار بگذاریم و به جای آن، از منطق سنجیده، عاقلانه و حتی گاهی خستهکننده پیروی کنیم.
منبع
The School of Life. (n.d.). How wounded people seek out further punishment. Retrieved October 25, 2023, from https://www.theschooloflife.com/article/how-wounded-people-seek-out-further-punishment/