این مقاله با عنوان اصلی « How to Know Yourself — Socrates and How to Develop Self-Knowledge» منتشر شده در وبسایت مدرسه زندگی و ترجمه دکتر شیوا جمشیدی است.
در یونان باستان، فیلسوف نامدار «سقراط» بهصراحت اعلام کرد که «زندگیِ بررسی نشده ارزش زیستن ندارد». هنگامی که از او خواستند تمام آموزههای فلسفی را در یک جمله خلاصه کند، پاسخ داد: «خودت را بشناس». خود-شناسی در فرهنگ ما از جایگاه و اعتبار فوقالعادهای برخوردار بوده حتی گاهی از آن بهعنوان معنای واقعی زندگی یاد شده است. وقتی این سخن را میشنویم، در ابتدا بسیار معقول و منطقی بهنظر میرسد؛ اما آنقدر معقول و منطقی است که ارزش دارد لحظهای درنگ کرده و سؤالات بیشتری بپرسیم. «چرا خود-شناسی تا این اندازه ارزشمند تلقی میشود؟» «فقدان خود-شناسی چه خطراتی دارد؟ و ما در واقع باید چه چیزهایی را دربارۀ خودمان بدانیم؟» چگونگی خود-شناسی پرسشی اساسی است؛ نه فقط برای فلسفه بلکه همچنین برای خوب زیستن. چگونه میتوانیم چنین شناختی را بهدست آوریم؟ و چرا دستیابی به خود-شناسی دشوار است؟
وقتی از خود-شناسی سخن میگوییم، منظورمان نوع خاصی از شناخت است که عمدتاً از نوع هیجانی یا روانشناختی میباشد. چیزهای بیشماری وجود دارد که بالقوه میتوانید دربارۀ خود بدانید؛ مثلاً:
- در چه روزی از هفته به دنیا آمدهاید؟
- آیا در پنجماهگی میتوانستید با انگشت اشاره و شست خود کشمش بردارید؟
- بیشتر درونگرا هستید یا برونگرا؟
- رابطۀ شما با پدر چه تأثیری بر بلندپروازیهای شغلیتان داشته؟
- بیشتر دوست دارید صبحها بروید تفریح یا عصرها؟ کنار رودخانه را ترجیح میدهید یا پارک یا کوه را؟
اغلبِ ما میپذیریم که سؤالات سوم و چهارم ارزش دانستن دارند؛ اما بقیه چندان مهم نیستند.
به بیان دیگر، خیلی چیزها وجود دارد که میتوانیم دربارۀ خودمان بشناسیم اما همۀ آنها اهمیت و ارزش دانستن ندارند. در این مقاله میخواهیم بر حیطههایی از خود-شناسی تمرکز کنیم که در زندگی بیشترین اهمیت را دارند؛ یعنی حوزههایی که به هستۀ روانشناختی درونیِ خویشتن مربوط میشوند.
مهمترین ابعاد خود-شناسی که به آنها خواهیم پرداخت از این قرارند:
- معمولاً در روابط عاشقانه جذب چه نوع افرادی میشوید
- در روابط خود گرفتار چه الگوهای رفتاریِ مشکلآفرینی هستید
- چه استعدادهایی در محیط کار دارید
- در خصوص موفقیت/شکست چه مشکلاتی دارید
- در برابر دریافت بازخورد دیگران چه میکنید
- وقتی زندگی موجب ناکامی یا سرخوردگی شما میشود، چه میکنید
- چه نوع سلیقهای دارید
- آیا میتوانید بین هیجانات بدنیِ گذرا و افکار منطقیتر خود تمایز قائل شوید
اگر پاسخهای عمیق و اساسی برای این مسائل داشته باشید، میتوانید دربارۀ خودتان بگویید فردی هستید که از سطح مناسبی از خود-شناسی برخوردارید.
- چگونه خود را بشناسید: چرا خود-شناسی اهمیت دارد و در کجاها میتوان به آن دست یافت؟
خود-شناسی به یک دلیل اساسی اهمیت دارد: مسیری برای دستیابی به شادمانی و رضایت بیشتر برایمان فراهم میآورَد.
فقدان خود-شناسی ما را در معرض بلندپروازیهای تصادفی و اشتباهی قرار میدهد. ولی اگر به نوع درست خود-شناسی مجهز باشیم، شانس بیشتری خواهیم داشت تا از بروز خطا در روابط خود با دیگران و نیز در شکلدهی به انتخابهای مهم زندگیمان پرهیز کنیم.
بیایید به چند نمونه از حوزههایی بپردازیم که در آنها، خود-شناسی اهمیت دارد.
1-1 خود-شناسی در عشق
بدون خود-شناسی، مشکلات گوناگونی میتواند رخ دهد:
- چون نیازهای خود را نمیشناسیم، فرد اشتباهی را برمیگزینیم و سعی میکنیم با افرادی وارد رابطه شویم که واقعاً مناسب ما نیستند.
وقتی برای نخستین بار در جستوجوی شریک عاطفی هستیم، معیارهایی را در نظر میگیریم که اغلب تحت تأثیر نوعی ابهام عاطفیِ زیبا و غیر-اختصاصی هستند. مثلاً میگوییم واقعاً میخواهیم کسی را پیدا کنیم که «مهربان» یا «همراه و خوشمشرب»، «جذاب» یا «اهل ماجراجویی» و غیره باشد.
مشکل این نیست که چنین خواستههایی غلط هستند. مشکل این است که این خواستهها به هیچ وجه آنقدر دقیق نیستند که نشان دهند ما مشخصاً به چه چیزهایی نیاز داریم تا شانسِ برخورداری از خوشبختی را داشته باشیم؛ یا دقیقتر بگوییم، شانسِ اینکه پیوسته بدبخت نباشیم.
همۀ ما به شیوههای خاص خودمان «دیوانه» هستیم. هر یک از ما بهشکل منحصربهفردی دچار روانرنجوری، عدم تعادل و ناپختگی هستیم؛ اما جزئیات این ویژگیها را بهدرستی نمیدانیم چون هیچکس واقعاً ما را تشویق نکرده آنها را کشف کنیم. بنابراین وظیفۀ ضروری و نخستینِ هر دلدادهای این است که بفهمد دیوانگیهای خاص خودش کداماند. او باید روانرنجوریهای خاص خود را بشناسد. بفهمد اینها از کجا آمدهاند، باعث میشوند دست به چه کارهای بزند و، مهمتر از همه، چه نوع افرادی موجب تحریک این روانرنجوریها در وی شده یا آنها را آرام میکنند. شراکت عاطفی خوب الزاماً رابطهای بین دو انسانِ سالم نیست (تعداد چنین افرادی در جهان چندان زیاد نیست). رابطۀ خوب عمدتاً رابطهای میان دو انسانِ مسألهدار است که با مهارت یا خوششانسی توانستهاند شیوهای آگاهانه و غیرتهدیدآمیز برای سازگاری با دیوانگیهای نسبی یکدیگر بیابند. خودِ این فکر که «شاید من انسان خیلی دشواری نباشم»، باید در هر شریک عاطفی بالقوهای زنگ خطر را به صدا درآورَد. سؤال این نیست که من مسأله دارم یا ندارم؛ سؤال این است که مسائل در کجا ظاهر خواهند شد: شاید گرایش پنهانی داشته باشیم که وقتی کسی با ما مخالفت میکند بهشدت عصبانی شویم؛ یا شاید فقط زمانی بتوانیم آرام بگیریم که مشغول کار هستیم؛ یا شاید در حفظ صمیمیت پس از رابطۀ جنسی کمی مشکل داشته باشیم؛ یا شاید هرگز نتوانسته باشیم بهخوبی توضیح دهیم که وقتی نگران میشویم، دقیقاً چه اتفاقی در درونمان رخ میدهد. همین نوع مسائل هستند که در طول چند دهه میتوانند به فاجعه منجر شوند و به همین دلیل باید از قبل بشناسیمشان تا بتوانیم افرادی را پیدا کنیم که بیشترین آمادگی را برای کنار آمدن با آنها داشته باشند. یکی از پرسشهای استاندارد در قرار ملاقات اول باید این باشد: «خُب، شما چگونه دیوانهاید؟»
مشکل اینجاست که شناخت روانرنجوریهای خودمان اصلاً آسان نیست. رسیدن به چنین شناختی ممکن است مستلزم صرف سالها وقت و تجربۀ موقعیتهایی باشد که هیچ تجربهای در آنها نداشتهایم. پیش از ازدواج، بهندرت وارد پویاییهایی میشویم که واقعاً مانند آیینه عمل کرده و آشفتگیهایمان را به ما نشان میدهند. هرگاه روابطِ غیرجدی یا غیرمتعهدانۀ ما تهدیدآمیز شده و بنا باشد جنبۀ «دشوار» ماهیت وجود ما را آشکار کنند، معمولاً شریک عاطفیمان را سرزنش کرده و رابطه را تمام میکنیم. دوستان نیز معمولاً آنقدر دغدغۀ ما را ندارند که بخواهند عمیقاً در خویشتن حقیقی ما کنکاش کنند. آنها فقط میخواهند عصر خوشی را در کنارمان سپری کنند. پس ما در نهایت نسبت به ابعاد ناخوشایند وجود خویش ناآگاه باقی میمانیم.
در تنهایی، اگر خشمگین شویم فریاد نمیزنیم چون کسی نیست که صدایمان را بشنود. بنابراین شدت واقعی و نگران کنندۀ ظرفیت خود برای خشمگین شدن را نادیده میگیریم. یا ممکن است تمام وقت کار کنیم، بیآنکه متوجه این واقعیت باشیم؛ چون کسی نیست که ما را برای شام خوردن صدا کند، به ما بگوید بهشکل دیوانهواری کار میکنیم تا حس کنیم بر زندگی کنترل داریم و اگر کسی بخواهد مانعمان شود جهنم به پا میکنیم. شبها ممکن است فقط به این فکر کنیم که در آغوش گرفتن کسی چقدر لذتبخش خواهد بود، اما فرصتی برای مواجهه با آن بخش از وجودمان نداریم که از صمیمیت اجتناب میکند؛ همان بخشی که اگر احساس کنیم بیش از حد به کسی متعهد شدهایم، ممکن است باعث شود سرد یا عجیب و غریب رفتار کنیم. یکی از بزرگترین امتیازات تنها بودن، شکلگیری این توهمِ دلپذیر است که «من آدمی هستم که زندگی کردن با او بسیار آسان است». با چنین شناخت ضعیفی از شخصیت خود، جای تعجب نیست که اصلاً ندانیم باید به دنبال یافتن چه کسی باشیم.
- الگوهای ناسالمی را از دوران کودکی تکرار کرده و مدام به افرادی دل میبندیم که به شیوههایی آشنا اما دردناک، ما را ناکام و آزرده خواهند کرد.
ما باور داریم که در عشق بهدنبال خوشبختی هستیم، اما مسأله به این سادگی نیست. گاهی آنچه واقعاً در پیاش هستیم «احساس آشنایی» است؛ چیزی که میتواند هر برنامهای را که ممکن است برای خوشبختی داشته باشیم، کاملاً پیچیده کند. ما برخی از احساساتی را که در کودکی تجربه کردهایم و برایمان آشناست، در روابط دوران بزرگسالی خود دوباره خَلق میکنیم. در کودکی بود که برای نخستینبار فهمیدیم عشق چیست. اما متأسفانه درسهایی که آموختیم ممکن است چندان سرراست نبوده باشند. عشقی که در کودکی تجربه کردیم شاید با پویاییهای نه چندان خوشایند دیگری درهمآمیخته بوده: کنترل شدن، احساس تحقیر، رهاشدگی، عدم ارتباط. در یک کلام، عذاب کشیدن. پس ممکن است در بزرگسالی برخی افراد سالمی را که با آنها روبهرو میشویم رد کنیم؛ نه به این دلیل که مناسب نیستند، بلکه دقیقاً به این دلیل که بسیار متعادل هستند: بسیار بالغ، فهیم و قابل اعتماد. اما این «درست بودن» برای ما ناآشنا و غریب و تقریباً خفقانآور است. در عوض، به سمت افرادی کشیده میشویم که ناخودآگاه ما جذبشان میشود؛ نه به این دلیل که موجب خشنودیمان خواهند شد، بلکه چون به شیوههایی آشنایی سبب ناکامی ما خواهند شد. ما با افراد نادرست وارد رابطه میشویم چون: افراد درست برایمان «اشتباه» به نظر میرسند، شایستۀ آنها نیستیم، تجربهای از سلامت و رابطۀ سالم نداریم و در نهایت نمیتوانیم «دوست داشته شدن» را با «احساس رضایت و خشنودی» مرتبط سازیم. پس:
- نمیتوانیم احساسات خود را برای شریک عاطفیمان توضیح دهیم چون خودمان را به اندازۀ کافی نمیشناسیم. بهجای بیان کردن احساسات در کلام، آنها را در رفتار خود نشان میدهیم که اغلب نیز با پیامدهای مخرب همراه است. مثلاً به جای اینکه بگوییم به شدت عصبانی هستیم، در را میشکنیم.
- از تأثیر کلماتمان بر دیگران آگاه نیستیم. متوجه نمیشویم چقدر حرفهای انتقادی به زبان میآوریم.
- نمیتوانیم احساسات خود را پیشبینی کرده و از آنها همچون شاخصی برای انتخاب اقدام خود استفاده کنیم. مثلاً وقتی بیش از حد هیجانزده شده و شروع میکنیم به تند تند حرف زدن، باید بدانیم زمان آن رسیده که از محیط خارج شویم و کمی پیادهروی کنیم چون در غیر این صورت، احتمال دارد انفجاری رخ دهد.
- فرافکنی میکنیم؛ یعنی بر اساس الگوهایی که در کودکی شکل گرفتهاند، به اتفاقات اینجا و اکنون پاسخ میدهیم. در ذهن ما، شریک عاطفیمان با افراد دیگری در هم میآمیزد که در تاریخچۀ زندگی هیجانی ما حضور دارند؛ مثلاً با مادری که تحقیرمان میکرده یا پدری که از نظر عاطفی سرد و دور بوده.
- گذشته بر ما حکومت میکند: عادات قدیمی و نامناسب همچنان قدرت خود را دارند. متوجه نمیشویم چه اتفاقی دارد رخ میدهد و در نتیجه نمیتوانیم کاری برایش انجام دهیم.
اما وقتی افراد بتوانند بگویند چه چیزهایی در خودشان مشکلساز است، کارهای زیادی میتوانیم انجام دهیم. ما به افرادِ بدون مشکل نیاز نداریم؛ به افرادی نیاز داریم که بتوانند توضیح دهند کجاها مشکل دارند.
1-2 خود-شناسی در شغل
ما فقط در عرض چند سال باید به پاسخی قانع کننده برای این موضوع برسیم که میخواهیم با زندگی خود چه کنیم. سپس، هر جایی که در این مسیرِ تأمل و اندیشه باشیم، ناچاریم بهسرعت وارد شغلی شویم تا پول کافی برای گذران زندگی بهدست آوریم یا انتظارات جامعه از ما برای مولد بودن را برآورده سازیم.
بدون خود-شناسی، بلندپروازیهای ما بسیار مبهم خواهند بود؛ نمیدانیم با زندگیمان چه کنیم و چون پول معمولاً اولویتی فوری است، خود را در قفسی حبس میکنیم که ممکن است دههها طول بکشد تا بتوانیم از آن بیرون بیاییم. پس:
- بیش از حد متواضع میشویم؛ فرصتها را از دست میدهیم؛ نمیدانیم چه تواناییهایی داریم.
- بیش از حد بلندپرواز میشویم؛ نمیدانیم چه کارهایی را نباید امتحان کنیم؛ درک روشنی از محدودیتهای خود نداریم و سالها وقت صرف کاری میکنیم که برایش مناسب نیستیم.
- متوجه نمیشویم به چه شیوههایی میتوانیم کارمند یا مدیر سختی باشیم. ممکن است، برای مثال، بهشکل دیوانهواری تدافعی باشیم یا در برابر اعتماد کردن به هر کسی مقاومت ورزیم یا بیش از حد مشتاق جلب رضایت دیگران باشیم.
- نگرشهای پنهان خود نسبت به موفقیت و شکست را نمیبینیم. ممکن است (بهاشتباه) خود را فردی بدانیم که برای نقشهای بزرگتر ساخته نشده؛ یا وقتی اوضاع شروع میکند به خوب پیش رفتن، بهصورت دیوانهواری مستعد ارتکاب اشتباهی فاحش شویم. شاید با ایجاد مشکل برای خودمان، بهطور ناخودآگاه تلاش کنیم از رقابت با یکی از والدین یا خواهر/برادران خود اجتناب ورزیم. پویاییهای خانوادگی تأثیری عظیم و عمیقی بر میزان اثربخشی ما در محیط کار دارند.
1-3 خود-شناسی با زندگی در کنار دیگران
بدون خود-شناسی، بودن در کنار ما کلاً برای دیگران دشوار میشود:
- متوجه تأثیری که معمولاً بر دیگران میگذاریم نیستیم؛ بدون قصد و غرض قبلی، ممکن است مغرور یا سرد بهنظر برسیم؛ یا شاید اینگونه دیده شود که در پی جلب توجهایم یا بیدلیل خجالتی و مردد هستیم یا به شیوههایی خطرناکی عصبانی میشویم.
- ممکن است گرفتار تنهایی بیمورد شویم؛ ندانیم واقعاً چه نیازی داریم و چه ویژگیهایی در ما باعث میشود شناختنمان دشوار شود.
- دچار مشکلات همدلی میشویم؛ بخشهای آسیبپذیرتر یا آشفتهتر خود را تصدیق نمیکنیم؛ خودمان بهعنوان موجودیتی نمیبینیم که از بسیاری جهات «شبیه» دیگر افراد است. درک لایههای عمیقتر دیگران دشوار است، مگر اینکه ابتدا خودمان را کاوش کرده باشیم.
1-4 خود-شناسی از طریق توجه به شیوههای نابخردانۀ پول خرج کردن
بیشترِ آنچه بابتاش پول خرج میکنیم، حدس و گمانی است دربارۀ اینکه چه چیزهایی ما را خوشحال خواهند کرد. اما بدون خود-شناسی، به سختی متوجه رابطۀ بین آنچه میخریم و چگونگی احساسمان خواهیم شد.
- تعطیلات و سفر موجب ناامیدی ما خواهند شد.
- خریدهای تکانشی خیلی زود پشیمانی به بار خواهند آورد.
- طعمۀ مد خواهیم شد. وقتی خودمان را نشناسیم، زیر سلطۀ چیزی خواهیم بود که جامعۀ مصرفی میگوید باید بخواهیم.
- ممکن است ناخواسته به آدمهای متظاهر و سطحی تبدیل شویم؛ چیزهایی را بپسندیم، نه به دلایل شخصی عمیق بلکه چون دیگران دوستشان دارند.
خود-شناسی همیشه مهم بوده، اما امروز بیش از هر زمان دیگری اهمیت دارد. این وضعیت، نتیجۀ پیشرفتهای اجتماعی و سیاسی است. وقتی سنّتها، سلسلهمراتب اجتماعی انعطافناپذیر و آداب معاشرت سختگیرانه بهشدت زندگی انسان را محدود میساختند، کمتر به خود-شناسی برای هدایت رفتار نیاز بود. اما اکنون اگر بخواهیم از استقلال و آزادی (در عشق، شغل و زندگی اجتماعی) که در اختیارمان قرار گرفته بهره ببریم، دلایل بیشتری هم وجود دارد که چرا باید خودمان را به موقع بشناسیم.
- چرا دستیابی به خود-شناسی اینقدر دشوار است؟
ما بابت فقدان خود-شناسی بهای سنگینی میپردازیم. پس چرا خود-شناسی تا این اندازه کمیاب است؟ چرا سخت است خودمان به این شیوهها بشناسیم؟ دلیلش تنبلی یا حماقت نیست. چند ضعف شناختیِ بزرگ وجود دارد که باعث میشود کسب انواع خاصی از بینش دربارۀ خودمان دشوار گردد. برای ما مخلوقات انسانی، با نوعِ ذهنی که داریم، رسیدن به خود-شناسی به هفت دلیل دشوار میشود.
دلیل اول: ناخودآگاه
انسانها در روند تکامل خود به موجودی تبدیل شدهاند که ذهنش به فرایندهای خودآگاه و ناخودآگاه تقسیم میشود. هضم غذا فرایندی ناخودآگاه است؛ فکر کردن به اینکه آخر این هفته دوست دارید چه کار کنید، خودآگاه است.
دلیل این تقسیمبندی، محدودیت ظرفیت است. اگر قرار بود هر کاری که انجام میدهیم از فیلتر ذهن خودآگاه عبور کند، اصلاً نمیتوانستیم از عهدۀ زندگی برآییم.
علاوه بر این، ما زندگی را با دشواریهای شدیدی در زمینۀ خود-آگاهی آغاز میکنیم. طبیعت، ما را طوری ساختار داده که خود-آگاهی خیلی دیر شکل میگیرد: کافی است به مطالعۀ کودکان بپردازید تا متوجه شوید آگاهی از «خویشتن»، مرحلهای نسبتاً دیررس در رشد شخصیت است. بهطور کلی میتوان استدلال کرد که ما عذاب میکشیم چون بخش زیادی از نحوۀ رفتارمان بهصورت ناخودآگاه رخ میدهد؛ ولی اگر دقیقتر میفهمیدیم چه اتفاقی دارد رخ میدهد، وضعیت بهتری میداشتیم. تعادل پیشفرض بین خودآگاهی و ناخودآگاهی چندان درست نیست؛ ما انگیزه داریم اجازه دهیم بخش زیادی از بودنمان در قلمروی ناخودآگاه رخ دهد.
پس بهعنوان یک نکتۀ کلی، باید تلاشهای فراوانی به خرج دهیم تا این عدم تعادل را اصلاح کنیم و بخش بیشتری از زندگی خود را وارد قلمروی آگاهی کنیم.
دلیل دوم: ذهن هیجانی و ذهن منطقی
یکی از شیوههای سنتّیِ درک کردن ذهن این است که تصور کنیم بخش کوچکی از آن منطقی و بخش بسیار بزرگتر و مسلط آن هیجانی است.
افلاطون بخش منطقی را به گروهی از اسبهای وحشی تشبیه میکرد که ذهن خودآگاه را بهدنبال خود میکشند.
امروزه دانشمندان علوم اعصاب میگویند مغز از سه بخش تشکیل شده است:
- بخش خزندگانی
- دستگاه لیمبیک
- نئوکورتکس یا قشر جدید
بخش خزندگانی، همانطور که از نامش پیداست، قدیمیترین و بدویترین بخش است. این بخش به بقا و نیازهای اساسی توجه دارد و بهصورت فوری، تکانشی، ناخودآگاه و نسبتاً پرخاشگرانه و مخرب واکنش نشان میدهد. اگر شیری در جنگل ناگهان شما را غافلگیر کند، این بخش از مغز فعال میشود.
بخش لیمبیک مغز که دیرتر تکامل یافته، به هیجانها و خاطرات میپردازد.
نئوکورتکس که از نظر تکاملی بسیار جدیدتر است، همان جایی است که تواناییهای استدلالی عالیتر در آن رخ میدهند. لازم نیست بر اصطلاحات دقیق این تقسیمبندی اصرار ورزیم تا نکتۀ اصلی را درک کنیم: بخش بزرگی از زندگی ما تحت سلطۀ پاسخهای خودکار، بیش-هیجانی و تحریف کنندهای است که از بخشهای «پایینتر» ذهن صادر میشوند؛ و ما میتوانیم امیدوار باشیم که فقط گهگاه از طریق تواناییهای عالیترِ خود به دیدگاهی منطقی و سنجیده دست یابیم.
دلیل سوم: مقاومت فرویدی
با همۀ این توصیفات، مسأله فقط این نیست که برخی چیزها بهطور تصادفی ناخودآگاه باقی میمانند. بینش کمنظیر زیگموند فروید این بود که برخی محتواها ناخودآگاه باقی میمانند چون ما در برابر آگاه شدن از آنها اکراه داریم؛ به تعبیر او، «مقاومت» فوقالعادهای در برابر خودآگاه کردن بسیاری از مطالب ناخودآگاه وجود دارد.
ناخودآگاه شامل امیال و احساساتی است که تصویر ما از خودمان را بهشدت به چالش میکشند. اگر خودمان را بهتر بشناسیم، ممکن است متوجه شویم به جنسیتی متفاوت از آنچه انتظار داشتهایم جذب میشویم یا بلندپروازیهای شغلیمان با آنچه جامعه از ما انتظار دارد متفاوت است. بنابراین در بسیاری از زمینهها در برابر شناخت بیش از حد خودمان «مقاومت» میکنیم چون این کار، آرامش کوتاه-مدتی را که به آن وابسته شدهایم درهم میشکند.
اما از دیدگاه فروید، بیشک برای چنین وضعیتی هزینۀ سنگینی میپردازیم. آرامش کوتاه-مدت ناپایدار است و به تعبیر دیگر او، حالتی «روانرنجورانه» دارد و ما را از مزایای صداقت بلند-مدت دربارۀ ابعادی از هویتمان محروم میکند.
بسیاری اوقات ما دربارۀ افکارمان با خود میگوییم: «بهتر است اصلاً سراغش نروم.» احساسات و افکار را کنار میزنیم. مقاومت یعنی فرار از تحقیرِ ناشی از پذیرفتن برخی امیال و خواستههای خاص؛ بهویژه زمانی که اینها در تضاد با چیزی هستند که دوست داریم باشیم یا دیگران میخواهند باشیم. با این کار، عذاب فوری خود را کاهش میدهیم. اما هزینهاش این است که دیگر نمیتوانیم بهدرستی برای رسیدن به چیزهایی تلاش کنیم که حقیقتاً خوشحالمان میکنند.
دلیل چهارم: دیگران به ما نخواهند گفت
ابعاد فراوانی از هویت ما وجود دارد که بدون کمک فردی دیگر، بهسختی ممکن است آنها را ببینیم. ما به دیگران نیاز داریم تا مانند آیینهای برایمان عمل کرده و بینشها و دیدگاههای خود را دربارۀ بخشهایی از وجودمان در اختیار ما بگذارند که پنهان بوده و بهسختی قابل درک هستند.
اما کسب چنین اطلاعاتی از دیگران فرایندی بسیار غیر-قابلاعتماد است. افراد بسیار کمی حاضرند تکلیف دشوارِ ارائه بازخورد به ما را بپذیرند.
آنها یا بیش از حد دوستمان ندارند و بنابراین برایشان اهمیتی ندارد که چنین کاری کنند. یا بیش از حد دوستمان دارند و نمیخواهند موجب ناراحتی ما شوند.
دوستانمان بیش از حد مؤدب هستند. نیّات خوب آنها باعث میشود مشاهداتِ نه چندان خوشایندشان را نزد خود نگه دارند. دشمنانمان چیزهای بسیار زیادی برای گفتن دارند: همیشه افراد مورد علاقۀ ما نیستند که برخی جنبههای ما را به بهترین شکل میبینند. ممکن است فردی که با او اختلاف شدیدی داریم، دقیقترین درک را از این موضوع را داشته باشد که چه چیزی در شخصیت ما چندان صحیح بهنظر نمیرسد (مثلاً عادت ما به ناامید کردن دیگران پس از همراهیِ طولانی مدت با برنامههای آنها؛ عادت آزاردهندۀ موضعِ مشخص نداشتن). اما دشمنان معمولاً در انتقال این بینش به ما خوب عمل نمیکنند. آنها یا چنین زحمتی به خود نمیدهند یا آن را با توهینهای تندی بیان میکنند که باعث میشود حالت دفاعی بگیریم و نسبت به محتوای خردمندانهتری که در ارزیابیهای خشن آنها وجود دارد نیز بسته بمانیم.
دلیل پنجم: به اندازۀ کافی زندگی نکردهایم
بسیاری از بخشهای خود-شناسی فقط از طریق تجربه کسب میشوند. تصور کنید ما شبیه قالب شیرینی هستیم: فقط زمانی میتوانیم ببینیم واقعاً چه شکلی هستیم که خودمان را در خمیر زندگی بفشاریم.
بنابراین خود-شناسی چیزی نیست که بتوانیم همیشه آن را در انزوا، با فاصلهگیری از جهان و نگریستن به درون خودمان انجام دهیم.
ما شناخت خود را بهصورت پویا به دست میآوریم؛ با امتحان کردن چیزهای مختلف و برخورد با دیگران. این فرایند همیشه با مخاطره همراه بوده و به زمان نیاز دارد.
مثلاً در زمینۀ شغلی، صرفاً با پرسیدن این سؤال که «در زندگی چه کاری میخواهم انجام دهم؟»، نمیتوانیم بفهمیم چه شغلی برایمان مناسب است. باید وارد محیط کار شده و مشاغل مختلف را امتحان کنیم. باید یک هفته در دفتر معماری کارآموزی کنیم یا با فردی که در خدمات دیپلماتیک فعالیت میکند ملاقات کرده و از تجربۀ او بیاموزیم.
خود-شناسی فقط در نتیجۀ گفتوگو و تعامل با جهان میتواند تکامل یابد.
دلیل ششم: امور برایمان مبهم است و این، پیامدهای سرنوشتسازی برایمان دارد
افکار ما دربارۀ بسیاری از امور، بیش و پیش از هر ویژگی دیگری، با ابهام مشخص میشود. ماهیچههای فکری ما ذاتاً چندان قدرتمند نیستند. واکنش اولیۀ ما به امور اغلب در حد «چه خوب!» یا «چه بد!» است. نسبت به چیزی احساس مثبت یا منفی شدیدی داریم، اما برای توضیح بیشتر دربارۀ آن دچار مشکل میشویم. مثلاً میگوییم:
- میخواهم خلّاق باشم.
- از شرکتهای بزرگ متنفرم.
- حال و حوصله ندارم.
- او مرا عصبی میکند.
این گزارشها ممکن است درست باشند، اما از نظر خود-شناسی اطلاعات چندان باکیفیتی محسوب نمیشوند. آنها به اندازۀ کافی دقیق نیستند که بتوانند اقدام ما را هدایت کنند. مشکل این نیست که اشتباهاند؛ مشکل این است که بیش از حد مبهماند. آنها به مسألۀ واقعی نمیپردازند. فقط در قلمرویی کلی و گسترده میچرخند، بدون اینکه روی نقطۀ مشخصی فرود آیند.
این یک مشکل شخصی نیست. مسألهای همگانی است. نخستین گزارشاتی که از ذهنِ خودآگاه ما میآیند، ذاتاً بسیار مبهم بوده و به تحلیل مستمر نیاز دارند.
دلیل هفتم: دروننگری جایگاه بالایی نداشته و برایمان ناآشناست
دروننگری یعنی بررسی دقیقِ احساسات و افکار خود.
متأسفانه دروننگری در جامعۀ ما جایگاه بالایی ندارد. بهندرت تشویق میشویم افکار خود را واکاوی کنیم. حتی تصور ما از گفتوگو با یک دوست بهندرت شامل تلاش برای پیشرفت در شناخت و سامان دادن به احساسات است. رواندرمانی که مهمترین عرصه برای تحلیل خود است، ندرتاً تا 1% از جمعیت را به خود جذب میکند.
یکی از راههای افزایش خود-شناسی در جامعه این است که کمک کنیم ایدۀ دروننگری جذابتر و ارزشمندتر شود. باید با دروننگری بهعنوان مفهومی برخورد کرد که کاملاً موجّه است یک آخر هفته را به آن اختصاص داد یا به بهانۀ آن مهمانی شام ترتیب داد.
- چگونه خود-شناسیِ بیشتری بهدست آوریم و در چه حوزههایی چنین کاری امکانپذیر است
3-1 روابط
الف. اجبار به تکرار
وقتی پای عاشق شدن در میان باشد، ما چندان انعطافپذیر نیستیم. ما انسانها انواع داریم. الگوهایی وجود دارند که طبق آنها، هر یک از ما معمولاً به نوع خاصی از افراد گرایش مییابیم؛ الگویی کموبیش مبهم از نوعِ شخصی که برایمان بسیار جذاب است.
این الگو کاملاً فردی است اما اگر بتوانیم ذهن افراد را باز کنیم، ممکن است چیزی شبیه اینها بیابیم:
- تیپ «رازآلود» – موهای تیره (اغلب ژولیده)، کمحرف اما پرشور؛ بازیگوش
- تیپ «آرام» – متین، بدون اضطراب
- تیپ «جسور» – سرزنده، بیتکلّف و آزاد
ما عادت داریم تیپ مورد علاقۀ خود را بر اساس جنبههای مثبتاش ببینیم. اما در واقع هر تیپ، جنبههای منفی زیادی نیز با خود به همراه دارد. افرادی که معمولاً جذبشان میشویم، فقط به دلایل بسیار خوشایند برایمان جذاب نیستند. آنها برایمان جذاب هستند چون نوع خاصی از دردسر یا دشواری را نیز با خود به همراه میآورند که بهشکل خاصی مستعدش هستیم. اغلبِ ما در زندگی شخصی خود گرفتار نوعی اجبار برای تکرار انواعی از عذاب هستیم که عموماً در عذابِ تجربه شده در اوایل دوران کودکی ریشه دارد.
اگر همین تیپها را در قالبی تاریکتر قرار دهیم، ممکن است مشخص گردد که شخص جذب یکی از اینها میشود:
- فردی بیثبات، خودخواه و انفجاری که همیشه در آستانۀ از دست دادن کنترل خشم خود است و هرگز سر وقت نمیرسد (رازآلود).
- کسی که غرق در خودش و تا حدی افسرده است (آرام).
- فردی کودکصفت با مهارتهای ضعیف در مدیریت خود که نیازمند مراقبت فراوان است (جسور).
ما در روابط عاشقانه به خود-شناسی نیاز داریم زیرا بهشدت مستعد تکرار الگوهای ناسالم هستیم. از یک رابطه بیرون میآییم با این امید که مجموعۀ خاصی از مشکلات را پشت سر بگذاریم؛ اما در رابطۀ بعدی دوباره با همان مشکلات مواجه میشویم. این الگوها معمولاً از تجربۀ دوران کودکی ناشی میشوند؛ جایی که عشق با انواع مختلفی از رنج و عذاب درهم آمیخته بوده. پدری که تشنۀ توجه و محبتاش بودیم، اغلب عصبانی هم بود؛ و از آن زمان، عصبانیت برای بخشی از وجود ما بهشکل عجیبی جذاب شده است. مادری که عاشقش بودیم، اغلب درگیر مسائل خودش بود و همیشه برای انجام کارهای هیجانانگیزتر از خانه بیرون میرفت و ما را تنها میگذاشت؛ حالا ممکن است به سمت فردی کشیده شویم که شغلی پراسترس دارد و بهندرت با ما تماس میگیرد.
حالا وقتی در پی محبت و صمیمیت هستیم، ممکن است بهدنبال چیزهای منفی و حتی آسیبزا بگردیم چون یاد گرفتهایم فکر کنیم که عشق اینگونه است. خودمان متوجه این موضوع نیستیم. به همین دلیل، این الگو همچنان رفتارمان را به شیوههایی ناخوشایند هدایت میکند. «اجبار به تکرار» در نظریۀ روانتحلیلگری بدین معناست که شما به سمت یک چیزِ مشکلآفرین نیز جذب میشوید. مثلاً فردی که:
- بسیار سلطهجو است.
- انتقادگر است.
- از جهتی بیکفایت بوده و به کمک نیاز دارد.
- آشفته و تحریکپذیر است.
خود-شناسی یعنی در وهلۀ نخست بتوانیم این الگو را ببینیم. یعنی جنبههای منفیِ تیپ افرادی را که معمولاً وارد رابطه با آنها میشویم، بفهمیم.
از نظر فرهنگی، ما در برابر این نوع خود-شناسی مقاومت داریم. عادت نداریم بپذیریم که ممکن است به دلایل بد به سمت افراد خاصی کشیده شویم. میخواهیم بگوییم: «من از آدمهایی که گوش نمیدهند متنفرم» یا «آدمهای تحریکپذیر و آشفته را واقعاً دوست ندارم». و البته این حرف درست است. وقتی دیگران اینگونه رفتار میکنند، اصلاً خوشمان نمیآید.
اما خیلی وقتها در نهایت با همین افراد وارد رابطه میشویم!
تمرین
به یک شخصیت مشهور یا بازیگری فکر کنید که برایتان جذاب است.
- چه ویژگیهای مثبتی در او برایتان جذاب است؟
- چه دلایل منفی و ناخودآگاهی ممکن است باعث جذب شما به او شده باشد؟
- به چه جنبههای دشواری از شخصیت افراد، بهطور عجیب، تمایل دارید؟
- تیپی را که برایتان جذاب است ترسیم کنید.
- چه دلایل نامناسبی باعث میشود این تیپ برایتان جذاب باشد؟
- این موضوع چه پیامدهایی در زندگی شما داشته است؟
شناخت جنبههای تاریکترِ الگوی جذب خودمان به ما امکان میدهد در روابط، انتخابهای سنجیدهتر و راهبردیتری داشته باشیم.
هنگام جستوجوی رابطۀ جدید:
- توجه کنید که جذابیت هیجانی، لزوماً بهترین راهنما برای تشخیص فردی نیست که میتوانیم با او رابطۀ خوبی داشته باشیم.
- سعی کنید خیلی زودتر متوجه باشید که ممکن است چنین اشتباهی مرتکب شوید و بدانید که این اشتباه است.
در یک رابطۀ بلند-مدت:
- بپذیرید که نباید صرفاً شریک عاطفی خود را بهخاطر برخی ویژگیهای آزارنده (مانند فاصلهگیری یا تحریکپذیری او) سرزنش کنیم. میتوانیم اعتراف کنیم که همین ویژگیها بخشی از چیزهایی بودهاند که در ابتدا ما را به سوی او کشاندهاند.
- این موضوع کمک میکند بفهمیم به چه نوع بلوغ جبرانیای نیاز داریم. اگر جذب افراد بسیار انتقادگر میشویم، نمیتوانیم همیشه آنها را به خاطر انتقادگر بودنشان سرزنش کنیم.
ب. فرافکنی
ذهن ما گرایش طبیعی قدرتمندی به «فرافکنی» دارد. فرافکنی یعنی در پاسخ به موقعیت کنونی، بر اساس نشانههای ناقصْ روایتی میسازیم؛ بر ساختاری پویا در گذشتۀ خود تکیه میکنیم که نشانگر علایق، انگیزهها و دغدغههای ناخودآگاه ماست.
به تصویر زیر نگاه کنید که بخشی از یک آزمون فرافکن معروف است:
اگر بپرسید «اینجا چه اتفاقی دارد رخ میدهد»، افراد مختلف ممکن است چیزهای کاملاً متفاوتی در این تصویر ببینند.
مثلاً ممکن است بگویند:
- پدر و پسری هستند، سوگوار یک فقدان مشترک. شاید شنیدهاند یکی از دوستان خانوادگی فوت کرده است.
- مدیری که (بیشتر از سر تأسف نه از روی خشم) در حال اخراج یک کارمند جوان و بسیار ناموفق است.
- احساس میکنم اتفاقی مبتذل در خارج از این قاب دارد رخ میدهد. شاید دستشویی عمومی باشد، مرد مسن دارد به اندام جنسی مرد جوان نگاه میکند که باعث خجالت او شده است.
اما چیزی که بهواقع میدانیم این است که این تصویر، هیچیک از اینها را واقعاً نشان نمیدهد. این تصویر «مبهم» است.
تصویر فقط دو مرد را نشان میدهد که لباس تقریباً رسمی به تن دارند و یکی از آنها کمی مسنتر از دیگری است. داستان و تفسیری که به تصویر اضافه میشود، از سوی فردی میآید که به آن نگاه میکند. و شیوهای که تفسیر میکند و داستانی که میسازد، ممکن است بیش از آنکه دربارۀ تصویر اطلاعات بدهد، دربارۀ خود او اطلاعات بدهد. بهویژه اگر اصرار ورزد و با اطمینان بگوید که تصویر واقعاً همین معنا را دار. این یعنی فرافکنی.
ما این کار (یعنی فرافکنی) را فقط دربارۀ تصاویر انجام نمیدهیم؛ همین اتفاق در مورد انسانها نیز رخ میدهد. در روابط، فرافکنی زمانی فعال میشود که با «موقعیتهای مبهم» روبهرو میشویم.
مثلاً شریک عاطفی شما هنگام خواندن یک پیامِ متنی زیر لب میخندد. آن را به شما نشان نمیدهد. سریع پاسخی میفرستد. شما بهتدریج آشفته میشوید. بهنظر میرسد او مشغول خیانت است. شاید پیامی از معشوق خود دریافت کرده که شوخی بسیار صمیمانهای را به یادش آورده (که حتی ممکن است آن شوخی دربارۀ شما و کاستیهایتان بوده باشد)؛ شریک عاطفیتان مشتاقانه به پیام پاسخ میدهد. او دوستتان ندارد. رها شدهاید، خیانت دیدهاید. حالا بهشدت از او عصبانی هستید؛ احساس میکنید قربانی شدهاید. اما در واقع هیچکدام از اینها اتفاق نیفتاده است. پیام از سوی یکی از همکارانِ بسیار وظیفهشناس او بوده و شریک عاطفی شما از اینکه همکارش خود را درگیر چنین موضوع پیشپاافتادهای کرده خندهاش گرفته. او حتی فکر نکرده چنین چیزی ارزش گفتن به شما را داشته باشد. در واقع، پریشانی شما از تجربهای در دوران مدرسه ناشی میشده: وقتی متوجه شُدید فردی که تصور میکردید بهترین دوستتان است، پشت سرتان حرفهای بدی گفته بود. شما همچنان از آن اتفاق زخمی هستید، هرچند متنفرید چنین چیزی را تصدیق کنید.
ساختار این فرایند چنین است:
- چیزی را مشاهده میکنیم اما واقعیت این است که دقیقاً نمیدانیم چه معنایی دارد.
- مجموعهای از انگیزهها، نیّات و نگرشها را به موقعیت نسبت میدهیم که معمولاً ما را پریشان ساخته و موجب اضطراب و خشم میشوند.
- این اضطراب یا ترس در واقع به تجربهای قدیمیتر مربوط است. ولی این را تشخیص نمیدهیم.
- از آنچه اکنون در حال رخ دادن است میترسیم یا عصبانی میشویم، حتی اگر در واقع دلیلی برای چنین واکنشی وجود نداشته باشد.
فرافکنی همیشه بدین معناست که در پاسخ به پرسشِ «آن واقعاً چه معنایی داشت؟»، برای خودمان داستان بسازیم. «آن» میتواند، برای مثال، یک موقعیت یا یک فرد باشد. وقتی مشغول فرافکنی هستیم، اصلاً «احساس نمیکنیم» که داریم کار پیچیده یا خاصی انجام میدهیم. برعکس، احساس میکنیم فقط داریم امور را همانگونه که هست میبینیم. به همین دلیل معمولاً دوست نداریم بشنویم «داری فرافکنی میکنی». شنیدن چنین چیزی مانند این است که به توانایی ما برای درک واقعیتِ امور توهین شود. تصدیق اینکه شاید مشغول فرافکنی باشیم، فروتنانه و حتی خجالتآور است. اما ارزشش را دارد چون فرافکنی مشکلات زیادی در زندگی به بار میآورَد. ممکن است خشم خود را بر سر فرد اشتباهی خالی کنیم. و شاید در این فرایند باعث آسیب بسیار ناعادلانه به کسی شویم. ممکن است از فرد اشتباهی بترسیم. ترسِ ما از فردی در گذشته میتواند مانع آن شود که با کسی در زمان حال دوست شده یا او را به متحد خود تبدیل کنیم.
خود-شناسی یعنی تشخیص فرافکنیهای خود و تلاش برای بازگرداندن آنها به منشأ واقعیشان. مسألۀ اصلیْ در اینجا و زمان حال نیست: مسأله، کاری ناتمام از گذشته است که هنوز ما را آزار میدهد.
تمرین
در این تصویر، بهنظر شما چه اتفاقی در حال رخ دادن است؟
- (بدون اینکه زیاد فکر کنید) بگویید به عقیدۀ شما چه اتفاقی دارد رخ میدهد. آن را روی کاغذ بنویسید و از دیگران نیز بخواهید همین کار را انجام دهند.
- سپس پاسخها را با یکدیگر مقایسه کنید.
- بعد از خود بپرسید که توضیح شما چه چیزی دربارۀ خودتان میگوید، نه دربارۀ تصویر که مبهم است. چه بخشهایی از وجود شما به این تصویر مبهم «فرافکنی» شدند؟
2 رویارویی و انتقاد
حوزۀ دیگری که فقدان خود-شناسی در آن به ما آسیب میزند، شیوۀ معمولِ رفتارمان با دیگران (دوستان، اعضای خانواده و همکاران) است. این بخش حاوی دو قسمت است.
الف. سَبکهای رویارویی
زندگی روزمره دائماً ما را با ناکامیهایی روبهرو میکند و ما میتوانیم انتخاب کنیم چطور به آنها واکنش نشان دهیم. همۀ ما انواع گوناگونی از «سَبکهای رویارویی» داریم اما اغلب نمیدانیم معمولاً از کدام یک استفاده میکنیم و هزینهها و پیامدهایش چه هستند.
تمرین
تصور کنید که:
- کسی قول داده بود سندی را تا ظهر برای شما بفرستد. اکنون ساعت یک بعدازظهر است و هنوز چیزی به دست شما نرسیده.
- هفتۀ آینده تولد شماست اما شریک عاطفیتان هیچ حرفی درباره آن نگفته است. ایدئال شما این است که برنامهای برای بیرون رفتن داشته باشید.
- دوباره صدای دریل از خانۀ همسایه میآید.
- یکی از همکارانتان دارد مشتری شما را به سمت خود میکشد.
چه احساسی دارید؟ و معمولاً چگونه واکنش نشان میدهید؟
چهار نوع سَبک پاسخدهی متفاوت وجود دارد: منفعل، پرخاشگر، منفعل-پرخاشگر، جرأتمند.
- منفعل: احساس میکنید زندگی همین است و بعضی چیزها را باید پذیرفت؛ اگر سر و صدا راه بیندازید، اوضاع فقط بدتر میشود. بالاخره مسأله آنقدرها هم بد نیست. گاهی واقعاً از این اتفاقات دلخور میشوید اما خودتان را مجبور میکنید آنها را تحمل کنید.
- پرخاشگر: «خونَم به جوش آمده؛ آن مدرک کجاست؟ چرا یارم دربارۀ جشن تولد من چیزی نگفته؟ چرا باید بهخاطر بیکفایتی، حماقت، طمع یا تنبلی همسایهها در انجام کارهای خانه در ساعت مناسب رنج بکشم؟ اگر خودش را جمعوجور نکند، نشان میدهم کُت تن کیست». از نظر شما یا دیگران باید رفتارشان را اصلاح کنند یا گورشان را گم کنند.
- منفعل-پرخاشگر: ترکیبی عجیب و سمّی از انفعال و احساسات پرخاشگرانهتر است. فرد به خودش میگوید: «من که بابت میهمانی تولدم حاشیه درست نمیکنم؛ ضمن اینکه شریک عاطفیام همیشه گرفتاریهای زیادی دارد». اما در خفا از شدت خشم میسوزد. یا با خود میاندیشد: «فلانی همیشه آدم غیر-قابلاعتمادی بوده»؛ وقتی مدرکی که قرار بوده قبل از ظهر به دستش برسد بالاخره ساعت پنج عصر میرسد، میگوید: «خیلی خوب شد که فرستادی!» و موضوع را تمام میکند اما . . . خصومت بسیار زیادی باقی میمانَد که غیرمستقیم است. فرد منفعل-پرخاشگر خشم خود را به اندازهای پنهان میکند که بتواند آن را هم در برابر دیگران و هم در برابر خودش انکار کند. چنین فردی احساس نمیکند که منفیگرا یا پرخاشگر است؛ خودش را فردی میبیند که بدرفتاری دیده است. چیزی که بیش از همه از آن متنفر است، «سر و صدا راه انداختن» است؛ اما سر وصدا راه نینداختن مانع ناراحتی شدیدش نمیشود. اغلب اوقات، ناراحتیای که در برابر مقصرِ آن ابراز نشده، بعداً در برابر فردی دیگر که بیگناه است ابراز میشود. مثلاً فرد منفعل-پرخاشگری که احساسات خود را در محیط کار روشن بیان نکرده، اغلب وقتی به خانه میرسد خشم خود را بر سر فرزندان یا همسر یا حتی حیوان خانگی خالی میکند. پرخاشگری منفعلانه، ریشه در عزت-نفس پایین دارد. فرد احساس نمیکند حق دارد انتقادی مستقیم را مطرح کند. انتقاد مستقیم نیازمند اعتمادبهنفس است. در عین حال، او نمیتواند خوشحال باشد. بنابراین مصالحهای که شکل میگیرد، حملۀ پنهان و غیرمستقیم است.
- جرأتورزی: فرد بهروشنی میداند چه زمانی کسی با او بدفتاری کرده یا برایش مشکل ایجاد کرده است. از این موضوع خوشحال نیست، اما هدف اصلیاش این است که مسأله را حل کند. نیازی ندارد انتقام بگیرد یا احساس گناه به دیگری بدهد. میتواند نزد او برود و با اعتمادبهنفس نظرش را بیان کند. بابت اعتراض کردن خجالت نمیکشد و احساس گناه ندارد. معتقد است رفتار محترمانه با دیگران امری طبیعی است که خودش هم همین کار را میکند و اگر کسی پایینتر از معیارهای او رفتار کند، از بیان صریح این موضوع خجالت نمیکشد. چنین موقعیتی فاجعه نیست و فقط چند لحظۀ ناخوشایند به وجود میآورد. اما همین کار میتواند در بلند-مدت به بهبود رابطه کمک کند. در اینجا از زخمهای عفونی و التیام نیافته خبری نیست.
تعداد بسیار کمی از ما واقعاً جرأتمند هستیم. بر اساس یکی از برآوردها، حداکثر ۲۰% از جمعیت میتوانند به شیوهای مستقیم و بالغانه دربارۀ ناراحتیهای خود صحبت کنند. این یعنی خشمِ پنهان فراوانی در جامعه وجود دارد و افراد زیادی هستند که سرزنش یا فریاد نصیبشان میشود، درحالیکه واقعاً مسئول نیستند.
چرا از پرخاشگری منفعلانه آگاه نیستیم و باید خود-شناسی در این زمینه را افزایش دهیم؟ چون در باب «صراحت» دربارۀ چیزهایی که ما را ناراحت میکنند بازداریهای بسیاری وجود دارد:
- ممکن است احساس کنیم حق اعتراض نداریم.
- ممکن است دچار حس شرم یا باوری درونی باشیم که میگوید بد هستیم و همین، مانع شود حتی در زمانی که حق با ماست بتوانیم موضع قاطع بگیریم.
- ممکن است احساس کنیم اگر از دیگران شکایت کنیم، آنها واکنشی انفجاری و فاجعهبار نشان دهند.
ارزش دارد همۀ این مفروضهها را بررسی کرده و زیر سؤال ببریم.
تمرین
این تمرین، برگرفته از مطالعۀ «سلطه ـ تسلیم» است که روانشناس آمریکایی گوردون آلپورت اجرا کرد.
- فردی تلاش میکند در صف از شما جلو بزند. مدت زیادی منتظر بودهاید و دیگر نمیتوانید بیشتر صبر کنید. فرض کنید فرد مزاحم همجنس شماست. معمولاً چه میکنید:
– با فرد مزاحم برخورد و اعتراض میکنید
– با نگاهی خشمگین به او مینگرید یا با صدایی بلند چیزی به فرد کناری خود میگویید
– تصمیم میگیرید دیگر منتظر نمانید و میروید
– هیچ کاری نمیکنید
- آیا در حضور افراد بالادست خود در محیط درسی یا شغلی احساس نگرانی و معذب بودن میکنید؟
– بهشدت
– تا حدودی
– اصلاً
- وسیلهای را به تعمیرگاه سپردهاید. در زمانِ تعیینشده برای تحویل آن مراجعه میکنید اما تعمیرکار میگوید «تازه شروع کردهام روی آن کار کنم.» واکنش معمول شما چیست:
– سرزنش کردن او
– ابراز نارضایتی بهصورت ملایم
– سرکوب کامل احساسات خود
روانشناس آمریکایی دیگری بهنام دکتر سائول روزنزوایگ، آزمون ناکامی تصویری را طراحی کرد که در آن، تعدادی موقعیت ناکام کننده نشان داده میشود و از فرد خواسته میشود جاهای خالی را پر کند.
در چنین موقعیتی ممکن است چگونه پاسخ دهید؟
ب. انتقاد
انتقاد همیشه چالشبرانگیز است، اما افراد به شیوههای گوناگونی به آن پاسخ میدهند.
درک بهترِ پاسخ/رفتار معمولتان در قبال انتقاد میتواند بسیار سودمند باشد. این سودمندی از آن جهت است که میتوانید آن را تعدیل نموده و به سمت شکلهای بالغتری از پاسخ/رفتار حرکت کنید.
پاسخهای ممکن به انتقاد
- او کاملاً در اشتباه است
این همان واکنشی است که در زبان روزمره «دفاعی شدن» نامیده میشود؛ یعنی انتقاد، دفاعی بهشدت نامتناسب و شدید ایجاد میکند. اصلِ انتقاد شنیده نمیشود چون فردی که مورد انتقاد واقع شده تمام همّ و غماش را صرف حفظ و تقویت موضع خود میکند. وی با خود میاندیشد: «من مشکلی ندارم. معمولاً اشتباه نمیکنم. اگر از من ناراحتاند، احتمالاً بیش از حد توقع دارند یا حسادت میکنند یا میخواهند مرا پایین بکشند. مشکل از خودشان است».
- او کاملاً حق دارد و من حتی شایستۀ زیستن نیستم
در این حالت، فرد تصور میکند انتقادی مختصر (مثلاً دربارۀ یک کتاب، یک سند یا حرفی که وی سر میز شام بر زبان آورده) در واقع به مشکلی بزرگ و بنیادی اشاره دارد. انتقادی محدود، خیلی سریع به بحران تبدیل میشود: «من شایستۀ زیستن نیستم. بدبختام. آنها پرده را کنار زده و حقیقت مرا دیدهاند. درست است؛ من بیمعنی، حقیر، احمق، کسلکننده و … هستم».
- شاید حق با او باشد و در عین حال من میتوانم همچنان پذیرفتنی باشم
در این حالت، فرد میتواند انتقاد را به همان مسألهای محدود کند که به آن اشاره شده است. فرد میتواند بین انتقاد از یک جنبۀ خاص از خود و حملۀ کامل به هویت خویش تمایز بگذارد.
تمرین
یکی از محبوبترین تمرینهای خود-شناسی در میان روانشناسان این است که از افراد میخواهند جملات ناتمام را تکمیل کنند.
فرد باید سریع پاسخ دهد و خیلی فکر نکند؛ به این ترتیب، ذهن ناخودآگاه فرصت مییابد پیش از آنکه توسط ذهن خودآگاه سانسور شود، نظر خود را بیان دارد.
در اینجا چند جملۀ ناتمام دربارۀ موضوع انتقاد آمده است:
- وقتی کسی به من میگوید بخشی از کارم کامل نیست، من . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
- وقتی رئیسام چیزی به من میگوید، فکر میکنم . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .. . . . . . .
- رئیسهایی که انتقاد میکنند معمولا . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
سعی کنید سَبک واکنش خود به انتقاد را مشخص سازید:
- حالت دفاعی میگیرید؟
- احساس میکنید تماماً مورد حمله قرار گرفتهاید؟
- احساس میکنید فقط در یک موضوع خاص مورد انتقاد قرار گرفتهاید؟
تحلیل
نحوۀ پاسخ دادن به انتقاد، در دوران کودکی شکل میگیرد.
وظیفۀ همه والدین است که فرزندان خود را نقد کرده و خبرهای ناخوشایند دربارۀ خواستهها و برنامههای آنها را به ایشان منتقل کنند. اما شیوههای بسیار متفاوتی برای انجام این کار وجود دارد.
بهترین نوعِ نقد آن نوعی است که باعث شود کودک احساس کند نقد فقط به یک رفتار یا موضوع خاص مربوط بوده و او همچنان فردی دوستداشتنی و عزیز است.
علاوه بر این، کودک باید این پیام را دریافت کند که همه اشتباه میکنند، بهویژه والدین؛ و اینکه انتقاد شنیدن، بخشی خیرخواهانه از زندگی روزمره است و به هیچ وجه تهدیدآمیز نیست.
اما موقعیتهایی نیز وجود دارند که در آنها از کودک انتقاد میشود و هیچکس متوجه نیست این انتقاد عمیقاً به او آسیب زده است. هیچ نشانهای وجود ندارد که بگوید این فقط یک نقد محدود بوده است. چنین کودکی گرفتار این باور میشود که کاملاً بیارزش است. آنوقت است که در سراسر دوران بزرگسالی، کوچکترین انتقاد میتواند این دیدگاه را در وی دوباره فراخوانی کند.
بحث
در دوران کودکیتان دربارۀ انتقاد چه آموختید؟
وقتی مادر یا پدرتان از شما انتقاد میکرد، چه احساسی در شما ایجاد میشد؟
یکی از محبوبترین تمرینهای خود-شناسی در میان روانشناسان این است که از افراد میخواهند جملات ناتمام را تکمیل کنند.
3-3 شغل و مسیر حرفهای
الف. ابهام دربارۀ بلندپروازیها
هنگام فکر کردن دربارۀ آرزوها، امیدها و کارهایی که انجامشان خوب است، گرایش بسیار شدیدی داریم که در نهایت جملاتی این چنینی به خود بگوییم:
- میخواهم به دیگران کمک کنم.
- میخواهم خلّاق باشم.
- میخواهم کاری انجام دهم که مهم باشد.
این جملات ممکن است کاملاً درست بوده و این نگرشها تحسینبرانگیز باشند. مشکل این است که مبهماند. به هیچ جهتِ مشخصی اشاره ندارند. اقدامِ ما را هدایت نکرده و کمک چندانی به تصمیمگیری نمیکنند. «ابهام» نشان میدهد در زمینۀ خود-شناسی مشکلاتی داریم. ابهام نشان میدهد که در ابعاد مهمی از زندگی، هنوز خودمان را بهخوبی نمیشناسیم.
اما چگونه میتوانیم خود-شناسیمان را دربارۀ بلندپروازیها افزایش دهیم؟
تمرین
- جرأت به خرج دهید و چند نفری را نام ببرید که، حتی اگر بسیار بزرگ و دستنیافتنی بهنظر میرسند، به آنها حسادت میکنید یا مورد تحسین شما هستند. یکی از دلایل ابهام این است که (پس از حدود یازده سالگی) خجالت میکشیم از افراد بسیار مشهوری نام ببریم که الگو یا منبع الهام ما هستند. احساس میکنیم دیگران ما را متظاهر یا سادهلوح خواهند دانست. اما فهرست کردن آنها مهم است، زیرا آنها نسخهای بسیار بزرگ و آرمانی از فردی هستند که میخواهید باشید. این فرد میتواند میکلآنژ، لیدی گاگا، گوته یا بیل گیتس باشد. منظور این نیست که لزوماً میخواهید خودِ آنها باشید یا دقیقاً شبیه آنها شوید. چیزی در وجود آنها هست که میخواهید از آن بیاموزی.
- از شخص به ویژگی حرکت کنید. بررسی کنید دقیقاً چه چیزی را در آنها تحسین میکنید. لازم نیست آن ویژگی همان چیزی باشد که آنها بیش از همه بهخاطرش مشهورند. یکی از دلایل ابهام این است که بیش از حد درگیر خودِ افراد میشویم. روی فرد تمرکز میکنیم، درحالیکه چیزهای بسیار متفاوتی دربارۀ او میتواند تحسینبرانگیز باشد. پس صِرف نام بردن از یک فرد کافی نبوده و همچنان مبهم باقی میمانَد که دقیقاً چه چیزی را میخواهیم از او بهعنوان نمونه بیاموزیم.
- ببینید آن ویژگی چطور میتواند در زندگی شما بیشتر شود. یکی دیگر از دلایل ابهام، انعطافناپذیری است. ممکن است ببینیم آن ویژگی چگونه در زندگی آن فرد ظاهر شده؛ اما چیزی که واقعاً میخواهیم بدانیم این است که به چه شکلهای دیگری میتوان از آن استفاده کر.
فردی که به او فکر میکنیم، فقط یک سرنخ در اختیار ما قرار میدهد.
ب. نگرش نسبت به بلندپروازی
بسیار زیادند «موانع موفقیت در شغل»، آشنایی و رسیدن به شریک عاطفی که احساس میکنیم مستحقاش هستیم یا سر و سامان دادن به زندگی مالی و خلّاقانهمان. از جملۀ این موانع عبارتند از رقبای توانمند، ظرفیت محدود در موقعیتهای بالاتر، پیشداوری و محدودیت استعدادها. اما برخی از جدیترین موانع موفقیت، از درون ذهن خودمان میآیند. ما از نگرشهای مشکلزا نسبت به موفقیت در عذاب هستیم.
اضطراب از موفقیت است که ما را عقب نگه میدارد. این اضطرابها باعث میشوند صرفاً در پی کسب موفقیت نباشیم. بدون اینکه متوجه باشیم، ممکن است کاملاً درگیر جنبههایی از شکست نیز باشیم.
- موفقیت باعث میشود مورد حسادت قرار بگیریم. دیگران فکر میکنند دارم خودنمایی میکنم و خودم را بزرگ جلوه میدهم. واقعاً نمیخواهم هدف حسادت دیگران باشم. بهتر است در حاشیه بمانم.
- فئودالیسم درونی: آدمهایی هستند که اجازه دارند موفق شوند و در دنیا کارهای بزرگی انجام دهند؛ متأسفانه من یکی از آنها نیستم؛ چنین چیزهایی برای آدمهایی مثل من اتفاق نمیافتد.
خطر دیگری نیز وجود دارد و آن، سرمایهگذاری افراطی روی ایدۀ «موفقیت» است. طبیعی است بخواهیم در کار خود به اندازۀ کافی خوب عمل کنیم. اما شغل یا حرفه میتواند به آهنربایی برای جذب امیدهای دیگر تبدیل شود که واقعاً به این حوزه تعلق ندارند. ممکن است باور داشته باشیم که فقط اگر در زمینۀ شغلی یا مالی اوضاع رو به راه شود، بسیاری از مشکلات دیگر نیز حل خواهند شد. جامعۀ معاصر چنین طرز فکری را بهشدت تقویت میکند. نگرشهای شایستهسالارانه باعث القاء این تفکرِ گمراهکننده میشوند که عملکرد ما در کار، معیاری برای ارزش کلی ماست. تبلیغات نیز بیوقفه این فکر را القاء میکنند که ویژگیهای روانشناختی مانند دوستی، روابط خوب، آرامش و روحیۀ شوخطبعی، با رفاه مالی (و از این رو با موفقیت شغلی) گِره خوردهاند. این قبیل افکار صراحتاً در ذهن ما جریان ندارند اما تأمل دربارۀ رفتارمان ممکن است نشان دهد طوری اقدام میکنیم که گویی به چنین چیزهایی باور داریم:
- «اگر در کار موفق شوم، شایسته دوست داشته شدن خواهم بود».
- «وقتی موفق شوم، دیگر احساس تنهایی نخواهم کرد».
- «اگر در جای لوکسی اقامت داشته باشیم، تعطیلات فوقالعاده خواهد بود».
- «موقعیت اجتماعی بالا یعنی خوشبختی».
وقتی چنین باورهایی را صریح و روشن بیان کنیم، میتوانیم آنها را مورد آزمون قرار دهیم. برای مثال، این جمله را در نظر بگیرید: «دیگران میتوانند موفق شوند، اما من نه». آیا واقعاً چنین است؟ طوری آن را بررسی کنید که گویی ادعایی است که در دادگاه طرح شده است. چه شواهدی از آن حمایت میکند؟ ببینید چه چیزهایی میتوان در تأیید این جمله گفت و معقول بودن آنها را بسنجید.
- «بعضیها خوششانس به دنیا میآیند» – نمیتواند صحیح باشد.
- «استعداد بهطور نابرابر توزیع شده است» – درست است اما بسیاری از افرادی که شما موفق میدانید، از شما بااستعدادتر نیستند.
- «پیشداوریهایی وجود دارند که به نفع برخی و به ضرر برخی دیگر عمل میکنند» – بله، اما (معمولاً) فقط تا حدی؛ اینها تعیینکننده نیستند.
تمرین
- اگر موفق شوم، آنچه اتفاق خواهد افتاد این است که . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . (هم مثبت و هم منفی را بنویسید)
- با موفق شدن، دوست دارم چه کسی را خوشحال کنم: . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
- کسی که ممکن است (در خفا) بیش از همه از موفقیت من ناراحت شود، چه کسی خواهد بود: . . . . . . . . . . . . . . . . .
- آنهایی که موفقاند معمولاً اینگونه هستند: . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .. . . . . . .
- نمیخواهم موفق باشم، چون . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
پ. معنای زندگی شما
در میانۀ زندگی روزمره، تحت تأثیر انتظارات دیگران و زیر بارِ ایدههایی که رسانهها و تبلیغات به ما عرضه میکنند (که بعید است منافع ما را در نظر داشته باشند)، اصلاً عجیب نیست دچار سردرگمی دربارۀ این مسأله باشیم که یک موضوع واقعاً تا چه اندازه برایمان اهمیت دارد.
تمرین
در بستر مرگ، از انجام ندادن چه کارهایی پشیمان میشوید؟
هدف تمرین آن است که بلندپروازیها و خواستههای زیربنایی را آشکار سازد که از بررسی آنها اجتناب میکنید. این خواستهها ممکن است بیش از حد دشوار باشند یا بیان آنها نزد دیگران مایۀ خجالت باشد. هدف لزوماً این نیست که آنها را برای دیگران توضیح دهید؛ هدف این است که در خلوت ذهن خود توجه بیشتری به آنها اختصاص دهید.
- واقعاً چرا از انجام دادن این کارها خودداری میکنید؟
- چگونه میتوان با این موانع مقابله کرد؟
- چه گامهای عملی و مشخصی میتوانید بردارید؟
این تمرین همچنین کمک میکند سلسلهمراتب واقعیِ نیازهایتان آشکار گردد.
- موضوعاتی که نقش بسیار محدودی در شکوفایی و بهزیستی ما دارند، گاهی بسیار مهمتر از آنچه واقعاً هستند بهنظر میرسند.
- اهمیت چیزهایی را که برایمان آشنا هستند یا شاید چندان هیجانانگیز بهنظر نمیرسند، دستکم میگیریم.
ت. آنچه دیگران میتوانند دربارۀ ما بدانند
وقتی پای دیگران به میان میآید، همۀ ما تا حدی شبیه «ذهنخوانها» هستیم. ذهنخوانها با اشاره به مسائلی از زندگی افراد، مشتریان خود را شگفتزده میکنند: «اخیراً با والدینتان مشاجره داشتهاید؛ در کودکی با یکی از خواهر/برادرهایتان صمیمی بودید اما اخیراً از یکدیگر فاصله گرفتهاید و این موضوع ناراحتتان میکند». و فرد مقابل با خود میاندیشد: «از کجا این همه چیز دربارۀ من میدانست؟ حتماً جادوست». آنها گاهی در عرض چند دقیقه چیزهایی به ما میگویند که خودمان سالها طول کشیده تا بفهمیم. مثلاً ممکن است متوجه شوند وقتی از والدینمان صحبت میکنیم، حالت تدافعی میگیریم؛ انگار احساس میکنیم قرار است به چیزی متهم شویم. درحالیکه تمایل نداریم این ویژگی را در خودمان بپذیریم. «ذهنخوانی» فقط نشان میدهد که شناخت برخی ویژگیهای ما برای یک فردِ بیرونی تا چه اندازه آشکار و آسان است؛ بسیار آسانتر از چیزی که برای خودمان و از درون رخ میدهد. غریبهها بهشکل شگفتآوری میتوانند برخی از ویژگیهای ما را درست حدس بزنند.
یکی از پیامدهای این وضعیت آن است که برایمان دشوار است بفهمیم دیگران ما را چگونه میبینند. فاصله میان برداشت ما از خودمان و دیدگاه دیگران، گاهی بهشدت خندهدار میشود. مثلاً خودبزرگبینی زمانی رخ میدهد که فرد نمیتواند بفهمد دیگران، همان نگاه مثبتی را به او ندارند که خودش نسبت به شایستگیهایش دارد. و گاهی مشاهدۀ اینکه چنین فردی در اثر وقایع ناچار میشود به تصویری بسیار فروتنانهتر و واقعبینانهتر از خود برسد، رضایتبخش است. اما بیشتر اوقات، البته، این موضوع چندان خندهدار نیست. شما متوجه نمیشوید که:
- دارید صبر دیگران را بیش از حد به آزمایش میگذارید.
- دیگران اغلب احساس میکنند شما تمام توجهها را به خودتان اختصاص میدهید.
- در نظر دیگران، فردی مغرور بهنظر میرسید.
- به شدت فاقد اعتمادبهنفس دیده میشوید.
- اغلب سعی میکنید غیرمستقیم نشان دهید هر کاری را که دیگران انجام دادهاند، شما نیز انجام دادهاید؛ گویی تحسین کردن دیگران برایتان دردناک است.
موضوع این نیست که دیگران همیشه درست میگویند. مسأله این نیست که باید از دیگران عصبانی باشیم چون نیّت خوب ما را درست درک نکردهاند («البته که قصد نداشتم خودخواه باشم! مگر نمیتوانند تفاوت میان ابراز صادقانۀ نظر و خودنمایی را تشخیص دهند؟»). مسأله فقط این است که خیلی مفید خواهد بود بدانیم چه تأثیری بر دیگران میگذاریم چون این دانستن به ما امکان میدهد رفتارمان را سنجیده تنظیم کنیم. وقتی این را بدانیم، میتوانیم سعی کنیم تغییر کنیم تا بهتر با دیگران کنار بیاییم. مثلاً در برخی موقعیتهای خاص، کمتر ابراز وجود کنیم یا تلاش کنیم از دیگران دربارۀ خودشان سؤال بپرسیم.
تمرین
همراه با فرد دیگری که شما را خیلی خوب نمیشناسد روی این تمرین کار کنید.
از او بخواهید، با وجود شناخت بسیار اندکی که از شما دارد، پنج ویژگی مثبت دربارۀ شما بگوید.
سپس یک ویژگی منفی را مطرح کند.
او چطور توانست آن ویژگی منفی را تشخیص دهد؟
حالا نقشها را عوض کنید.
تمرین
- بنویسید اگر قرار باشد خودتان را شبیه یک حیوان بدانید، چه حیوانی را انتخاب میکنید. سپس سه ویژگی را فهرست کنید که احساس میکنید تا حدی بین شما و آن حیوان مشترک است.
- سپس از شخص دیگری بخواهید حیوانی را ترسیم کند که شما را شبیه آن میبیند؛ و سه ویژگی را انتخاب کند که کمک میکنند توضیح دهد چرا آن حیوان را انتخاب کرد.
- از انتخاب او و دلایلی که برای آن ارائه کرد، چه چیزی دربارۀ خودتان میآموزید؟
ث. پویاییهای خانواده
- تصویر کلی: احساسی که نسبت به خانوادۀ خود دارید
واقعاً چه احساسی نسبت به خانوادۀ خود دارید؟ بهویژه به مواردی اشاره کنید که به دلایل مختلف آنها را بیان نمیکنید: ممکن است باعث رنجش برخی افراد شوید؛ احساس گناه کنید چون به هر حال آنها از برخی جهات بسیار خوب با شما رفتار کردهاند؛ احساس کنید به خانواده وفادار نیستید؛ بترسید دیگران طوری دلسوزی کنند که معذب شوید؛ یا نگران باشید که دیگران به دیدۀ تحقیر به شما بنگرند. چنین افکاری احتمالاً در سایه باقی میمانند. ما نگرشهایی نسبت به خانواده داریم که ناخودآگاه هستند یا بهسختی از آنها آگاهیم ولی میتوانند زندگی ما را شدیداً به هم بریزند. برخی از این قبیل نگرشها از این قرارند:
- نگرش نسبت به برادر کوچکتر ممکن است احساسات فرد دربارۀ «هرگز به اندازۀ کافی نداشتن» را شکل دهد.
- احساسات نسبت به خواهر بزرگتر ممکن است به مشکلاتی در زمینه حسادت منجر شده باشد.
- گرایش کلی فرد به ملاحظهکاری در برابر صاحبان قدرت ممکن است در نیاز افراطی وی به جلب رضایت والدین ریشه داشته باشد.
تمرین
یکی از تمرینهای مهم روانشناختی این است که خانوادۀ هستهای خود را نقاشی کنید؛ یعنی والدین، خواهر/برادرها، خانه، خورشید و یک درخت ترسیم کرده و سپس نقاشی را بررسی کنید.
خانوادۀ خود را بکشید.
از خودتان بپرسید: چه کسی بزرگ است؟
چه کسی کوچک است؟
هرکس کجا ایستاده؟
برخی مضامین معمول در تحلیل این نقاشی عبارتاند از:
- فردی که خودتان را کنار او کشیدهاید، کسی است که به او نزدیکتر هستید.
- فردی که بیشترین فاصله را از او دارید، در نقاشی دورتر قرار گرفته است.
- اندازۀ شما بیانگر میزان عزت-نفس شماست.
- خانه، امتدادی از خود شماست: «ایگو» است. آیا وضعیت خوبی دارد؟ حس خوبی میدهد؟ مرتب و منظم است؟
پنجرهها میتوانند بیانگر میزان ارتباط و رفتوآمد باشند. آیا خانه در دارد؟
این تنها نقطۀ شروع است و البته علم محسوب نمیشود؛ با این حال، تمرین میتواند مفید باشد. هدف آن، مانند تمرین تکمیل جمله، این است که ذهن ناخودآگاه را تا حدی غافلگیر کنیم تا ساختارش آشکار شود.
- سرزنش و خود-شناسی
ممکن است آگاه نباشیم که تا چه اندازه مشکلات زندگی خود را به والدینمان نسبت میدهیم.
تمرین
- والدین خود را بابت چه چیزهایی سرزنش میکنید؟
در اینجا بهدنبال پاسخ ایگو هستیم: آنها چگونه به من آسیب زدند، چه اشتباهاتی مرتکب شدند و مانند اینها.
- چرا فکر میکنید آنها چنین بودند؟
این پرسش کاملاً متفاوت است. از شما میخواهد از جایگاه خودتان خارج شده و بهجای اینکه بپرسید «آنها چگونه به من آسیب زدند یا ناامیدم کردند»، بپرسید «آنها خودشان با چه فشارها و دشواریهایی روبهرو بودند». این پرسش زنجیرۀ «آسیب-سرزنش» را قطع کرده و آن را با «آسیب-درک» جایگزین میسازد.
البته سرزنش کردن والدین همیشه اشتباه نیست. فقط مسأله این است که سرزنش کردن آنها میتواند مانع درک بهترِ ماهیت مشکل شود؛ و در نتیجه، مانع فهمیدن اینکه برای حل آن مشکل چه کارهایی ممکن است بتوان انجام داد.
ج. سلیقه و تصور شما از خوشبختی
ما عادت نداریم تصور کنیم که دکوراسیون داخلی میتواند مسائل بسیار عمیقی را دربارهمان آشکار سازد. اما ترجیحات زیباییشناختی میتوانند بینشهای روشنگری در اختیارمان بگذارند؛ زیرا سلیقۀ شخصی، موضوعات دیگری را دربارۀ ما منعکس میسازد.
ممکن است تداعیهای ناخوشایند با انواع خاصی از اشیاء یا محیطها موجب ناراحتی ما شوند. شاید در سنی خاص فیلمی دیده باشید که در آن، شخصیتی که عمیقاً برایتان جذاب بوده در عمارتی بزرگ و کلاسیک زندگی میکرده. از آن زمان به بعد و بدون آنکه کاملاً آگاه باشید، احساسات مثبت اما قدرتمندی نسبت به چنین مکانهایی پیدا کردهاید. فهمیدن علت این کشش، ما را به پرسش قبلی بازمیگردانَد: چه چیزی در آن شخصیت برای شما تا این اندازه جذاب بود؟ یا شاید یکی از بستگان نسبتاً ترسناک شما همیشه نسبت به بینظمی بسیار انتقادگر بوده و این موضوع در شما واکنشی کاملاً معکوس ایجاد کرده باشد؛ طوری که کمی شلوغی و درهمآمیختگی رنگها را گرم و صمیمی و دوستداشتنی میدانید (درست برخلاف آن فرد که قطعاً چنین نبوده). تحلیل این واکنشها به ما کمک میکند دغدغهها، عشقها، بیزاریها، امیدواریها و ترسهای عمیقتری را کشف کنیم که در شکلگیری سلیقۀ ما نقش داشتهاند.
ما به سمت چیزهایی کشیده میشویم که به اندازۀ کافی در اختیار خودمان نداریم. ترجیحات زیباییشناختی اغلب با تلاش برای ایجاد تعادل ارتباط دارند. اگر عموماً مضطرب و نگران باشیم، ممکن است بهشدت جذب محیطهای آرام شویم. کسی که بیش از اندازه با افراد زمخت و بینزاکت مواجه بوده، ممکن است بهشدت جذب چیزهایی شود که ظرافت، نظم و هماهنگی را القاء میکنند؛ ویژگیهایی که نبودشان برای او بهطور دردناکی آشکار شده است.
ما بخشهای نادیدهگرفتهشده در وجود خودمان را در اشیاء پیدا میکنیم. در زندگی روزمره ممکن است توجه یا احترام اندکی برای ابعادی از ماهیت خودمان قائل باشیم؛ اما همین ابعاد، در سلیقۀ ما نمایان شده و غیرمستقیم ابراز وجود میکنند. واکنش شدید و هیجانزدۀ یک فردِ معمولاً محجوب به یک فضای داخلی مجلل میتواند نشانگر وجود جنبهای جسورتر و بلندپروازانهتر در او باشد.
تمرین
تصاویری از فضاهای داخلی متفاوت در ادامه آمده است.
از کدامیک متنفرید؟
کدامیک شما را به خود جذب میکند؟
نظریۀ زیربنایی این است که ما به سوی سَبکهای بصری کشیده میشویم که چیزی را به تصویر میکشند که در روان ما «مفقود» است.
به بیان دیگر، فردی که جذب سَبک آرام و مینیمال میشود، لزوماً در درون خود آرام نیست. ممکن است احساس کند در آستانۀ غرق شدن در فشارهاست و به همین دلیل به سَبکی گرایش یابد که میتواند این تمایلات را «اصلاح» کند.
همین موضوع دربارۀ سَبک هنرمندمأبانه نیز صدق میکند؛ این سَبک الزاماً مورد علاقۀ افرادی با این روحیه نیست بلکه ممکن است آنهایی را جذب کند که عمیقاً از گرایشهای طبیعی خود به همرنگی با دیگران و انعطافناپذیری میترسند.
ما از سَبکهای بصری و دکوراسیون برای اصلاح و برقراری مجدد تعادل در خود استفاده میکنیم.
چ. خِرد و جستوجوی لحظاتی از آگاهی برتر
اغلب اوقات خود-شناسی مربوط میشود به توصیف دقیقترِ احساسات خود. مسیر آن از دروننگری میگذرد. تلاش میکنیم بفهمیم واقعاً چه احساسی داریم وقتی به آسمان نگاه میکنیم یا فیلمی میبینیم یا در جلسهای ملالآور احساس کسالت میکنیم.
اما خود-شناسی روی دیگری نیز دارد: آگاهتر شدن از اینکه «ماشینِ خود» چگونه کار میکند: ذهن چطور عمل کرده و امور را تحریف میکند. برای مثال، ممکن است متوجه شوید خوردن مقدار زیادی شکلات میتواند بعداً حالتان را کمی بد کند. هنگام خوردن شکلات چنین احساسی ندارید. آنقدر خوشمزه است که نمیتوانید در برابر خوردن یک تکۀ دیگر مقاومت کنید. اما بهتدریج یاد میگیرید که «ماشین» شخصی شما اینگونه کار میکند: اگر مقدار زیادی شکلات واردش کنید، شروع میکند به ایجاد مشکل. درست همانطور که میتوانیم نحوۀ کار بدن را یاد بگیریم، میتوانیم نحوۀ کارکرد ذهن را نیز بیاموزیم.
یکی از پیامدهای مهم نظریۀ تکامل این است که خودِ مغز انسان نیز طی دورهای بسیار طولانی تکامل یافته است. ما بهراحتی میپذیریم که بدن، بسیاری از نشانگرهای تاریخچۀ طولانیِ تکاملش را در خود دارد. نوع چشمهایی که داریم یا نحوۀ عملکرد زانوها یا شیوهای که ریهها اکسیژن را از هوا میگیرند، ویژگیهایی منحصربهفرد گونۀ بشر نیستند. این قبیل اندامها و مفاصل مدتها پیش از ظهور انسان تکامل یافتهاند.
مغز ما نیز همینطور است. پس مفید است دربارۀ بخشی از مغز صحبت کنیم که تحت عنوان «بخش خزندگانی» شناخته شده؛ هرچند این تعبیر از نظر علمی کاملاً دقیق نیست (یعنی ما بهمعنای واقعی کلمه مغز یک مارمولک را درون جمجمۀ خود نداریم). ولی غرایز و الگوهای پاسخی داریم که برای موقعیتهایی مانند فرار از دست شکارچیان یا جفتیابی به هر قیمتی تکامل یافتهاند و بیشتر مناسبِ زندگی در دوران پلیستوسن هستند تا زندگی در یک کلانشهر مدرن (یا جامعۀ کشاورزی روستایی).
مغز خزندگانی فقط به بقا علاقهمند است و غریزی و سریع واکنش نشان میدهد. تنها به منافع خودش توجه داشته و ظرفیت همدلی یا اخلاقیات را ندارد. ذاتاً و عمیقاً خودخواه است.
ولی مغزِ تکاملیافتهتر و بالغتری نیز داریم که دانشمندان آن را «نوقشر» مینامند. این بخش میتواند از خواستههای فوری و غریزی مغز خزندگانی فاصله بگیرد. میتواند بهجای تسلیم در برابر تکانۀ جنسی، آن را مشاهده کند. میتواند بهجای اطاعت از خواستههای خودخواهانه، آنها را بررسی کرده و دربارهشان بیندیشد.
تصور اینکه ذهنی پیچیده بر روی ذهنی بدویترِ ما قرار گرفته، بسیار مفید است چون برخی مشکلات ما و همچنین ظرفیت ما برای پراختن به آنها را قابلفهم میکند. مغز بدوی بیش از هر چیز نگران ایمنی و تولیدمثل است. شکیبایی ندارد. خود را به شیوهای خشن ابراز میکند. علاقهای به استدلال و توضیح ندارد. نمیتواند مفهوم عذرخواهی را درک کند. در برخی از بدترین لحظات زندگی ما، همین مغز بدوی است که کنترل را در دست میگیرد. از دیدگاه آن، کوبیدن لیوان بر میز میتواند راهی ایدئال برای وادار کردن کسی به موافقت با شما باشد؛ توهین کردن، پرخاشگری و رفتار بیادبانه نیز ممکن است از نظر آن، راههایی عالی برای برقراری رابطۀ جنسی با کسی باشند.
پس اینکه میتوانیم خیلی بد رفتار کنیم، اصلاً جای تعجب ندارد. اما بدین معنا نیز هست که چنین رفتار بدی، احتمالاً نمیتواند کُل داستان ما باشد. داشتن مغزی که دو قسمت شده (یعنی ذهن خزندگانی و غیرخزندگانی) بدین معناست که وظیفه داریم همیشه بخشِ بالاتر ذهن را بیشتر مسئول قرار دهیم و هر وقت اوضاع پیچیده میشود، اجازه دهیم این بخش کنترل را بهدست بگیرد. اگر این موضوع را دربارۀ خودمان درک کنیم، دیگر لازم نیست بهخاطرِ ارتکاب رفتاری بسیار احمقانه و زننده فکر کنیم که کاملاً بیارزش و وحشتناک هستیم. داستان تکامل میتواند توضیح مفیدتری ارائه دهد. اصلاً اینطور نیست که شما کلاً آدم بدی هستید. فقط در حال حاضر با یک مشکل روبهرو هستید: مغز مدرن شما به اندازهای که باید قدرتمند نیست و مغز خزندگانی شما بیش از حد قدرتمند است.
این دیدگاه، ماهیت وظیفۀ ما را مشخص میسازد: باید کاری کنم که مغز غیرخزندگانیام نقش پررنگتری داشته باشد. و باید یاد بگیرم تشخیص دهم کدام یک از امیدها، ترسها و خواستههای من متعلق به ذهن خزندگانی است و کدام یک بهصورت منطقی و درست بر عقلانیت عالیترِ ذهن تکاملیافتهتر استوار است.
چیزی که میتوانیم آن را «آگاهی برتر» بنامیم، زمانی پدیدار میشود که عضلات مغز مدرن خود را بهکار گیریم و خویش را از سلطۀ مغز خزندگانی آزاد کنیم؛ در نتیجه از تکانههای فوری خود فاصله بگیریم و دیدگاه گستردهتری پیدا کنیم.
به بیان دیگر، بتوانیم از «ایگو» آزاد شویم و فارغ از الزامات و اقتضائات فوریِ خودمان بودن، به نظارۀ خود و جهان بنشینیم.
پنج راه عمده برای تحقق این وضعیت وجود دارد.
اول: پرورش ظرفیت مشاهدۀ تکانههای ناپختهتر خود
گاهی، شاید در اواخر شب، زمانی که فشارهای روز فروکش کردهاند، به لحظاتی دسترسی پیدا میکنیم که شبیه لحظات خردمندی هستند. این لحظات معمولاً خیلی طولانی نیستند اما برای مدت کوتاهی به ایدهها یا بینشهای مهمی دربارۀ نحوۀ عملکرد خود دست مییابیم؛ بینشهایی که از ذهنیت معمول، حالت تدافعی و توجیهگری شخصی آزاد هستند. صبحها، و تقریباً در تمام طول روز، عجله دارید. هنگام شام، شریک عاطفیتان دربارۀ این موضوع صحبت میکند که شما چقدر سریع غذا میخورید یا وقتی او دربارۀ کارش میگوید حواستان به حرفهایش نیست. و شما بلافاصله حالت تدافعی میگیرید؛ اصرار دارید چنین نیست؛ میگویید او بیش از حد انتقاد میکند، اهمیتی به شما نمیدهد و همیشه سرد و قضاوتگر است. بهشدت خشمگین میشوید و شاید در را با شدت به هم بکوبید.
اما نیمهشب، درحالیکه بیدار دراز کشیدهاید، ناگهان بهشدت حس میکنید که اغلب وقتی شریک عاطفیتان اندکی انتقادآمیز حرف میزند، خیلی سریع دفاعی میشوید. میتوانید خودتان را در حال انجام این کار تصور کنید. او شروع به صحبت میکند؛ این موقعیت برایتان کاملاً آشناست. بلافاصله حالت دفاعی به خود میگیرید و آمادهاید ضربهاش را دفع کنید. در نتیجه، واقعاً گوش نمیدهید چه دارد میگوید. در خلوت و پیش خودتان اعتراف میکنید که اغلب وقتی او دربارۀ کارش صحبت میکند، واقعاً توجه ندارید. مسأله فقط این نیست که دیگر به جزئیات زندگی کاری او گوش نمیدهید؛ شما دیگر به شیوۀ صحبت کردن وی، معنایی که آن موضوع برایش دارد و چرایی اتفاقات برای او نیز توجه نمیکنید.
پس حق با اوست. اما شما احساس میکنید مجبورید بگویید که حق با او نیست. و اگر صادق باشیم، خودتان هم میدانید که واقعاً خیلی سریع غذا میخورید. بله، آزارنده است که کسی این موضوع را به شما گوشزد کند. اما درمییابید که کمی انتقادگری، شیوهای است که شریک عاطفیتان در پیش میگیرد تا محبت و اهمیت دادن را نشان دهد؛ این کار، نشانگر حس مالکیت وی بر شماست. حالا دلتان میخواهد به او بگویید متأسفاید، در آغوشش بگیرید و رفتارتان را تغییر دهید. در تاریکی شب، همهچیز معنا مییابد.
بینشِ نیمهشب درست بود. لحظهای از خود-شناسی بود؛ لحظهای از «آگاهی برتر» که در آن توانستید از تجربۀ خود فاصله گرفته و آن را واضحتر ببینید. آنقدر احساس امنیت و آرامش داشتید که بتوانید رفتار خود را، بدون عجله برای محکوم کردن یا دفاع از آن، مشاهده کنید. در آن لحظه نسبت به خودتان خردمندتر شده بودید.
ولی چنین وضعیتهایی فقط گهگاه رخ میدهند. اغلب اوقات باید بهشدت درگیر دفاع از قلمرو خود و مبارزه برای خواستههایمان باشیم. وقتی ذهن بدوی ما مشغول عمل است، آرامش لازم برای مشاهدۀ آن را نداریم.
دوم: پرورش ظرفیت تفسیر رفتار دیگران، بهجای واکنش خودکار به آن
بیشتر اوقات، ما بلافاصله (و با شدت) به رفتار دیگران واکنش نشان میدهیم.
آنها برایمان بوق میزنند، ما عصبانی میشویم و متقابلاً بوق میزنیم.
آنها حرفی میزنند که معنایی توهینآمیز دارد، ما هم بلافاصله توهین میکنیم.
غریزۀ طبیعی این است که در برابر رفتار بدوی دیگران، با رفتار بدوی پاسخ دهیم. طبیعت خزندگانی ما میخواهد به بخش خزندگانی وجودشان حمله کرده و آنها را به سوراخ خودشان برگردانَد.
اما حتماً گزینۀ دیگری هم وجود دارد؛ و این یکی از شگفتیهای بزرگ تکامل و تمدن (و البته اخلاق و دین) است.
حرکت متمدّنانه و برتر این است که بفهمیم آنها به دلیلی رفتار بدی دارند؛ دلیلی که خودشان در موقعیتی نیستند که بتوانند آن را برای ما توضیح دهند، زیرا ذهن ابتداییشان تحت فشار شدیدی است.
شاید روز سختی داشتهاند. شاید نگران چیزی هستند. شاید در مسیر شغلی خود احساس کردهاند تحت فشار قرار گرفته و به حاشیه رانده شدهاند و حالا اگر کسی در خیابان بپیچد جلوی آنها، دیگر برایشان قابل تحمل نیست. بهجای اینکه صرفاً آنها را دشمنی خطرناک ببینیم، میتوانیم تشخیص دهیم که دچار پریشانی هستند و رفتار بدشان (بوق زدنهای بیصبرانه یا ناسزا گفتن از پشت شیشه خودرو) علامتی از آسیب و رنج است، نه نشانۀ «شرارت».
این یک توانایی است که بتوانیم رفتار دیگران را معلول پریشانی خودشان تفسیر کنیم، نه صرفاً در چارچوب چگونگی تأثیری که بر ما دارد. و این توانایی، تکامل تدریجیِ شگفتانگیزی محسوب میشود. در تاریخ بشر، این اتفاق باید یک زمانی برای اولین مرتبه رخ داده باشد. و شاید در زندگی هر یک از ما نیز نوعی بیداری مشابه رخ دهد. ولی نفوذ این آگاهی برتر به ذهن، اغلب بسیار دشوار است. ما آنقدر عمیق درگیر مشکلات خود هستیم که تقریباً برایمان غیرممکن میشود چراییِ مشکلآفرینی دیگران را سخاوتمندانه ارزیابی کنیم.
اینها را امتحان کنید (ممکن است عجیب بهنظر برسند). اینها نمونههایی از آگاهی برتر هستند:
- فروشندهای در پاسخ به درخواست شما سرد و بیحوصله رفتار میکند؛ شاید به این دلیل که رابطۀ عاطفیاش در حال فروپاشی است. رفتار وی ربطی به شما ندارد.
- فرد متکبری که در مهمانی رفتار تحقیرآمیزی با شما دارد، در نهایت ممکن است فردی ناامن و فاقد اعتمادبهنفس باشد (حتی اگر ظاهراً بسیار مطمئن بهنظر برسد و شما را نادیده گرفته باشد).
- فرد خشن و بیادبی که روی ماشین شما خط میاندازد، وحشت دارد از اینکه ناتوانی جنسیاش آشکار شود.
- فردی که در کافه لافزنی میکند، عمیقاً باور دارد هرگز نمیتواند دوست داشته شود.
سوم: پرورش ظرفیت عشق جهانشمول
وقتی بتوانیم رفتارِ دردآور دیگران را به ریشههای درد و رنج خودشان نسبت دهیم، در آستانۀ گامی شگفتانگیز قرار میگیریم. در این حالت بهنظر میرسد که در حقیقت، هیچکس در این جهان صرفاً «بدجنس» نیست. انسانها همیشه بهشکلی آسیب دیدهاند؛ و این یعنی پاسخ مناسب به بشریت، ترس یا بدبینی یا پرخاشگری نیست بلکه عشق است. وقتی ایگو را کنار میگذاریم و خود را از چنگ فرایندهای فکریِ ابتدایی، تدافعی و پرخاشگرانه آزاد میکنیم، میتوانیم بشریت را با نگاهی بسیار خیرخواهانهتر ببینیم. حتی ممکن است، در لحظاتی بسیار نادر که شاید فقط گاهی در اواخر شب رخ دهند، احساس کنیم میتوانیم همه را دوست داشته باشیم و هیچ انسانی را بیرون از دایرۀ همدلی قرار ندهیم.
آنوقت به حالتی میرسیم که برخی یوگیها، زاهدان مسیحی و راهبان بودایی گزارش کردهاند. حالتی که در آن احساس میکنیم از «خود» فاصله گرفتهایم و جهان را چنان میبینیم که گویی خودمان نیستیم؛ بدون فیلتر معمولِ منافع، اشتیاقها و نیازهای شخص خودمان.
و در آن لحظه، جهان کاملاً متفاوت بهنظر میرسد: مکانی سرشار از رنج و تلاشهای گمراهانه؛ مکانی مملو از انسانهایی که میکوشند شنیده شوند و در واکنش به دیگران، پرخاشگری میکنند.
پاسخ شایسته، همدلی و مهربانیِ جهانشمول است.
اینجا خود-شناسی را وارد مسیری جدید و جالب کردهایم: آنقدر از خود آگاه شویم که بتوانیم «خودِ پایینتر» را از شیشهای که از پشت آن به جهان نگاه میکنیم کنار بزنیم و در نتیجه، جهان را بهشکل حقیقیتر و عاری از خودمحوری ببینیم.
شما سالها مجبور بودهاید از حق خود دفاع کنید: باید به هر فرصتی میچسبیدید، از موضعتان دفاع میکردید، مراقب منافعتان میبودید. شما باید غذا و لباس خود را تأمین کنید، قبضها را بپردازید، تحصیلاتتان را تکمیل کنید و تا حد امکان با بالا و پایینهای خُلقی و شیاطین درونی خود کنار بیایید. باید بر حقوق خود تأکید ورزید و اقدامات و انتخابهایتان را توجیه کنید. زنده بودن، تمام چیزی است که دارید. بنابراین طبیعی است که بیش از حد درگیر زندگی خود باشید؛ چه انتخاب دیگری دارید؟
اما لحظاتی هست که زندگی شخصی خودمان کماهمیتتر یا کمبهاتر بهنظر میرسد. و این موضوع لزوماً از سر ناامیدی نیست؛ بدون اینکه حتی نیاز باشد به زندگی پس از مرگ باور داشته باشیم. ممکن است ترس از عدم وجود، دستکم برای مدتی کوتاه، شدت کمتری پیدا کند. شاید هنگام تماشای اقیانوس در غروب آفتاب، قدم زدن در جنگل در زمستان یا گوش دادن به قطعهای موسیقی مانند کنسرتو برای دو ویولن باخ، احساس کنیم عدم وجود نیز اشکالی ندارد؛ بتوانیم جهانی را تصور کنیم که در آن، دیگر حضور نداریم و با آرامش و سکون به آن بیندیشیم و همچنان قدردان زندگی باشیم. در چنین لحظات نادری از آگاهی برتر، فانی بودن بار کمتری بر دوش ما دارد؛ میتوانیم منافع شخصی خود را کنار بگذاریم و با چیزهای گذرا یکی شویم: درختان، باد و موجهایی که بر ساحل میشکنند. از این منظرِ بالاتر، جایگاه اجتماعی چندان مهم بهنظر نمیرسد، داراییها اهمیت خود را از دست میدهند و دلخوریها فوریت خود را از دست میدهند؛ انسان آرام میشود. اگر برخی افراد شما را در چنین لحظهای ببینند، از این دگرگونی شگفتزده میشوند.
این حالات برترِ آگاهی کوتاه-مدت هستند. باید این را بپذیریم. نباید آرزو کنیم که این حالات دائمی شوند چون با بسیاری از وظایف عملی مهمی که باید انجام دهیم، چندان سازگار نیستند. لازم نیست همیشه در چنین حالتی باشیم. اما باید بیشترین بهره را از آنها ببریم. باید آنها را برداشت و حفظ کنیم تا هرگاه بیش از همه نیازشان داشتیم، بتوانیم دوباره به آنها دسترسی پیدا کنیم. مشکل اینجاست که وقتی در این حالاتِ برتر ذهنی قرار داریم، به بینشهای بسیار مهمی دست پیدا میکنیم؛ اما وقتی به شرایط معمول زندگی بازمیگردیم، دسترسی به آن بینشها را از دست میدهیم. در نتیجه از بینشی که در لحظات خاص بهدست آورده بودیم، بهرهای نمیبریم. در گذشته، ادیان توجه زیادی به این حرکت داشتهاند. برای مثال، کلیساهای مسیحی دریافتند که ما گاهی میتوانیم متوجه شویم نسبت به دیگران ناعادل یا بیوفا بودهایم. این خودْ دستاوردی بزرگ در برابر ذهن بدوی است که زمان چندانی را به بررسی این احتمالات اختصاص نمیدهد. پس کلیسا آیینهایی ایجاد کرد که برای تشدید، طولانیتر کردن و عمیقتر ساختن این بینشهای شکننده طراحی شده بودند. مثلاً در دعای «اعتراف» که حاوی واژههایی با بار عاطفی بسیار قوی است، میشنویم:
«من در برابر خدای قادر مطلق و همچنین شما برادران و خواهرانم اعتراف میکنم
که به تقصیر خود گناه کردهام؛ در اندیشههایم و در کلامم، در آنچه
انجام دادهام و در آنچه انجام ندادهام…»
پس در حالت ایدئال، مردم قرار بود منظماً تجربۀ قدرتمندی داشته باشند از اینکه تشخیص دهند ممکن است گاهی بیرحم، تندخو، بیملاحظه، حریص یا بدرفتار بوده باشند. البته این روش لزوماً همیشه موفق نبود، اما ایدۀ پشت آن بسیار مهم است: تلاش برای اینکه چنین تجربهای دیگر کاملاً تصادفی نباشد؛ اینکه قدرت بیشتری در زندگی ما پیدا کند و بتوانیم بهترین استفاده را از آن ببریم.
هدف مطلوب، که قطعاً میتوان آن را از مسیحیت جدا کرد و مستلزم هیچ باور غیبی نمیباشد، این است که بخشهای برترِ ذهن باید قابلاعتمادتر و قدرتمندتر شوند.
چهارم: بازاندیشی در احساسات خود
ما معمولاً عادت کردهایم که برای دستیابی به خود-شناسی، از خودمان هرچه دقیقتر بپرسیم: «نسبت به این موضوع چه احساسی دارم؟»
در پس چنین عادتی این ایده نهفته است که با بررسی احساسات خودتان میفهمید «واقعاً که هستید».
اما پیشنهادی که در این بخش آمده متفاوت، و حتی برعکس آن است.
آنچه توصیه میکنیم، پرورش ظرفیتی است برای اینکه از احساسات فاصله بگیرید تا بتوانید ماهیت بالقوه فریبندۀ آنها را تشخیص دهید. این یعنی پذیرفتن تمایزی بنیادی بین آنچه ممکن است درباره یک موقعیت «احساس کنیم» و آنچه آن موقعیت در واقع ممکن است «باشد».
نمونۀ کلاسیک و تاریخیِ این موضوع زمانی است که انسانها برای نخستین بار پذیرفتند که اگرچه زمین صاف «احساس میشود»، در واقع گرد است؛ یعنی زمانی که انسانها یاد گرفتند به احساسات خود تردید کرده و در عوض به دادههای ذهن عقلانی خود اعتماد کنند؛ یعنی برای غلبه بر احساس بهخاطر عقل و منطق. این اتفاق، خیلی خیلی دیر در مسیر تکامل انسان رخ داده و اغلبِ ما در زندگی روزمره، بهویژه در مورد زندگی هیجانی خود، همچنان به شیوۀ پیشاکوپرنیکی عمل میکنیم.
با این حال، استثنایی وجود دارد که میتوانیم چیزهای زیادی از آن بیاموزیم: کودکان. وقتی با کودکان خردسال سروکار داریم، نسبتاً راحت بر واکنشهای خزندگانی خود غلبه میکنیم و بهدنبال تفسیری برتر میرویم. ما از آنچه ظاهراً میبینیم فراتر میرویم و تلاش میکنیم آنچه هست را به تصویر بکشیم.
کودکی را تصور کنید که غُر میزند، سپس نزد والد خود میرود، لگدپراکنی میکند و میگوید: «ازت متنفرم».
واکنش بدوی این است که متقابلاً او را بزنیم. واکنش پیچیدهتر این است که بپرسیم: «در پس این رفتاری که میبینم، چه اتفاقی دارد رخ میدهد؟»
و چون ساعت شش عصر است، او بعدازظهر چرت نزده و کمی هم سرما خورده، کاملاً طبیعی است بدخُلقیاش را به این عوامل نسبت دهیم. ذهن برتر، موقعیت را تفسیر کرده است.
هرچند انجام این کار خردمندانه بهنظر میرسد، برایمان سخت است آن را روی خودمان بهکار گیریم.
ما هم ممکن است خسته و گرسنه باشیم. اما از خود نمیپرسیم خستگی و گرسنگی چه نقشی در احساس ناگهانی ما مبنی بر این دارند که «همه از من متنفرند» یا «شغل و زندگی حرفهایام فاجعه است».
اینها، نتیجهگیریها کاملاً منطقی بهنظر میرسند و ظاهراً بر واقعیتهای حقیقی استوارند. اما در واقعیت، حاصل ذهنی بسیار خسته و گرسنهاند که در تلاش است با هستی کنار بیاید. پس از غذا خوردن و کمی استراحت، دیدگاه ما میتواند کاملاً متفاوت شود.
به بیان دیگر، ذهن ما سرشار از ایدههایی است که بهنظر میرسد مبتنی بر عقل و منطق هستند؛ اما در واقع چنین نبوده و تا حد زیادی تحت تأثیر فرایندهای جسمانیِ سطح پایینتری قرار دارند که انکار شده یا تشخیص داده نمیشوند.
خود-شناسی یعنی بسیار بهتر متوجه شویم که چه تعداد از فرایندهای ذهنی ما (از دیدگاه سیاسی گرفته تا ارزیابی شغلی و قضاوت دربارۀ شریک عاطفی)، میتوانند تحت تأثیر عواملی مانند موارد زیر باشند:
- آب کافی ننوشیدن
- به اندازۀ کافی نخوابیدن
- عدم دسترسی به غذا
اگر چند شب خوب نخوابیده باشید و بیش از حد کار کرده باشید، چند اظهارنظرِ نهچندان سنجیده از سوی شریک عاطفیتان میتواند شما را به فکر طلاق بیندازد. احساس میکنید رابطهتان از هم پاشیده؛ باید تصمیمی بزرگ، سرنوشتساز و پرخطر بگیرید؛ و تمام سازشها، همراهیها و عشقی که طی سالهای گذشته وجود داشته، هدر رفته است. مشکل، بسیار بزرگ بهنظر میرسد. اما در واقع مشکل آنقدرها هم بزرگ نیست. اِشکال اینجاست که شما خستهاید. برای ما بهشدت دشوار است بین یک نیاز جسمانی و یک تعارض عاطفیِ دردناک تمایز بگذاریم.
یا ممکن است صبحانه نخورده باشید و یک جلسۀ کاری دشوار باعث شود مصمم شوید استعفا دهید. قطعاً با این کار شرایطتان سخت خواهد شد اما با خود میگویید هر تصمیمی بهتر از این است که همچنان روح خود به این احمقهای بیفکر بفروشید. مشکل طوری بهنظر میرسد که انگار خیلی بزرگ است؛ گویی مسیر شغلیتان فاجعهبار شده است. اما علت واقعی ممکن است چیزی بیش از کاهش سطح قند خون نباشد.
اینکه کسی به شما بگوید دیدگاهتان نسبت به زندگی، در این لحظه، محصولِ استدلال و منطق نبوده بلکه نتیجۀ سوءهاضمه یا خستگی میباشد، بهشدت اعصاب خُردکن است. بهخصوص وقتی درست باشد. ما دوست داریم باور کنیم مشکلاتمان اساساً مسائل فکری، اخلاقی و وجودیِ بزرگ و پیچیدهای هستند؛ درحالیکه بسیاری از آنها در واقع چیزی نیستند بهجز نوعی آشفتگی در وضعیت جسمانی ما.
باید مراقب باشیم مسائل را بیش از حد عقلانیسازی نکنیم. ما برای شاد بودن، به چیزهای بزرگی نیاز داریم (پول، آزادی، عشق). ولی به یک عالمه چیزهای کوچک و تا حدی پیش پا افتاده هم نیاز داریم (خواب کافی، تغذیه مناسب، آسمان آفتابی). نوزادان این را بهخوبی میدانند. آنها بهشکل مفیدی بهلحاظ فکری کممایه هستند. و در دسترسمان هستند تا برخی حقایق عمیق را به ما یادآوری کنند.
پس سؤال کلیدی همیشه این نیست که «چه احساسی دارم؟». خود-شناسی میتواند به همان اندازه از پرسیدن این سؤال حاصل شود که: «چگونه عمل میکنم؟ هیجانات چه نقشی در زندگی من ایفا میکنند؟». و این پرسش، بهشکل حیاتی، میتواند گاهی ما را به این نتیجه برسانَد که بهرغم شدت احساسات، بر اساس آنها عمل نکنیم. ظرفیتِ بالاتر یعنی توانایی فاصلهگیری از احساسات خود.
وقتی خسته، تشنه، گرسنه، تحت فشار یا ترسیده هستید، این وضعیتهای ذهنیْ ادراک شما از واقعیت را تغییر میدهند. حواس میتوانند گمراهکننده شوند. رفتار دیگران ممکن است تهدیدآمیزتر از آنچه واقعاً هست بهنظر برسد؛ درک انگیزههای پیچیدهترِ دیگران برای ما دشوارتر میشود. تهدیدها بزرگتر از اندازۀ واقعیشان بهنظر میرسند؛ منابع امنیت یا لذتْ کوچکتر، شکنندهتر و دورتر از آنچه واقعاً هست جلوه میکنند.
موضعِ برتر این است که تشخیص دهیم «خود» اینگونه کار میکند. خستگی، کمآبی بدن و چنین وضعیتهایی با ما چنین میکنند. پس باید یاد بگیریم نسبت به برخی از حالات ذهنی مشکوک باشیم و بر اساس آنها عمل نکنیم. خِرد یعنی بهتر شدن در پرسیدن این سؤال که: «آیا این واقعیت است یا ممکن است من بهدلیل نخوردن ناهار یا دو ساعت خواب کمتر، واقعیت را تحریفشده میببینم؟»
پنجم: مراقبۀ فلسفی؛ مرتب کردن ذهن، نه خالی کردن آن
با وجود اینکه ذهن ما ظاهراً متعلق به خودمان است، همیشه کنترل یا شناخت کاملی از آنچه در ذهنمان میگذرد نداریم. همیشه برخی افکار، درست در مرکز آگاهی، وجود دارند و کاملاً و بیواسطه برایمان روشن هستند؛ مانند اینکه فرزندانمان را دوست داریم یا اینکه باید ساعت ۷:۴۰ صبح از خانه بیرون برویم یا اینکه همین حالا هوس خوردن چیزی شور کردهایم. این افکار بدیهی بهنظر میرسند و ما را با عدم قطعیت یا نیاز به تأملِ بیشتر درگیر نمیکنند.
اما انبوهی از افکار دیگر در وضعیتی بسیار مبهمتر در ذهن ما شناورند. مثلاً ممکن است بدانیم که شغلمان باید تغییر کند اما نتوانیم چیز بیشتری دربارۀ آن بگوییم. یا ممکن است بهدلیل اتفاق ناراحتکنندهای که شب قبل رخ داده، نسبت به شریک عاطفی خود نوعی رنجش احساس کنیم اما نتوانیم دقیقاً مشخص کنیم بابت چه چیزی تلخ یا غمگین هستیم. گاهی سردرگمیهای ما ماهیتی مثبت دارند، اما همچنان گیجکننده هستند. شاید کافهای کنار کانال آب در آمستردام، فردی که در قطار مشغول مطالعه بود یا نحوۀ تابش خورشید بر آسمان در غروب یک روزِ طوفانی، چیزی عمیقاً «هیجانانگیز» در ما ایجاد کرده باشد؛ اما همچنان نتوانیم دقیقاً بفهمیم این احساسات چیست.
افکارِ نامتمرکز دائماً در ذهن ما میچرخند اما از جایگاهی که در آن قرار داریم، یا به قول معروف از رصدخانۀ خودِ آگاه، نمیتوانیم آنها را بهوضوح درک کنیم. میگوییم باید «ذهنمان را مرتب کنیم» یا «امور را سر و سامان دهیم»؛ اما اینکه دقیقاً چگونه باید چنین کاری کرد، روشن نیست و چندان نیز دربارۀ آن صحبت نمیشود. در سالهای اخیر، یک پاسخ نسبت به موضوع مدیریت ذهن در غرب بسیار محبوب شده است. بر اساس سنّت بودیسم، تمرین «مراقبه» بر اذهان غربی مسلط شده و خود را بهعنوان راهحلی برای آشفتگی ذهن معرفی کرده است. برآورد شده که از هر ده بزرگسال در ایالات متحده، یک نفر در نوعی تمرین مراقبۀ ساختاریافته شرکت کرده است.
پیروان مراقبه پیشنهاد میکنند که خیلی ساکت و آرام، در یک وضعیت بدنیِ بهخصوص، بنشینیم و از طریق مجموعهای از تمرینهای متنوع تلاش کنیم ذهن را از هرگونه محتوا خالی کنیم. بهمعنای واقعی کلمه، سعی کنیم محتوای مزاحم و نامتمرکزِ آگاهی را به حاشیۀ ذهن برانیم و یک فضایی مرکزیِ خالی و آرام ایجاد کنیم. در جهانبینی بودایی، اضطرابها و هیجانزدگیهای ما لزوماً در تلاش نیستند پیام خاص، جالب یا ارزشمندی به ما بدهند. ما دائماً و بدون دلیل موجه، دربارۀ موضوعات تصادفی و بیهوده نگرانی میکنیم؛ بنابراین بهترین راهحل این است که محتواهای ذهن را کنار بزنیم.
مراقبۀ مبتنی بر سنّت بودایی چنان موفق بوده که ممکن است فراموش کنیم مسیر مؤثر دیگری، و از برخی جهات حتی برتر، برای رسیدن به آرامش ذهن وجود دارد؛ مسیری که ریشه در سنّت غربی دارد: «مراقبۀ فلسفی».
مراقبۀ فلسفی مانند همتای شرقی خود میخواهد افکار، احساسات و اضطرابها کمتر آزارمان دهند؛ اما به شیوهای کاملاً متفاوت به این هدف میرسد. در اساس، این رویکرد باور ندارد که محتوای ذهن ما بیمعنا یا پوچ است. نگرانیهای ما ممکن است مزاحم بهنظر برسند اما در واقع پیامهایی مهماند که بهشکل روانرنجورانه و آشفته بیان میشوند؛ پیامهایی دربارۀ این موضوع که چگونه باید زندگی خود را هدایت کنیم. آنها حاوی سرنخهای پیچیدهای دربارۀ تحول ما هستند. پس بهجای اینکه صرفاً بخواهیم ذهن را از محتوایش خالی کنیم، کاربرانِ مراقبۀ فلسفی ما را تشویق میکنند ذهن را مرتب و پاکسازی کنیم: آنها میخواهند محتوایی را که آزارمان میدهد، با اطمینان و وضوح بیشتری در کانون توجه قرار داده و بدین ترتیب، از طریق فهمیدن به آرامش برسیم نه از طریق تخلیۀ ذهن.
چگونه میتوان محتوای مبهمِ ذهن را متمرکز و روشن ساخت؟ درست همانطور که برای مراقبۀ بودایی دستورالعملهایی وجود دارد، برای مراقبۀ فلسفی نیز رهنمودهایی هست (شاید کمی تصنعی بودن در این زمینه دقیقاً همان چیزی باشد که لازم است تا این فرایند را منضبط و قاعدهمند کنیم). اولین اولویت این است که زمانی را به این کار اختصاص دهیم که در حالت ایدئال، 20 دقیقه در هر روز است. فرد باید کاغذی به همراه داشته باشد و شروع کند به پرسیدن تعدادی سؤال ساده از خود: در حال حاضر بابت چه چیزی احساس پشیمانی، اضطراب یا هیجانزدگی میکنم؟ او باید محتوای فوری ذهن خود را روی کاغذ بیاورد. طبیعتاً ممکن است دربارۀ معنای احساسات چندان مطمئن نباشیم؛ پس بهترین کار این است که بدون فکر کردن یا سانسور کردن خود، برای هر احساس فقط یک یا دو کلمه بنویسیم. هدف این است که محتویات ذهن را تا حد امکان و بیتکلف روی کاغذ بریزیم. مثلاً شاید کسی بنویسد: «دارِن، سفر به کُلن، آخر هفته، کفش، مامان، چهره در ایستگاه قطار . . . ». سپس تمرینی که باید انجام شود این است که هر یک از کلماتِ ثبت شده را تبدیل کنیم: تبدیل از یک نگرانی، پشیمانی یا هیجانزدگی مبهم و خاموش به چیزی که بتوانیم آن را خوب بفهمیم، مرتب کنیم و در نهایت بهتر تحت کنترل در آوریم. موفقیت در این مراقبه بستگی دارد به فرایند ماهرانۀ پرسشگری. این افکار را مانند غریبههایی کمحرف و آشفته تصور کنید که سرشار از ایدههای ارزشمند هستند. اما برای شناخت آنها باید از مسیری غیرمستقیم استفاده کرد و فقط با طرح سؤالات درست به سراغشان رفت.
مراقبۀ فلسفیْ با حذف مسائل برای ما آرامش به بار نمیآورَد بلکه کمکمان میکند آنها را بفهمیم و از این طریق، بخشی از بدگمانی و سکونی را که ممکن است به آنها چسبیده باشد، از بین میبَرد. وقتی محتواهای مبهمِ آگاهی روشنتر شوند، دیگر به اندازۀ قبل ما را آزار نمیدهند. مشکلات ناپدید نمیشوند اما اندازه و جایگاه واقعی خود را پیدا میکنند و قابل مدیریت میشوند. برای مثال، ممکن است با مجموعهای از نگرانیهای اداری کنار بیاییم که بهشکل ناشیانه و تحت عنوان مبهم «سفر به کُلن» پنهان شده بودند. یا کلمۀ «دارِن» ممکن است فردی را آشکار سازد که به او حسادت میکنیم؛ اما همین فرد سرنخهای جذابی در اختیارمان میگذارد دربارۀ اینکه چگونه میتوانیم گام تازهای در مسیر شغلی خود برداریم. یا عبارت «آخر هفته»، احساساتی نسبت به شریک عاطفیمان را آشکار میکند که هم توأم با دلخوری هستند و هم میتوان دربارهشان صحبت کرد و شاید عصر همان روز بتوان آنها را حلوفصل کرد. مرتب کردن ذهن فقط احساس آرامشبخش ایجاد نمیکند (مانند مرتب کردن خانه)، بلکه ما را از اشتباهات جدی نیز نجات میبخشد.
زمانی که هیجانزدگیِ مبهم شامل جاهطلبیهای شغلی ما باشد، میتواند بسیار خطرناک گردد. فردی را تصور کنید که هنگام خواندن مجلههایی مانند «Vogue» یا «Gourmet Traveller»، هیجانزدگی را تجربه میکند. و سپس، بدون اینکه تلاش چندانی برای تحلیل این احساس کرده باشد، اعلام میکند که میخواهد «در این مجلات کار کند». ممکن است کاملاً منطقی بهنظر برسد که رزومۀ خود را برای دفتر مرکزی مجلات ارسال کند. پس از تلاشهای فراوان، ممکن است کاری بهصورت کارآموزی سطح پایین به او پیشنهاد شود. شاید چند سال طول بکشد و کُلی دلشکستگی و رنج تجربه شود تا او بفهمد که در واقع خودِ این مجلات، موضوع اصلی کشش و جذابیت برایش نبودند. آنچه واقعاً برای او جذاب بوده، ایدۀ فعالیت در یک تیم صمیمی و در حوزهای غیر از امور مالی بوده است (جایی که مادرِ انتقادگر، عبوس و سختگیر در مسائل جنسی و مالیاش، تمام دوران کاری خود را در آن سپری کرده بود). یکی از مزایای مراقبۀ فلسفی این است که میتواند مقدار زیادی در وقتِ ما صرفهجویی کند.
هنگام ناراحتی یا اضطراب نیز خطرات مشابهی رخ میدهند. تصور کنید شب گذشته در خانۀ دوستی شام صرف کردید که بهشدت فرد موفقی است. او تازه از تعطیلات در مالدیو برگشته و دربارۀ جدیدترین کسبوکارش در حوزۀ داروسازی برای شما صحبت کرده است. و شما خانهاش را در حالی ترک کردید که بیقرار و آزرده بودید ولی نمیدانستید چرا. زندگیتان یکنواخت و دلسرد کننده بهنظر میرسیده. برنامههای مبهمی دربارۀ کارهایی که باید انجام دهید، در ذهنتان میچرخیده. شاید شما هم میتوانستید ایدهای فوقالعاده پیدا کرده و کسبوکاری راه بیندازید. به هر ترتیبی شده شما هم میخواستید زندگیتان بیشتر شبیه زندگی دوستتان باشد. اما ایدۀ درخشان در کسبوکار چیست؟ چگونه باید شروع کرد؟
سپس شریک عاطفیتان میگوید که برای شام با مادرش قرار گذاشته است. و در همان لحظه، از جایی نامعلوم در درون خود، موجی از خشم احساس کرده و فریاد میزنید که خانه همیشه نامرتب است؛ مگر نه اینکه چند بشقاب کثیف جلوی چشمتان قرار دارد. اما شریک عاطفیتان میگوید دیوانه شدهاید؛ خانه آنقدرها هم نامرتب نبوده و اصلاً جمع کردن چند بشقاب چقدر زمان میبرد؟ . . . او با عصبانیت از اتاق خارج میشود و امشب دوباره باید روی کاناپه بخوابید؛ آن هم به دلایل متعددی که حالا دیگر تفکیک کردن آنها بسیار سخت شده است، چه رسد به صحبت کردن بالغانه دربارهشان.
رنجها و اشتباهات بیشماری در زندگی ناشی از این هستند که ما تجارب درونی مبهم خود را بهدرستی تحلیل نمیکنیم. شغل اشتباهی انتخاب میکنیم؛ با فرد اشتباه وارد رابطه میشویم؛ از فرد مناسب فرار میکنیم؛ پول خود را صرف چیزهای نامناسب میکنیم و استعدادها و آرزوهای عمیق خود را آنطور که شایسته است به واقعیت تبدیل نمیکنیم. عمل کردن بدون مراقبۀ فلسفی مانند این است که بدون بررسی تجهیزات یا نقشه، راهی سفر شویم. به احساسات خود اعتماد میکنیم، بدون اینکه بهدرستی بپذیریم ممکن است ما را به مسیرهایی فاجعهبار هدایت کنند.
میل به خالی کردن ذهن و آرام کردن افکار آشفته، در تضاد کامل با کارهایی مانند مرتب کردن، رمزگشایی، تحلیل و نظم دادن به محتوای ذهن قرار ندارد. فقط مسأله این است که در حال حاضر، بهعنوان جوامع انسانی، بیش از حد مجذوب وعدۀ آرامش شدهایم؛ بهگونهای که همیشه میکوشیم ذهن را خالی کنیم نه اینکه تلاش کنیم محتوای آن را بفهمیم. آشفتگی خود را نتیجۀ «زیاد فکر کردن» میدانیم، درحالیکه شاید مشکل این باشد که هنوز به اندازۀ کافی فکر نکردهایم. وقت آن است که جوامع ما مزایا و ظرفیتهای مراقبۀ فلسفی را جدی بگیرند.
هنر گفتوگو: چگونه میتوان خود-شناسی را بهبود بخشید و سرعتش را افزایش داد
یکی از راههای اصلی شناخت خود و دیگران، گفتوگوست. متأسفانه ما اغلب تصور رمانتیکی از گفتوگو داریم. باور داریم اگر در محیطی مناسب (مثلاً پشت میزهای چوبی قدیمی و فرسوده با غذاهای خوب و پیشغذای خوشمزه) قرار بگیریم، گفتوگو بهطور طبیعی و بدون تلاش خاصی شکل خواهد گرفت.
اما واقعیت این است که گفتوگو یک «دستاورد» است؛ چیزی که ممکن است لازم باشد آن را یاد بگیریم. کلید آن، در اختیار داشتن پرسشهای مناسب است.
خود-شناسی را مانند بازی در نظر بگیرید. میتواند سرگرمکننده باشد.
بیایید نگاهی بیندازیم به برخی از پرسشهای بسیار خوب در مجموعههای «۱۰۰ پرسش» که در «مدرسۀ زندگی» ارائه شده است.
مثلاً:
- در یک رابطه، بیش از همه دوست دارید بابت چه چیزی از شما تعریف شود؟
- فکر میکنید بهعنوان یک انسان، در چه زمینهای واقعاً خوب هستید؟
- دوست دارید دیگران با کدامیک از نقصهای شما سخاوتمندانهتر برخورد کنند؟
- به خودِ جوانترتان دربارۀ عشق چه میگویید؟
- دوست دارید بابت چه موضوعی از معشوق یا دوستی عذرخواهی کنید؟
جملات زیر را کامل کنید:
- وقتی در یک رابطه مضطرب میشوم، معمولاً . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
- طرف مقابل معمولاً در پاسخ . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
- و این باعث میشود من. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
- وقتی بحث میکنم، در ظاهر نشان میدهم که . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . اما در درون احساس میکنم که . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
بدون اینکه زیاد فکر کنید، بیایید این جملات ناتمام را دربارۀ احساساتمان نسبت به یکدیگر کامل کنیم:
- میرنجم از . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
- سردرگم میشوم از . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
- آسیب میبینم از . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
- پشیمانم از . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
- میترسم که . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
- کلافهام از . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
- وقتی شادترم که . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
- میخواهم . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
- قدردانم از . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
- امیدوارم . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
نتیجهگیری
انسان خردمند در نهایت به چه شناختی از خود دست مییابد؟
مسلماً شناخت هر فرد مختص خودش است. با این حال، ما همچنان میتوانیم نوع شناخت وی را مشخص سازیم. اگر کسی به خود-شناسی زیادی دست یابد، این موضوع چگونه در رفتار او آشکار میشود؟ خود-شناسی چه تأثیری بر زندگی او خواهد داشت؟ فهم چگونگیِ شناخت خود، خیلی مربوط نمیشود به موافقت با مجموعهای از گزارهها. بلکه بیشتر مربوط است به پرورش ظرفیت برخورد خردمندانهتر با نیازها و نقاط ضعف خود و بهطور کلی، بهتر مدیریت کردن خویشتن. انسان خردمند و خودآگاه:
- کمتر تمایل دارد مسئولیت مشکلات خود را به گردن دیگران بیندازد. او ناراحت میشود، آزرده میشود، احساس اضطراب میکند؛ و همچنان ممکن است امور بهدرستی پیش نروند. اما خود-شناسی، تمام ابعاد مسئولیت را میپذیرد. بنابراین، ناراحتی تبدیل نمیشود به خشم نسبت به فرد اشتباهی که واقعاً مقصر نیست.
- احتمالاً در محل کار کمتر دچار ناکامی میشود. این بدان معنا نیست که وی شغل ایدئال دارد. او خود را آنقدر خوب میشناسد که بهدنبال شغلی میرود که بتواند با آسودگی از عهدهاش برآید. برای پیشرفت، بیدلیل خود را تحت فشار قرار نمیدهد؛ میتواند با انتقاد نسبتاً خوب کنار بیاید و از همین رو، در محیط رقابتی بیش از اندازه مضطرب نمیشود.
- احتمالاً کمتر دچار وحشت و هراس میشود. هراس، ناشی از ترس است و بیشترِ این ترسها روانشناختی هستند نه جسمانی: ترس از تحقیر شدن، طرد شدن یا دچار بیحوصلگی شدن. خود-شناسی عمیق، این ترسها را کاهش میدهد.
- کمتر مستعد حسادت است زیرا حسادت اغلب از این ناشی میشود که دقیقاً نمیدانیم چه چیزی واقعاً نیاز داریم.
- دربارۀ پول، خیلی دچار استرس نمیشود زیرا بیشتر متوجه چیزهایی است که واقعاً برایش اهمیت دارند، کمتر بر اساس تکانه خرج میکند و بهتر میتواند پسانداز کند.
- ممکن است کمتر دچار شیفتگیهای عاشقانه نسبت به کسی شود. او کمتر روی دیگران دیوانهوار فرافکنی میکند و بنابراین کمتر احتمال دارد تصور کند غریبهای که در قطار یا میز کناری در رستوران دیده، شریک زندگی ایدئال اوست.
- در عذرخواهی کردن مهارت خوبی دارد؛ بخشی از این توانایی به این دلیل است که کاملاً میتواند درک کند گاهی، حتی ناخواسته، برای دیگران بسیار آزاردهنده میشود. میتواند احتمال اشتباه کردن خودش را در ذهن بررسی کند، بیآنکه خیلی دفاعی شود.
معمولاً در گفتوگو مهارت دارد چون نسبت به چرایی رفتارهای خود آگاه است و صرفاً نمیگوید «من اینطور فکر میکنم». همچنین سریعاً فرض را بر این نمیگذارد که دیگران هم مانند خودش فکر میکنند. او میتواند با انسانهای مختلفی همذاتپنداری کند چون میتواند در مراحل مختلف زندگی، جنبههای گوناگونی از تجربۀ خود را تشخیص داده و به آنها توجه کند.
۶. روانشناسان سلف رابطهای، استولورو و اتوود (۱۹۸۹)، میان ناخودآگاه پویا، که به دلیل محتوای متعارض بهطور دفاعی سرکوب شده است؛ ناخودآگاه پیشبازتابی17Prereflective unconscious، که شامل اصول سازماندهنده تجربه ذهنی است که در دوتای بینالاذهانی اولیه شکل میگیرد؛ و ناخودآگاه نامعتبر18Invalidated unconscious، که به دلیل شکست خودابژه (selfobject) در اعتبارسنجی نمیتواند بیان شود، تمایز قائل شدند. مشارکت تحلیلگر در درون بینالاذهانیِ موقعیت تحلیلی به بیمار امکان میدهد تا تجربه ناخودآگاه خود را بررسی، بیان، اعتبارسنجی و بازسازی کند. برخی از تحلیلگران معاصر ترجیح میدهند از ناخودآگاه دو نفره صحبت کنند، که در درون خودِ دوتایی وجود دارد (لیونز-روث، ۱۹۹۹).
۷. یونگ (۱۹۲۱/۱۹۵۷) ناخودآگاه را به ناخودآگاه شخصی و ناخودآگاه جمعی که شامل کهنالگوهایی است که میان همه مردم مشترک و به ارث رسیده است، تقسیم کرد.
ظهور علوم شناختی در روانشناسی معاصر همراه با «کشف مجدد» ناخودآگاه بوده است. مفاهیمی مانند «دانش مستتر19Tacit knowledge»، «پردازش اطلاعات پیشتوجهی20Preattentive information processing»، «خودکارشدگی21Automaticity»، «ادراک زیرآستانهای» و «حافظه رویهای» یا «ضمنی» همگی بخشی از چیزی هستند که اکنون ناخودآگاه شناختی نامیده میشود (کیلستروم، ۱۹۹۵؛ حاسین، اولمن و بارگ، ۲۰۰۵). برای بیشتر بخشها، دانشمندان علوم شناختی مفهوم ناخودآگاه پویا یا سرکوبشده را رد میکنند. با این حال، اخیراً ناخودآگاه شناختی گسترش یافته است تا شامل «هیجانهای ضمنی»، «انگیزههای ضمنی» و «فراموشی انگیزهدار» شود، که آن را به مفهوم روانکاوانه ناخودآگاه پویا نزدیکتر میکند (وستن، ۱۹۹۹). گاهی اوقات اصطلاح غیرخودآگاهی22Nonconscious در روانشناسی برای اشاره به ناخودآگاه شناختی یا فعالیتهای مغزی که بر زندگی ذهنی تأثیر میگذارند اما خود روانشناختی نیستند، استفاده میشود. علوم شناختی بر پژوهشگران روانکاوی مانند جی. واینبرگر و ال. سیلورمن (۱۹۹۰) و شورین و همکاران (۱۹۹۶) تأثیر گذاشته است، این افراد پارادایمهای آزمایشی توسعه دادهاند که شواهدی برای سرکوب، فرایند اولیه و ناخودآگاه پویا ارائه میدهند.
منابع
The School of Life. (2015, November 22). How to know yourself — Socrates and how to develop self-knowledge. The School of Life. https://www.theschooloflife.com/article/know-yourself/



