لاکان در مورد «ژوییسانس» چه می‌گوید؟

لاکان در مورد «ژوییسانس» چه می‌گوید؟

این مقاله به ترجمهٔ دکتر مجتبی ارحام صدر و با ویرایش فرشید کردمافی برای انتشار در مجلهٔ روانکاوی دیگری آماده شده است.


اووِن هوتسون روانکاوی است که در سنت فروید و لاکان می‌اندیشد و کار می‌کند. او در مطب خصوصی به کار بالینی مشغول است، عضو کالج روانکاوان و انجمن صنفی روان‌درمانگران است و در هیئت‌مدیرهٔ کالج روانکاوان و آکادمی روانکاوی و هیئت تحریریه‌ی نشریهٔ Analytic Agora حضور دارد.

آنچه نوشته‌های او را متمایز می‌کند وفاداری به متن است: او مفاهیم لاکانی را به شعار فرو نمی‌کاهد و آن‌ها را در مسیر تکوین‌شان، از متاپسیکولوژی فروید تا سمینارهای متأخر لاکان، با ارجاع دقیق به جلسه و شماره‌صفحه پی می‌گیرد. در مقاله‌ی «ژوئیسانس» نیز همین روش را دارد: ژوئیسانس را در نسبتش با میل، اضطراب، اختگی و «چیز» (das Ding) می‌خواند و نشان می‌دهد که چگونه در ساختارهای نوروتیک، منحرف و سایکوتیک صورت‌های متفاوتی می‌یابد.

پژوهش خود او بر انتقالِ ناخودآگاهِ بین‌نسلی متمرکز است و به این پرسش می‌پردازد که سوژه چگونه پیش از هر انتخابی در زنجیره‌ای از دال‌ها، دِین‌ها و فقدان‌های خانوادگی جای می‌گیرد و آن را در تکرار بازمی‌نویسد. در خوانش او، این انتقال به تروما محدود نمی‌شود و خودْ شرطِ برساخته‌شدنِ سوژه در خط خانوادگی‌اش است.

این مقاله، در اصل، یک سخنرانی است که تحت عنوان «از قلقلک تا دوزخ: نظریۀ ژوییسانس در روانکاوی»1From a Tickle to an Inferno: The Theory of Jouissance in Psychoanalysis*یادآوری: در این مقاله، برای pleasure از معادل «لذت» استفاده شده است. در ماه مه 2015 در قبرس و خطاب به مدرسۀ نامه‌های فروید2School of the Freudian Letter ایراد شده است

اوایل دهۀ 1970 است و ما در دانشگاه کاتولیک لوون3Catholic University of Louvain هستیم. سخنرانی‌ای که لاکان قرار است ایراد کند تنها سخنرانیِ ضبط‌شده از او در برابر حضار است. او با تشویق حضار وارد می‌شود؛ با جمعیت شوخی می‌کند و از آن پس، اجرای او حالتی شدیداً نمایشی به خود می‌گیرد. سپس، دوربین صحنه‌ها و واکنش‌هایی را از حضار ضبط می‌کند که به‌همان‌اندازه غمبار و تراژیک است.

وقتی جوّ قدری آرام می‌گیرد، لاکان داستان بیماری را روایت می‌کند که «مدت‌ها قبل، آرزوی این را داشت که منبع وجود4source of existence تا ابد از [درون] او بجوشد و جویِ بی‌پایانِ زندگی از او الی بی‌نهایت جاری گردد». 

پس از مکثی، پرسشی که لاکان فریادزنان و تأکیدوار از جمعیت می‌پرسد این است:

“Est-ce que vous pourriez supporter la vie que vous avez?”5«آیا می‌توانید بار زندگی‌ای را که دارید بر دوش بکشید؟»

و این چکیده و محورِ موضوعِ ژوییسانس است.

مقصود لاکان از زندگی‌ای که در اینجا از آن صحبت می‌کند زندگی روزمره نیست (زندگی‌ای که انباشته از ماجراهای کوچک و روزمرۀ مربوط به شغل، دوستان و روابط خانوادگی است)؛ مقصود او پُرپیمانگیِ زندگی است که متناسب با ورای اصل لذت، جاری و ساری است. زندگی، به‌قول لاکان، صرفاً «دستگاه و ابزاری برای لذت‌بردن است».  

 

دو تعریف از ژوییسانس و چیستی آن

در اینجا، برای قرارگرفتن در مسیر درست بحث، دو تعریف از «ژوییسانس» ارائه می‌شود. در بحث‌هایی که ما در ادامه خواهیم داشت، به این دو تعریف ارجاع خواهیم داد:

۱. ژوییسانس به‌مثابه پُرپیمانگی زندگی

۲. ژوییسانس به‌مثابه شادمانگی‌ای ورای اصل لذت

لاکان، در هفتمین سمینار6Seminar VII (18th May 1960) خود، «لذت» را در مفهوم «پُرپیمانگی زندگی»، «سرزندگی وافر»7super abundant vitality توصیف می‌کند. «لذت»، از این منظر، دخلی به «عاطفه»8affect و هیجان9emotion ندارد؛ اما او، در سمینار دهم10Seminar X (23rd January 1963) خود، لذت «به‌مثابه شادمانگی‌ای ورای اصل لذت» را به‌زیبایی «شادمانگی دو رویه»11backhanded enjoyment توصیف می‌کند.

برای درک «ژوییسانس»، نخست باید چیستی آن را درک کنیم. لاکان این مسئله را در سمینار بیست‌وهفتم خود، با تمثیلی ملموس و صریح بیان می‌کند: ژوییسانس «آغازش با یک قلقلک است و پایانش با شعلۀ آتش»12Seminar XVII, p.72..   

یافتن ایدۀ ژوییسانس در نوشته‌های فروید

ژوییسانس اساساً مفهوم لاکانی13Lacanian notion است، اما کجا می‌توان ردّ پای آن را در نوشته‌های فروید پیدا کرد؟ ما در اینجا بازیابی این رد را به‌اختصار در سه مرحله پی می‌گیریم.

یک) نوشته‌های اولیۀ فروید

می‌توانیم کار را با «اصل لذت‌طلبی»14pleasure principle، که اساس کار در اولین نوشته‌های فروید است، شروع کنیم. این اصل اساساً اصلی اقتصادی15 است که هیجان را به مقدار ناچیزی محدود می‌کند و ازهمین‌روست که فروید خود آن را اصل ثبات یا سکون معرفی می‌کند. هدف مورد نظر را به کارآمدترین شکل ممکن توجیه کند و توضیح دهد.”] است که هیجان را به مقدار ناچیزی محدود می‌کند و ازهمین‌روست که فروید خود آن را اصل ثبات یا سکون16principle of constancy or inertia معرفی می‌کند. کار «اصل لذت‌طلبی» تنظیم افزایش یا کاهش تنش بر مقیاس لذت-ناخوشنودی17pleasure-unpleasure scale است. این تصویر به مرور زمان پیچیده‌تر می‌شود تا برسد به انتشار اثر فروید به نام «غرایز و تغییر و تبدیل آنها»18“Instincts and their Vicissitudes” در سال 1950که در آن فروید رابطه‌ای بسیار پیچیده میان لذت و ناخوشنودی ترسیم می‌کند (سمینار چهاردهم: ص 121؛ و زیرنویس ها).

از همان ابتدا، هیجان، یا انرژیِ رانه19drive، رنگ‌وبوی جنسی دارد: لیبیدو. فروید این مسئله را ویژگی و خصلت اصلی می‌بیند؛ اما لاکان در درسگفتارها20Écrits ـــ به‌زیبایی ـــ بیان می‌دارد که این رنگ‌وبوی جنسی چیزی نیست جز «رنگ پوچی که در نور یک شکاف معلق شده است».  در طول بحث، باز به این موضوع برخواهیم گشت.

مقارن با این نگرش تئوریک که فروید در اصلِ لذت‌طلبی پیدا کرد، ایدۀ دیگری از بخشِ نخستِ اثر او وجود دارد، به این معنا که علائم [بیماری روانیْ] کنشی جنسی21sexual act است. به‌بیان دیگر، علامت [بیماری روانیْ] نمایانگر لذت و ـــ به‌ویژه لذت جنسی ـــ است.

[البته] چنین ایده‌ای قدری عجیب به‌نظر می‌رسد. در اینکه علامت [بیماری روانی] مطمئناً یک «مسئله» ـــ یک رنج ـــ است بحثی نیست. [اما] علامت [بیماری] ورای اصل لذت‌طلبی است و خود را در قالب یک اختلال22disturbance ـــ یک خمودگی یا «بی‌شوری»23unlust ـــ بیان می‌کند. باری، فروید در مثال‌های اولیه مشاهده کرد که در بیماران هیستریک که دارای علائم بیماری‌اند، گله و رنج به‌صورتی تناقض‌آمیز (پارادوکسیکال) بروز می‌کند، انگار که دو میل و خواسته، هم‌زمان، بیان شده باشند. ظاهراً فروید بر این باور بود که علامت بیماریْ سازشی میان دو میلِ متعارض است. فرضاً این مثال را از یک بیمار هیستریک در نظر بگیرید: با یک دست، لباس را از تن درمی‌آورد و با دست دیگر، دوباره آن را می‌پوشد.

نمونه‌ای بسیار جالب از این مورد را می‌توان در تاریخچۀ مورد موش‌مرد24Rat Man مشاهده کرد. فروید ضمن توصیف افکارِ به‌شدت وسواسی‌ای که بیمارش را تسخیر کرده بود می‌نویسد: «صورت او حالتی بسیار عجیب و تصنعی به خود می‌گرفت. تنها شکلی که می‌توانم آن را توصیف و تعبیر کنم وحشت از لذتی از خود بود که خود بیمار نیز از آن خبر نداشت» (سمینار دهم: صص 166 تا 167).

دو) نوشته‌های میانی فروید

به‌طور کلی، در این دوره، ما شاهد ایجاد نظریۀ لیبیدو در قالب نظریۀ خودشیفتگی25narcissism از سال 1914 و مقاله‌های فرا-روانشناسی سال 1915 هستیم (سمینار چهاردهم). اگرچه فروید از همان اولین نوشته‌های خود در مورد اضطراب در اواخر دهۀ 1890،  از اصطلاح «لیبیدو» استفاده کرده است، [درعین‌حال] همواره بر جنبۀ کمّیِ لیبیدو تأکید کرده است. موقعی که در سال 1921 مقاله‌های «روانشناسی گروهی»26“Group Psychology” را می‌نویسد (سمینار هجدهم)، به «شدتِ کمّیِ» لیبیدو27یا میزان قابل‌اندازه گیری (quantitative magnitude) اشاره می‌کند. عمدۀ کار فروید در این سال‌ها بر ایجاد یک مدل اقتصادی متمرکز است تا بتواند مکانیسم به‌تعادل‌رسیدنِ ایگو-لیبیدو و اُبژه-لیبیدو در برابر یکدیگر را (با پایین و بالا رفتن هر یک) نشان دهد. اما [نکته اینجاست که] تغییر و تبدیلِ قسمتِ زیادی از تنش ایجادشده، به‌خاطر کاهش شدت لیبیدو در ایگو، باعث ایجاد ناخشنودی28unpleasure می‌شود. تخلیۀ این ناخشنودی در وابستگیِ لیبیدو به اُبژه‌ها، در دنیای پیرامون نمایان می‌شود. فروید، خود، ماحصل  این بحث را چنین خلاصه می‌کند: «خودخواهیِ شدید29strong egoism سپری در برابر بیمارشدن است؛ اما دست‌آخر، برای آنکه مریض نشویم، شروع می‌کنیم به عشق‌ورزیدن؛ و اگر ما نتوانیم عشق بورزیم، درنتیجۀ سرخوردگیِ حاصل از آن، در معرض بیمارشدن قرار می‌گیریم» (سمینار پانزدهم: ص 85).

به این ترتیب، عشق پادزهر و نوشداروی آن خودشیفتگیِ تلخ است و می‌توان دید با مفهومی که لاکان ارائه می‌دهد ـــ یعنی «ژوییسانس» ـــ سنخیت و ارتباط دارد (سمینار دهم، ۱۳ مارس 1963).

وقتی لاکان در ابتدای دهۀ 60 می‌گوید «فقط عشق است که می‌گذارد تا سرخوشی به میل و خواسته تمکین کند»، گویی پژواکی از همان حرف فروید است.

 

سه) آخرین نوشته‌های فروید

در این برهه، به‌جای نظریۀ لیبیدو از سال 1920 ـــ مقالۀ «ورای اصل لذت‌طلبی» به بعد ـــ دو رانۀ بنیادی (رانۀ اروس و رانۀ مرگ) معرفی می‌شوند (سمینار هجدهم)؛ اما از دیدگاه لاکانی، ممکن است بخواهیم دوگانگی‌ای را که این نگاه در دل خود دارد زیر سؤال ببریم: اگر «سرخوشی» تجربه‌ای از پُرپیمانگیِ زندگی است، آیا رانۀ مرگ درواقع نقطۀ مقابل آن نیست؟

ظاهراً این ایده، یکسره، نقطۀ مقابلِ کلِ «فرا-روانشناسیِ روانکاوانه»30psychoanalytic metapsychology قرار می‌گیرد. به‌عبارتی، اگر رانۀ مرگ صرفاً پرپیمانگیِ زندگی است، پس دیگر «تعارضِ روانی»31psychical conflict چه جایگاهی دارد؟ گویی قضیه به این شکل است که نظریۀ فروید باید حاشیه‌ای را هم برای دوگانگی اساسی (با هدفِ زنده‌نگه‌داشتن تعارضی درونی) نگه دارد ـــ حال چه این دوگانگی میان «میل»32desire و «دفاع»33defence باشد، چه میان «غرایز جنسی» و «غرایز صیانت نفس»34self-preservative instincts باشد، چه میان «ایگو» و «اید» و «سوپرایگو» باشد، یا میان اروس و رانۀ مرگ. در ریشۀ تمام نِورزها، یک دوگانگی تعارض‌آمیز وجود دارد که سماجتْ آنها را زنده نگه می‌دارد. در واقع، همین دوگانگی و تعارض است که علائم بیماری را پر رنگ می‌کند و هر دو سویِ این تعارض ـــ فی‌المثل میان «میل» و «دفاع» ـــ را با ایجاد موازنه‌ای میان آنها گرم نگه می‌دارد. فروید سرانجام به این باور می‌رسد که کشمکش میان افکار، امیال و رؤیاپردازی‌های مختلفْ نمودی از کشمکش میان رانه‌هاست (سمینار یازدهم: ص 213).

اما بحث‌های فروید در اواخر عمر، به‌ویژه در مقالۀ «طرحی از روانکاوی»35“An Outline of Psychoanalysis”، قدری پیچیده‌تر می‌شوند. ممکن است در ابتدا چنین به‌نظر رسد که این دوگانگیِ [مورد بحث] از یک‌سو در سطح «اید» و از سوی دیگر در سطح «ایگو»/«سوپرایگو» باقی می‌ماند. «اید» برایش مهم نیست که شما زندگی می‌کنید یا می‌میرید؛ او فقط «ارضاشدن» برایش مهم است؛ اما کار «ایگو» (یا «سوپرایگو» این است که راه‌هایی که به‌وسیلۀ آن این ارضا‌شدن حاصل می‌شود تعدیل یابد و به‌همین‌خاطر ذاتاً ارضا‌شدن را محدود می‌کند. فروید، خود، در سطرهای اولیۀ مقالۀ مزبور، این تفاوت را چنین بیان می‌کند:

قدرتِ اید بیانگرِ هدفِ زندگیِ موجود زنده است؛ و این یعنی برآورده‌شدن نیازهای ذاتی و اساسی او. هیچ هدف این‌چنینی (مثلاً زنده‌نگه‌داشتن خود یا حفظ خود در برابر خطراتی مانند اضطراب) را نمی‌توان به اید نسبت داد؛ [بلکه] این وظیفۀ ایگو است و درعین‌حال کشف مطلوب‌ترین و بی‌خطرترین راهِ برآورده‌کردن [نیازها و خواسته‌ها] را نیز، با توجه به [فاکتورها و شرایط] دنیای پیرامونی، بر عهده دارد (سمینار بیست‌وسوم: ص 148).

اما درعین‌حال، آنچه اید و ایگو را به جنبش درمی‌آورد، غرایز (رانه‌ها) است که به‌وسیلۀ آنها پست و بلند این وضعیت را به سطح دیگری می‌برد:

به نیروهای مفروض در پشتِ سرِ تنش‌هایی که به‌وسیلۀ نیازهای اید ایجاد شده‌اند غرایز گفته می‌شود. پس از تأملات طولانی و سبک‌وسنگین‌کردن‌های بسیار، ما وجود تنها دو غریزۀ اصلی را مفروض دانسته‌ایم: یکی اروس و دیگری غریزۀ تخریبگر. تضادِ میانِ غرایزِ صیانت نفس و صیانت از گونه‌های زنده و تضاد میان ایگو-عشق و ابژه-عشق نیز در حوزۀ اروس قرار می‌گیرند (سمینار بیست‌وسوم: ص 148).

به‌عبارتی، می‌توان گفت که این دوگانگی فرویدی در دو سطح تجلی می‌یابد:

ـــ سطح عاملیت روانی: اید در برابر ایگو (یا سوپرایگو)

ـــ سطح غریزی یا رانه: اروس در برابر رانۀ مرگ

اما فروید در اینجا چیز عجیبی می‌گوید:

در نقش‌های بیولوژیک، این دو غریزۀ اصلی یا در مقابل یکدیگر عمل می‌کنند یا با یکدیگر ترکیب می‌شوند. به این ترتیب، [مثلاً] عملِ خوردنْ تخریب ابژه است که با هدفِ غاییِ یکی‌شدنِ آن [با خود] صورت می‌گیرد و عمل جنسی هم عملی خشونت‌آمیز است که هدفش نهایتِ اتحاد و یکی‌شدن است. این عملِ هم‌زمان و درعین‌حال متعارضِ دو غریزۀ اصلیْ تنوع و رنگارنگیِ پدیدۀ حیات را رقم می‌زند (سمینار بیست‌وسوم: ص 149).

ساده‌انگاری است اگر تصور کنیم که منظور فروید در اینجا صرفاً  برآورده‌شدنِ نقش‌های اساسیِ بیولوژیک بوده است (مثلاً خوردن برای ارضای گرسنگی است) و ساده‌انگاری است اگر تصور کنیم که با تأمین‌شدن این نیاز، دو غریزۀ مزبور دست به دست هم می‌دهند. اما اگر بحث و تحلیل فروید قرار است چیزی به ما یاد دهد، آن چیز این است که فروید هرگز تعریف «ارضا یا برآورده شدن»36satisfaction را صرفاً  به‌معنای فرونشاندنِ یک نیاز در نظر نگرفته است؛ مفهوم «ارضا» برای فروید موضوعی بسیار چالش‌برانگیز و پیچیده‌تر است. فقط کافی است دربارۀ مواردی فکر کنیم که یک عمل، که در ظاهر نیازی را برآورده کرده است، فراتر از آن ارضا و برآورده‌شدن پیش رفته است، اما نه در جهتِ رسیدن به لذت بلکه فراتر از آن (فرضاً در الکلیسم، یا پُرخوری37binge-eating، اگر بخواهیم از مدل فروید استفاده کنیم، [رسیدن به حس ارضا] بالاتر از ارضای دهانی است). شرطی که فروید در این متن بیان می‌کند تصویر بحث را تا حد زیادی پیچیده می‌کند. به‌عبارتی، اگر فرض را بر صدق حرف فروید بگذاریم، این مسئله به‌این‌معناست که دوگانگی38dualism مزبور به‌واقع فقط در سطح اید در برابر ایگو (یا سوپرایگو) باقی می‌ماند و در سطح اروس در برابر غریزۀ مرگ، ضرورتاً تعارضی وجود ندارد؛ یعنی این دو [اروس و غریزۀ مرگ] می‌توانند یا در مقابل هم کنش داشته باشند یا با یکدیگر تعامل کنند. از همین روست که ما طرفداران لاکان می‌توانیم از این فرضیه دفاع کنیم که رانۀ مرگ می‌تواند به‌مثابه پُرپیمانگی زندگی تجلی یابد؛ و بر این اساس می‌توان آن را با «سرزندگی وافر» در تعریف لاکان از «ژوییسانس» ارتباط داد (سمینار هفتم، 18 مه 1960).

افزون براین، فروید می‌گوید که حتی لازم نیست رانۀ مرگ را غریزۀ تخریب تلقی کنیم: «مادام که غریزه یا رانۀ مخرب در درون ما عمل می‌کند ـــ مثل غریزۀ مرگ ـــ این غریزه همچنان خاموش باقی می‌ماند؛ اما تنها وقتی در معرض توجه ما قرار می‌گیرد که در قالب غریزۀ تخریب، به‌سمت بیرون هدایت گردد» (سمینار بیست‌وسوم: ص 150). این توضیح به ما در درک این مسئله کمک می‌کند که چرا کسانی که به‌نظر می‌رسد در مواردی از «ژوییسانس بیش‌ازاندازه»، تحت فرمان و هدایت غریزۀ مرگ‌اند خشن یا غیرقابل‌پیش‌بینی نیستند. [به‌واقع] آنان دارند خود را از بین می‌برند، بی‌آنکه باعث ازبین‌بردن دیگران باشند.

هرچند که رانۀ مرگ غالباً رانه‌ای مخرب یا رانه‌ای خشونت‌آمیز تلقی می‌شود، فروید دراین‌باره هوشیارانه خاطرنشان می‌کند که «مسئله پرسش در مورد تضاد میان نظریه‌ای خوشبینانه یا بدبینانه از زندگی نیست» (سمینار بیست‌وسوم: ص 242). [در واقع،] این دو رانۀ بنیادی، خیلی بیش از آنچه تضاد و دوگانگی ساده‌انگارانه القا می‌کند، با یکدیگر ترکیب شده‌اند و ممزوج هستند؛ و این همان چیزی است که در مفهوم «ژوییسانس» بیان می‌گردد و شاید همان چیزی است که شاهدیم فروید در اواخر عمر تلاش می‌کند تا با بیانی متعارض و دوگانه بیان کند.

 

پیوندهای میان فروید و لاکان

پس بالأخره، با همۀ تفاصیلی که گفته شد، جایگاه لاکان در این میان کجاست؟ پیوند مفهوم «ژوییسانس» (که لاکان ارائه داد) با موضوعاتی که فروید با آنها دست‌به‌گریبان بود به چه صورت است؟

لاکان دیالوگ خود با فروید را بر سر این موضوعات در تمام عمر خود حفظ می‌کند و در طی ارائۀ مفهوم «ژوییسانس»، به همان مفاهیم و اصطلاحاتی اشاره می‌کند که فروید (برای بیان روابطی پیچیده میان لذت، ناخوشنودی و رانه‌ها) استفاده می‌کرد.

نقطۀ شروعِ کارِ لاکان اصل لذت‌طلبی است و بحث‌های طولانی با همکارانش (مانند مانونی، والبرگا و پانتالیس) بر سر معنای «ژوییسانس» ویژگیِ ثابتِ نخستین بخش از دومین سمینار اوست.

در سمینار چهاردهم، آنچه لاکان ارائه می‌دهد را می‌توان به‌نوعی جوهرِ مفهومِ ژوییسانس تلقی کرد، یعنی همان چیزی که واقعاً «ژوییسانس» است. در این سمینار، لاکان به مخاطبان می‌گوید که «ژوییسانس» نوعی «بودن»39ousia است. لاکان لفظ ousia را از «طبقه‌بندی‌ها»ی ارسطو وام گرفت و مراد او جوهره‌ای مرتبط با بودن/وجودداشتن در سطح جسم بود (سمینار چهاردهم، 13 مه 1967). ما اکنون می‌دانیم که «ژوییسانس» با اصل لذت‌طلبی در ارتباط است (البته ویژگی‌های خود را مشخص می‌کند و درعین‌حال مرزهای خودش را نیز مشخص می‌کند).

فروید اصل لذت‌طلبی را  چنین تعریف می‌کند: «اصلِ کمترین تنش، اصلِ حداقل تنشی که باید برای زندگی حفظ شود تا به حیات خود ادامه دهد…». لاکان با فروید، در تعریفِ این اصل، هم‌رأی و هم‌نظراست، اما اضافه می‌کند که «ژوییسانسْ چیزی است که از آن حد هم فراتر می‌رود» (سمینار هفدهم: صص 45 تا 46).

این نقل‌قول از سمینار هفدهم در اواخر دهۀ 1960 متضمن دو تعریف از «ژوییسانس» است که بحث را در این مقاله با آن شروع کردیم: اول، ژوییسانس به‌مثابه شادمانی‌ای ورای اصل لذت‌طلبی؛ دوم، ژوییسانس به‌مثابه پرپیمانگیِ زندگی.

هرچند مفهوم ایدۀ «ژوییسانسِ» لاکان در طیِ کار دچار تحول گردیده است، او در اولین سمینارها این اصطلاح را برای توصیفِ شادمانیِ خبیثانه40malevolent enjoyment به‌کار نمی‌برد (آن‌چنان‌که در سمینارهای بعدی، این اصطلاح را برای توصیف شادمانی خبثانه هم به‌کار می‌برد)؛ درعوض، ما در سمینارهای اول و دوم و سوم به ارجاعاتی به «ژوییسانس» «ارباب و برده»41master and slave برمی‌خوریم. لاکان، خود، «استعارۀ ارباب و برده» را از تعالیم کوژو42Alexandre Kojeve، که متأثر از دیالکتیک ارباب و بندهٔ هگل بوده، اقتباس کرده است. از «ژوییسانس»، در این بافت، مفهوم لذت یا حقوق استفاده از ملک دیگری ـــ بدون واردآوردن ضرر و زیان به ملک او43usufruct rights ـــ اراده می‌شود. در اینجا مقصود از «ژوییسانس» ژوییسانس جسمانی است، اما این جسمْ جسم فرد دیگری است که در قالبِ ثمرۀ کار دیگری نمود پیدا کرده است. از سمینار هفتم به بعد است که می‌بینیم لاکان دارد از «ژوییسانس» امری خبیثانه یا شیطانی را اراده می‌کند (سمینار هفتم، ۲ مارس 1960). اما می‌توان دید که حتی در این مقطع نیز مقصود لاکان از «ژوییسانس» پدیده‌ای جسمانی است. این ایده در تمام اثر او همچنان ادامه دارد و در سمینار چهاردهم (1967) می‌بینیم که لاکان نه‌تنها بدن را محور «ژوییسانس» بیان می‌کند، بلکه این بدن یا جسمْ نقطه‌ای است که ایده‌های فرویدیِ اروس و تاناتوس44Thanatos [به‌مفهوم مردن و احتضار] با یکدیگر تلاقی می‌یابند و گره می‌خورند (سمینار چهاردهم، 24 مه 1967).

ژوییسانس و میل

ژوییسانس (به‌مثابه پُرپیمانگی شادمانی)، شادمانی‌ای که ممکن است حتی به‌صورت خودآگاه نتوان آن را تجربه کرد، قوی‌ترین پاد-نیرو45counter-force برای کار یک روانکاو است. پس چه چیز سپری در برابر ژوییسانس است یا آن را محدود می‌کند؟ اولین پاسخ «میل» است؛ و این میل یکی از راه‌هایی است که لاکان با آن دومی را تعریف می‌کند. لاکان در درسگفتارهای خود ـــ Écrits ـــ می‌نویسد: «میل یک دفاع [روانی] است، دفاعی که نمی‌گذارد ژوییسانس از حد مشخصی تجاوز کند» (ص ۸۲۵). این حرف بدین‌معناست که «میل»، به‌جای میدان‌دادن به شورِ ژوییسانس، در برابرِ فراتر رفتن لذت از یک حد مشخص، نقش محافظتی دارد تا حد این لذت از آنچه لاکان در سمینار سیزدهم آن را «کورۀ سوزان»46foyer brulant (burning hearth) می‌نامد فراتر نرود (سمینار سیزدهم، ۲۳ مارس 1966).

لاکان، از همان آغاز کار به بعد، «نشانۀ بیماری» را همچون دستگاه رمزنگاریِ میل ناخودآگاه معرفی می‌کند تا بتواند زیر انواع نقاب‌ها نیز همچنان تکرار شود. علامت بیماری، برای افراد مختلف، نقش‌های متفاوتی را ایفا می‌کند. حتی ممکن است که یک علامت بیماری برای یک فرد خاص در برهه‌های مختلف زندگی او، نقش‌های متفاوتی را ایفا کند. علامت بیماری، در ذات خود، چیز بدی نیست، بلکه حامل یک ژوییسانس خبیثانه47a malignant jouissance است. ازآنجاکه کار روانکاوی ممکن است شامل حفظِ نشانه یا حتی کمک به شکل‌گیری نشانه‌ای کارآمدتر باشد، معیار یک علامت خوب این است که به فرد اجازه دهد میلش را در حالت کژدار و مریز نگه دارد، نه آنکه فرد را در ورطه‌ای بی‌پایان از اُبژۀ الف دچار کند (دراین‌باره در ادامه توضیح خواهیم داد). در سمینار ششم، لاکان به این نوع علائمْ «خیال آشوب»48phantasmagoria می‌گوید: رشتهٔ اوهام و پندارهایی متلوّن که نه‌چندان می‌شود از آنها حظّی به‌غایت برد و نه‌چندان بی‌نمک‌اند ـــ «علائمی که در ذات خود، خُردک لذتی دارند» و به‌قول خود لاکان نه‌چندان زمخت و نامطلوب‌اند و نه به‌غایت مسرت‌بخش، بلکه «خالی از لطف هم نیستند» (سمینار ششم، ۱۰ ژوئن 1959).

آیا میلْ دفاعی در برابر «ژوییسانس» است؟

دربارۀ این نظر که «میلْ دفاعی در برابر ژوییسانس است»، سه هشدار وجود دارد:

اولاً، «میل» ارضایی ناکافی را فراهم می‌آورد. به‌قول خود لاکان در سمینار یازدهم (صص 183 تا 184)، «سوژه ملتفت می‌شود که میل او صرفاً کوره‌راهی است برای چشیدن ژوییسانس دیگری».

ثانیاً، «میل» می‌تواند دفاع [یا سپری] در برابر ژوییسانس باشد، اما ـــ همان‌طور که لاکان در سمینار ششم در مورد [علامت هیستریک] می‌گوید ـــ ژوییسانس نیز می‌تواند دفاعی در برابر میل باشد. در این خصوص، استنباط لاکان از راهبردِ هیستریک را می‌توان فهمید. لاکان، ضمن بحث در مورد سوژه‌های هیستریک، این نکته را روشن می‌کند که «در اینجا نقش ژوییسانس دقیقاً همین است که در موقعیت‌هایی که “میل” خود آنها را ایجاد کرده است، حالت بازدارندگی داشته باشد» (سمینار ششم، ۱۰ ژوئن 1959). [نشانۀ] هیستریک لزوماً نمی‌خواهد میل را خفه کند، بلکه ـــ به‌قول لاکان ـــ «می‌خواهد از ارضاشدن آن جلوگیری کند تا خود آنچه را در خطر است حفظ کند»؛ به‌عبارتی، می‌خواهد میل همچنان جاری و ساری باشد. اما چرا باید میل همچنان جاری و ساری باشد؟ چون اساساً موجودیت «میل» در گرو درخطربودن آن است، موجودیتی که هست تا میل را از «دیگری» بیرون کشد. بنابراین، این مسئله به‌لحاظ بالینی بسیار مهم است که بتوانیم تمایز قائل شویم میان «ژوییسانس وحشی»49savage jouissance که در برخی نمونه‌های روان‌پریشی (پسیکوز) مشاهده می‌شود و «ژوییسانس راهبردی»50strategic jouissance که لاکان در سوژه‌های هیستریک تشخیص می‌دهد.

ثالثاً، «میل» نمی‌تواند پادزهر یا نوشداروی ژوییسانس باشد، زیرا به‌لحاظ کیفی، هم‌سنگ آن نیست. ماهیت «ژوییسانس» با ماهیت «میل» تفاوت دارد و کم‌وبیش هم‌سطح «رانه» است. لاکان، در سمینار هفتم (ص 209)، «ژوییسانس» را «نه صرفاً ارضای تمام‌وکمال یک نیاز بلکه ارضای یک رانه» توصیف می‌کند، حال‌آنکه «میلْ» برخاسته از شکاف میان این نیاز و تمایل برای ارضای آن است که مخاطبش «دیگری» است. به‌بیان ساده‌تر، لاکان برای شرح این تفاوت، درّۀ بزرگی51canyon را تمثیل می‌آورد: «میلْ حکمِ ستیغ کوه‌ها را دارد؛ نقطه‌ای است که [فقط باید به آن چسبید و] از مرز آن پیش‌تر نرفت52sticking point»؛ اما در این درّه، ژوییسانس «خود را آرام گرفته در وسطِ یک دشت، عرضه می‌کند که دست‌نیافتنی، ناشناخته و ناپیداست».

در خصوص تمایز میان این دو، لاکان در درسگفتارها، تعبیری شاعرانه‌تر به‌کار می‌برد و رابطۀ میان میل و ژوییسانس را چنین توصیف می‌کند:

شوربختیِ «میل» را بنگر که در پایِ دیوار «ژوییسانس»،

خدای شر او را به‌انتظار می‌پاید!

اما این سرنوشت، چندان هم که باور دارند، قضای روزگار نبوده.

گزیری جز این نبوده است:

چرا که «میل» از «دیگری» است و ژوییسانس بر دوش «چیز» نشسته است.

اگر قرار است در آثار لاکان به‌دنبال دوگانگی‌ای باشیم که شباهت به آن چیزی داشته باشد که فروید در تلاش برای ساختنش است، شاید بتوانیم آن را میان ژوییسانس و میل پیدا کنیم.

ژوییسانس، تخطی53transgression و بازداری54prohibition

به این ترتیب، اگر «میل» نمی‌تواند برای ژوییسانس حد و مرزی رضایت‌بخش تعیین کند، چه چیز می‌تواند؟ یکی از باورهای فروید این است که خود فرهنگ باعث مهار ما برای رسیدن به ژوییسانس کامل، شادمانی کامل، می‌شود. نمونۀ بارز این قضیه بازداری و منع زنای با محارم است؛ اما لاکان با این نظر موافق نیست. لاکان در درسگفتارها می‌گوید درست است که سوژه غالباً از ژوییسانس منع می‌شود، اما دلیل آن «عرف نادرست»55bad societal arrangements نیست. او حتی کسانی را که به چنین چیزی باور دارند «احمق» می‌خواند. «دیگری» را باید مقصر دانست، اما چون «دیگری»ای وجود ندارد، ما به‌جای او این تقصیر را متوجه خودمان می‌کنیم و نام آن را «گناه نخستین»56Original Sin می‌گذاریم (ص 820). لاکان در سمینار نهم قدری شفاف‌تر صحبت می‌کند و می‌گوید این «دیگری» نیست که منع می‌کند. «دیگری» ـــ «دیگری» به‌مثابه «قانون» ـــ استعاره‌ای برای بازداری و منع است و نه علت آن. آنچه از جانب «دیگری» منع به‌نظر می‌آید، در واقع، ناممکن‌بودنِ نیلِ به ژوییسانس «دیگری» است (سمینار نهم، ۱۴ آوریل 1962).

به این ترتیب، مقصود لاکان این است که ژوییسانس برای آن‌که سخن می‌گوید منع است (درسگفتارها: ص 821). اما منظور لاکان از این حرف چیست؟ [در واقع، حرف او این است که] این قانون یا فرهنگ نیست که ژوییسانس را برای سوژه منع می‌کند، بلکه برای خود لذت، محدودیتی طبیعی وجود دارد. لاکان در درسگفتارها می‌گوید قانون یا فرهنگ «از مانعی تقریباً طبیعی، سوژه‌ای منع‌شده می‌تراشد».

به این ترتیب، ما باید مد نظر داشته باشیم که ژوییسانس برای هر که صحبت می‌کند منع است یا، به‌بیان دیگر، می‌توان گفت که ژوییسانس برای هر کس که سوژۀ قانون است منع است، زیرا اساساً قانون بر اساس همان منع و بازدارندگی بنا می‌شود؛ اما این خود قانون نیست که دسترسی سوژه به ژوییسانس را منع می‌کند، بلکه از مانعی تقریباً طبیعی، سوژه‌ای منع‌شده می‌تراشد. بنابراین، این لذت57pleasure است که باعث مقید و محدود شدن ژوییسانس می‌شود؛ لذت آن چیزی است که خاطر پریشان را جمع می‌کند تا زمانی که منع دیگری از مقررات سر بلند کند؛ فروید این روند را به‌مثابه فرایند اصلی و قانون لذت کشف کرد (درسگفتارها: ص 821).

نکته اینجاست که ما تا به دیواری از درد نرسیم، نمی‌توانیم از حد معینی از لذت فراتر رویم؛ و این همان تجربۀ ژوییسانس است. در روانکاوی، به آنچه این حد و حدود را مشخص می‌کند «اختگی»58castration می‌گویند.

اما اختگی چیست؟ لاکان اختگی را نه درآوردن بیضه‌ها بلکه فرایندی می‌بیند که به‌واسطۀ آن، به یک قربانی نشان داده می‌شود. این نشان یک «کمبود»59lack است؛ خصوصیتی است مذموم که همراه و ملازم آن نشان است. نامی که لاکان به «نشان» می‌دهد «فالوس»60phallus است، فالوس نه در مفهومِ قضیب (یا آلت جنسی مرد)، بلکه به‌عنوان نشانی از یک کمبود:

[در توصیفِ فالوس:] … تنها نشانی از ژوییسانس در بی‌کرانگی‌اش که با خود، نشان منع و بازداری می‌آورد و نیازمند یک قربانی است تا این نشان را بسازد. «قربانی»، در معنای نمادینش، فالوس است. انتخاب این نام به این سبب بامسمی است که تصویرِ «قضیب» وقتی در تصویر آیینه‌ای قرار گیرد، جنبه‌ای مذموم [یا رکیک] دارد (درسگفتارها: ص 822). 

«فالوس»، به‌عنوان نشانی از یک کمبود، به ما اجازه می‌دهد که فقط تا اندازه‌ای ـــ [و نه به‌طور کامل] ـــ لذت ببریم و ژوییسانس بسیار مختصری را تجربه کنیم. لاکان می‌گوید فالوسْ ژوییسانس را تا حد یک «خودانگیزی جنسی»61auto-erotism تنزل می‌دهد  (درسگفتارها: ص 822). اینکه آیا نوع دیگری از ژوییسانس وجود دارد که خاص زنان باشد یا خاص عرفا محل حدس و گمان است و درهرحال خارج از حوصلۀ این مقاله است.

با‌این‌همه، لاکان اشاره می‌کند که برای استفاده از منع و بازداری به‌منظور تقویت این ژوییسانس فالوسی یا مختصر، راه دیگری هم هست. لاکان باور دارد که منعْ «مرکب رهوار»ی است که به ما اجازه می‌دهد بر پاره‌ای از محدودیت‌های ژوییسانس فائق آییم و سفر خود را از لذت‌های صدبار تجربه‌شده بگردانیم [و لذت‌های اصیل‌تر را بیازماییم].

اگر راه‌های رسیدن به ژوییسانس چیزی در خود داشته باشد که خاموش شود و بمیرد، که آن راه‌ها را غیرقابل‌عبور کند، بگذارید بگویم منع و بازداریْ آن مرکب رهواری است که ژوییسانس را از راه‌های پرپیچ‌وخم می‌رهاند، راه‌های پرپیچ‌وخمی که آدمی را باز به دور باطلِ لذت‌های زودگذر و تکراری برمی‌گرداند (سمینار هفتم: ص 177).

اما آن زمان که احساس می‌کنیم به‌اندازۀ‌کافی لذت نمی‌بریم، به‌جای آنکه سعی کنیم با تخطی‌کردن62transgression ژوییسانس اندک خود را به اوج برسانیم، اگر منع و پرهیزْ برخاسته از مانعی ذاتی [مثلاً اخلاق یا وجدان] باشد و نه منبعث از قانونی که توسط «دیگری» اِعمال شده، آن تخطی مطمئناً خود تصنعی و ساختگی است. لذت دخلی به تخطی‌کردن ندارد. اگر واقعاً قانونی برای [منعِ] تخطی وجود نداشته باشد، پس ما چطور [هنوز] می‌توانیم آن را انجام دهیم؟ لاکان این موضوع را در سمینار هفدهم خود به‌خوبی توضیح می‌دهد: «ما هرگز تخطی نمی‌کنیم. دزدکی دید زدن تخطی‌کردن نیست. دیدنِ درِ نیمه‌باز با ردشدن از آن در فرق دارد…»، ولی قدری جلوتر، تغییر موضعی را اضافه می‌کند: «در اینجا، بحث تخطی نیست؛ مسئله مسئلۀ «فوران»63irruption است؛ یعنی افتادن در زمینۀ چیزی که بی‌شباهت به ژوییسانس هم نیست؛ نوعی سرریزی64surplus [لذت] (سمینار هفدم: ص 20).

از این سرریزی لذت است که ژوییسانسْ «حیات خود» را کسب می‌کند. به‌قول لاکان، این سرریزی حمله‌ور می‌شود یا «فوران» می‌کند و برای ما ژوییسانسی مازاد برجای می‌گذارد. به‌رغم این ژوییسانس «مختصر» فالوسی که ما سوژه‌های اخته‌شده ناچاریم  با آن سروکار داشته باشیم، به‌جای اختگی، لذتی مازاد تولید می‌شود. لاکان، خود، این وضعیت را «جبران مافات»65compensation for a loss می‌نامد و ما می‌توانیم آن را «حُسنِ یک کمبود» تصور کنیم یا، به‌تعبیر خود لاکان، «واجب‌شدن جبران چیزی که در ابتدا پوئنی منفی بوده است» (سمینار هفتم: ص 50).

اما سپس لاکان در سمینار هفدهم هشداری می‌دهد: باید از این مازاد لذت رها شد. «بسیار مهم است که این مازاد را حرامش کرد [و از سر خود باز کرد]»، وگرنه در مخمصه می‌افتیم.

مسئلۀ ناراحت‌کننده این است که اگر کسی پول به‌حساب ژوییسانس بریزد، آن وقت مالک آن می‌شود؛ و وقتی کسی مالک آن شد، خیلی مهم است که آن را حرامش کند. اگر نکند، آن‌وقت، تبعاتش فراوان خواهد بود (سمینار هفدهم: ص 20).

کلمۀ «حرام‌کردن» در اینجا خیلی جالب است. درست به همان شکل که حرام‌کردن پول به‌معنای ریخت‌وپاش‌کردن بی‌ملاحظۀ آن است، «حرام‌کردن فوریِ» ژوییسانس نیز اهمیتِ پیداکردنِ راهِ خروجی برای خرج‌کردن آن را (بدون توجه به آنکه این ژوییسانس چقدر و کجا خرج شود) می‌رساند. هر راهی که برای تخلیۀ این ژوییسانس جواب دهد بهتر از زندگی با ژوییسانس لبریز است.

 

ژوییسانس و «چیز»

بحث مزبور ما را به ایدۀ «چیز»66 می‌رساند که لاکان در سمینار هفتم (از 1959 تا 1960) بارها و بارها و بارها دربارۀ آن حرف می‌زند. این «چیز»  نیز، از آن زمان تاکنون، گاه به‌شکل بحثِ اُبژه-علتِ میل67theory of object-cause of desire درآمده است؛ این بحث با طرح مفهوم «آگالما»68agalma در سمینار هشتم آغاز شد و بعداً در سمینارهای دهم و یازدهم و ادامۀ نوشته‌های لاکان، به‌صورت کامل‌تر به بحث اُبژه تبدیل شد.

در اینجا، برای تشریح «چیز» و ارتباطش با ژوییسانس، دو دیاگرام (الف و ب) وجود دارد که برخورد ما با ژوییسانس را، وقتی که از اصل لذت‌طلبی فراتر می‌رویم، نشان می‌دهد.

دیاگرام الف

دیاگرام الف مسیر رانه حولِ ابژۀ الف را نشان می‌دهد. مسیر رانه، همان‌طور که در شکل پیداست، یک مدار بیضی‌شکل حول اُبژه است و این مسیر یک مسیرِ سرراست که مستقیم به اُبژه برسد نیست؛ مسیر به‌گونه‌ای است که در لحظه‌ای که رانه به اُبژه بسیار نزدیک است، دوباره از آن دور می‌شود.

چیزی که دیاگرام الف نشان می‌دهد این است که «ورای اصل لذت‌طلبی» چیزی است که در ذاتِ رانه وجود دارد. در واقع، مسئله عیبِ ذاتی در اصل لذت‌طلبی است و نه چیزی (مثل قانون یا منع) که بخواهد از بیرون برای محدود‌کردن لذت، مداخله کند. به‌قول اسلاوی ژیژک:

به این ترتیب، مسیر رانه مسیری پارادوکسیکال ـــ مسیری منحنی‌شکل ـــ است، به این معنا که اُبژۀ الف ماهیت مثبتی نیست که در این مسیر وجود داشته باشد. ابژهٔ الف نهایتاً چیزی نیست مگر انحنایی از خود مسیر که باعث می‌شود دقیقاً همان‌وقت که می‌خواهیم مستقیماً به ابژه برسیم، مسیر را منحرف می‌کند (از علامت بیماری‌ات لذت ببر69Enjoy Your Symptom: صص 56 تا 57).

با وجودی که این مسیرِ پرتابه‌ای‌شکلِ حول اُبژه باعث ناخشنودی (اندهناکی و خستگی) می‌شود، درعین‌حال، نوعی ارضا و رضایتمندی هم در آن وجود دارد؛ و این راهی برای درک ژوییسانس است. فروید به ما می‌گوید که رانه به اُبژه‌اش اعتنایی ندارد و می‌تواند بدون رسیدن به آن نیز ارضا شود (تعالی/استعلا یا فرازش70sublimation).

در واقع، این خود اُبژه نیست که مهم است، بلکه به‌قول جوآن کوپژک71Joan Copjec:

[آنچه اهمیت دارد] نوع خاصی از حصول است، طریقی که رانه باید برعهده گیرد تا یا به اُبژه‌اش دست یابد یا رضایتش به‌جای آن از ابژۀ دیگری تأمین شود ـــ و در این راه پرپیچ‌وخم، همیشه لذتی وجود دارد؛ در واقع، این خود لذت است؛ حرکت است، نه تملک؛ فرایند است، نه اُبژه.

مثال آخر از این بحثْ «عشق درباری»72Courtly Love [یا عشق افلاطونی] است. در این نوع از عشق، «معشوقه»73the Lady نمایندۀ همان مسیر منحنی به‌سوی اُبژه است. شما نمی‌توانید صاف و سرراست به او برسید؛ مسیرِ رسیدن به او پرپیچ‌وخم و پرماجراست. معشوقه، بیش‌ازآنکه جوهری واقعی داشته باشد، موجودیتی تمثیلی دارد. به‌جای کام‌گرفتن از او، برایش غزل می‌سرایید. هرگونه تلاش برای رسیدن به او راه به جایی نمی‌برد، چرا که جسمیت او صرفاً کششی [خیالی] است، کششی که با مسیر پر کش و قوس رانه تصویر می‌شود: تلاشی برای رویاروییِ مستقیم ـــ اما حاصل کار چیزی جز ناکامی نیست.

در اینجا به دیاگرام دوم (ب) می‌رسیم که مبتنی بر آراء لاکان دربارۀ «چیز» است (سمینار هفتم):

دیاگرام ب

شرح مختصری در مورد «چیز»: «چیز»، بیش‌ازآنکه واقعاً چیزی باشد، یک نقطه است ـــ هرچند در قالب هر دو، چیز و نقطه‌ای دست‌نیافتنی است. ما «چیز» را تنها با نزدیک‌شدن به آن می‌شناسیم (یعنی جایی که تعقیبِ یک اُبژۀ مطلوب، مطابق با اصل لذت‌طلبی، به «ژوییسانس» تبدیل می‌شود) تا بدان‌جا که غیرمستقیم به حرف لاکان می‌رسیم: از «پذیرش مرگ» گریزی نیست (سمینار هفتم: ص 189). «میل» را می‌توان از «ژوییسانس» تمییز داد. لاکان در سمینار دهم می‌گوید «ژوییسانس» هدفش «چیز» است (سمینار دهم، ۲۳ ژانویۀ 1963)، حال‌آنکه «میل» هدفش فقط افزایش و تکثر «میل» است [به‌عبارتی، میلْ میلِ بیشتر می‌آورد]. در دیاگرام ب، دایرۀ اول «خیر»74the good است. لاکان، در سمینار هفتم، «خیر» را اولین مانعِ حفاظت در برابر ژوییسانس «چیز» معرفی می‌کند. به‌باور او، این همان امری است که فروید در کتاب تمدن و ناخرسندی‌هایش75Civilization and Its Discontents به‌دنبال آن بوده است؛ با این تفاوت که دوست‌داشتن همسایه چشم‌بستن بر این واقعیت است که ژوییسانس همسایه باعث مشکل‌تراشی برای عشق شما می‌شود (سمینار هفتم: ص 187).

وقتی ما بر مطالبات امر خیر فائق می‌شویم، درواقع بر مفهوم «خیر» (که لاکان می‌خواهد مفهوم آن را از مفهوم روانکاوی متمایز کند) فائق آمده‌ایم. این مفهوم از «خیر» «خیر مذهبی یا خیر اخلاقی»76the ological good / moral good است یا، به‌زبان ساده، همان زندگیِ «خوب» و ساده و عاری از گناه عامۀ مردم. در هر حال، این مفهوم از «خیر» متضمن رعایت شرم و حیاست که دایرۀ دوم در دیاگرام ب را شامل می‌شود. این تکاپو و جست‌وجو، به‌بیان دقیق‌تر، معطوفِ راستی‌آزماییِ حال‌وهوای پوچیِ ژوییسانس در ذات انسان است.

دایره یا مانعِ آخر دایرۀ زیبایی است ـــ و این دایره [یا مدار] عجیب‌ترین دایره است. لاکان در بحث خود (در سمینار هفتم) در مورد «آنتیگونۀ» نمایشنامۀ سوفوکل، به چند کلمه‌ای که آنتیگونه در کنار مزار برادرش می‌گوید توجه بسیار نشان می‌دهد. میلِ آنتیگونه (خواهر) به دفن برادرش همان چیزی است که لاکان آن را مثال بارزی از عمل اخلاقی77ethical act می‌بیند. آنچه آنتیگونه برای برادر فوت‌شده‌اش می‌خواهد کمترین نشانی از این است که «پیکر»78body در مفهوم نمادینش است و به‌همین‌خاطر است که دفن برادر برای او (آنتیگونه) این‌قدر مهم است. در واقع، دفن اجساد برای همۀ ما بسیار مهم است. از منظر مردم‌شناسی، شعائرِ دفن اموات یکی از معدود اعمال مشترکی است که تمام فرهنگ‌های بشری را در طول تاریخ به هم پیوند داده است.

زیبایی به‌مثابه حجابی بر وحشت

لحظاتی پیش‌ازآنکه آنتیگونه زنده‌به‌گور شود، سوفوکل در مورد زیبایی آنتیگونه شروع به خنیاگری می‌کند. این اصطلاح، به‌ویژه در بافت79context مزبور، عجیب می‌نماید و بر سر اینکه آیا لاکان اساساً آن را درست ترجمه کرده یا نه، بحث وجود دارد. بااین‌همه، جانِ کلامِ لاکان این است که مانع نهایی میان مرگ و زندگیْ پرده یا حجاب زیبایی است که وحشتِ «چیز» را جدا می‌کند (سمینار هفتم: ص 248).

ایدۀ زیبایی به‌عنوان حجاب نهایی، قبل از وحشت مرگ، به‌صورت مکرر در اثر «سِید»80Sade مطرح می‌شود. لاکان در سمینار هفتم به سید بسیار ارجاع می‌دهد. قربانیان سیدی81Sadean victims به‌ندرت می‌میرند، به این معنا که تمام انواع شکنجه‌های دردآور را متحمل می‌شوند، اما زیباییِ بکرِ خود را حفظ می‌کنند. تصویر مصلوب‌شدن [حضرت مسیح] نیز همین معنا را برای لاکان دارد (سمینار هفتم: صص 261 تا 262). در تمام این مثال‌ها، محور بحث یک چیز است: [وجودِ] مانعِ زیبایی، قبل از آنکه ما به وحشتِ «چیز» برسیم؛ و این فاصلۀ میان دو مرگی است که لاکان دربارۀ آن در سمینار هفتم صحبت می‌کند. داستان جالبی در مورد لو رید82Lou Reed (خوانندۀ گروه موسیقیِ ولوت آندرگراوند83Velvet Underground؛ یک گروه موسیقی راک آمریکایی است که در سال ۱۹۶۵ در نیویورک تشکیل شد.) هست که ایدۀ زیبایی که حجابِ وحشت «چیز» می‌شود را به‌خوبی نشان می‌دهد.

رید، برای ثبت‌نامش در دفتر ثبت اسامی هتل، نام مستعار ریموند چندلر84Raymond Chandler را انتخاب می‌کند. وقتی که از او در مورد نبوغ داستان کارآگاهی می‌پرسند، جواب می‌دهد: «مزاحِ تلخ و ایجاز». وقتی از او می‌خواهند مثالی بیاورد، این سطر را مثال می‌زند: «زیبایی آن خانم بلوند تقریباً به‌اندازۀ یک لبِ بازشده است».  

 

تعالی به‌مثابه برکشیدنِ ابژه به کرامتِ «چیز»

برای تعالی در مجاورت «چیز»، یک نقش ویژه نیز وجود دارد. لاکان در سمینار هفتم می‌گوید ما حتی نمی‌توانیم به «چیز» برسیم؛ بنابراین، به‌عنوان جبرانی برای آن دست‌نارسی، می‌کوشیم تعالی پیدا کنیم:

ما فعلاً به آن مانعی رسیده‌ایم که ورای آن، «چیز تحلیلی»85analytical Thing را باید پیدا کرد؛ یعنی در جایی که باید ترمز کرد، جایی که دست‌نارسیِ اُبژه ـــ به‌مثابه اُبژۀ ژوییسانس ـــ سامان می‌یابد، یعنی به‌طور خلاصه جایی که میدان جنگ تجربۀ ما قرار دارد … تا جبران آن دست‌نارسی انجام پذیرد؛ کل تعالی فردی در ورای آن مانع، پی افکنده می‌شود … آخرین حرف اندیشۀ فروید ـــ به‌ویژه آنجا که از رانۀ مرگ سخن می‌گوید ـــ در میدان اندیشۀ تحلیلی، در قالب تعالی ظاهر می‌شود.

تعریف معروفِ لاکان از تعالی ـــ «برنشاندنِ ابژه بر کرامتِ چیز» ـــ دقیقاً ناظر بر همین معناست. «معشوقه»86Lady در عشق درباری، و «پهنه»87broad در داستان لود رید مثال‌هایی بارز از این موردند.

بوتۀ فروزان و حضرت مریم

وقتی که حجاب زیبایی برداشته شود، ما به «چیز» می‌رسیم. در اصطلاحِ «چیز»، می‌توان طنینِ «ذات چیز» از منظر کانتی‌اش88Kangtian thing-in-itself را شنید. باور لاکان این است که بلاواسطه‌ترین ماهیت «چیزْ» توحش و زمختیِ آن است. به‌عبارتی، نه می‌توان آن را با چیز دیگری جایگزین کرد و نه می‌توان آن را با چیز دیگری درهم‌آمیخت. برای مثال، لاکان رویاروییِ حضرت موسی با بوتۀ فروزان در کتاب عهد عتیق را چنین توصیف می‌کند:

گویا موسی [با دیدن بوتۀ فروزان] مشکل خودش را مطرح کرده است: می‌خواهم بدانم که چه یا که بر کوه سینا و کوه حوریت نظر کرده است؟ باری، چون او نمی‌توانست درخشندگیِ صورتی را که به او گفت «من همین‌ام که هستم» تحمل کند، ما به خیال خود می‌گوییم که بوتۀ فروزان «چیز موسی»89Moses’ Thing بوده است و دیگر بحث را رها می‌کنیم (سمینار هفتم: ص 174؛ همچنین نگاه کنید به سمینار هفتم: ص 180).

مثال دیگر در مورد بلاواسطگیِ «چیز»، برخاسته از مورد دورا90Dora است. دورا هنگام توضیح به فروید در مورد اینکه در گالری درسدن چطور در برابر تابلوی حضرت مریم مات‌ومبهوت مانده بوده، نمی‌تواند واژه‌ای برای توصیف آن پیدا کند مگر خود اسم او [مریم]: «وقتی از او پرسیدم که چه چیز او را تا این حد دربارهٔ این تابلو خشنود کرده، نتوانست جواب واضحی پیدا کند. در آخر گفت: مریم» (سمینار هفتم: ص 96).

ژوییسانس و اضطراب

رویارویی با «چیز» باعث اضطراب می‌شود. لاکان، در سمینار دهم خود، بارها و بارها از اضطراب ـــ به‌عنوان حالتی میان ژوییسانس و میل ـــ سخن به میان می‌آورد.

ژوییسانس ـــ اضطراب ـــ میل

آنچه لاکان دربارۀ رابطۀ میان اضطراب و میل در سمینار دهم گفته معروف است. «رویارویی با میلِ “دیگری”91Other’s desire مثل قرارگرفتن در برابر آخوندک ماده است. شما می‌دانید که آخوندک ماده پس از جفت‌گیری با آخوندک نر، سرِ آن را می‌کَند. البته می‌دانید که ماسک بر صورت دارید، اما نمی‌دانید که آیا این ماسکْ ماسکِ آخوندک ماده است یا ماسک آخوندک نر» (سمینار دهم، ۱۴ نوامبر 1962). اما لاکان دربارۀ رابطۀ میان اضطراب و ژوییسانس چه می‌گوید؟

در اینجا، می‌توانیم به موضوع اختگی بازگردیم. باور لاکان در سمینار دهم (۵ ژوئن) این است که اختگیْ اضطرابی را که تحققِ ژوییسانس آن را ایجاد کرده پوشش می‌دهد. دراین‌باره، اجازه دهید به صحبت یکی از باهوش‌ترین پیروان لاکان، پیرا اولاگنیر92Piera Aulagnier، در مورد ژوییسانس و سکس نگاه کنیم.

 

پیرا اولاگنیر

لاکان در سال 1962 در سمینار نهم، جلسه‌ای را برای سخنرانی در اختیار پیرا اولاگنیر قرار داد. اولاگنیر به تفاوت میان خودارضایی و سکس علاقه‌مند بود. اگر هرکدام از طرفین بر «ابژۀ ناقص»93partial object متمرکز شوند، ابژۀ خودشان یا ذهنیت دیگری مورد بی‌اعتنایی قرار می‌گیرد. این سناریو وضعیتی را ایجاد می‌کند شبیه داستان آخوندکی که توضیح داده شد، به این معنا که شما نمی‌دانید برای طرف مقابل‌تان چه جایگاهی دارید. چنین وضعیتی، از منظر اولاگنیر، اضطراب‌زاست و بنابراین برای پرهیز از آن، به اختگی نیاز است (سمینار نهم، ۲ مه 1962).

اما سپس، وی در مورد اختگی، حرف بسیار عمیقی می‌زند: به‌جای وجود این ترس که قضیب بریده خواهد شد، ترس واقعی این است که قضیب حفظ شود، اما «همهٔ چیزهای دیگر» از میان برود. این مسئله برای سوژه غیرممکن می‌سازد که به‌عنوان «سوژه» به رسمیت شناخته شود، سوژه‌ای که ـــ همان‌طور که دیدیم ـــ اضطراب‌زاترینِ تجربه‌هاست، چون نمی‌دانید برای «دیگری» چه جایگاهی دارید. دوباره به موضوع آخوندک برمی‌گردیم.

 

ساختارمندی‌های ژوییسانس

هرچند تجربۀ ژوییسانس برای هر سوژه متفاوت است، اجازه دهید بحث را بر اساس نظر لاکان در مورد کاراکتر ژوییسانس در ساختارهای ذهنیِ (سابجکتیو) متفاوت نتیجه‌گیری کنیم.

اولاً، برای فرد روان‌رنجور(نوروتیک)، بزرگ‌ترین ترس این است که وادارش کنند اختگی‌اش را برای ژوییسانس «دیگری»94Other فدا کند (درسگفتارها: ص 826(. فرد روان‌رنجور(نوروتیک) نه‌تنها به «دیگری» عمیقاً باور دارد، بلکه باور دارد که «دیگری» به‌دنبال اختگی اوست تا لذت خودش (دیگری) تأمین شود.

دوم اینکه در مورد فرد منحرف، وضعیت قدری پیچیده‌تر است. لاکان، با درنظرگرفتن سادیسم به‌عنوان مثال، این بحث را مطرح می‌کند که فرد سادیستی به‌جای آنکه اربابِ ابژه باشد درواقع در خدمت ارباب خود است. ما دوباره در اینجا شاهد مضمون بیگانگی از لذت خود هستیم که لاکان معتقد بود در اثر کوژو در بحث بر دیالکتیک برده و اربابِ هگل بسیار مهم است. فرد سادیستیْ عامل95agent ژوییسانس «دیگری» است. لاکان در سمینار یازدهم (ص 185) می‌گوید: «از شما می‌خواهم که به مقالۀ من با عنوان “کانت با سِید”96“Kant avec Sade” نگاهی بیندازید. در این مقاله می‌بینید که فرد سادیستی، بی‌آنکه بداند، خود جای ابژه را ـــ به‌نفع دیگری ـــ می‌گیرد؛ و برای ژوییسانس او کنش خود را به‌عنوان منحرفی سادیستی، اِعمال می‌کند. اما برای طرف (پارتنر) فرد سادیستی، مسئله به این صورت مطرح نیست؛ برای او فقط تأمین‌شدن خواستۀ دیگری مهم است.

اما اولاگنیر از این هم فراتر می‌رود. او می‌گوید فرد منحرفِ [جنسی] ژوییسانس خود را از طریق همدردی و یکی‌پنداشتن خود با ابژه‌ای به‌دست می‌آورد که ژوییسانس فالوس را تولید می‌کند. در بحث اولاگنیر، در مقایسه با بحث لاکان، دو اختلاف مهم وجود دارد: اول اینکه از نگاه اولاگنیر، ابژه طرف (پارتنر) نیست، بلکه یک ابژۀ مادی97material object است که برای تولید ژوییسانس فالوسی استفاده می‌شود که متعلق به فرد سادیستی نیست. کمااینکه ما می‌توانیم تمام انواع نمودهای سادیستی (شلاق، زنجیر و…) را به‌عنوان نمونه‌هایی از این ابژه شاهد باشیم؛ دوم اینکه ژوییسانسی که فرد سادیستی به‌دنبال آن است برای «دیگری» نیست، بلکه برای فالوسی گمنام است. در اینجا ذکر عینِ حرف‌های خود اولاگنیر خالی از لطف نیست:

فرد منحرف نه فالوس دارد، نه خود فالوس است: او ابژۀ مبهمی است که تأمین‌کنندۀ میلی است که از آنِ خودش نیست: ژوییسانس او در چنین وضعیت عجیبی وجود دارد که تنها هویت ممکن برای او ابژه‌ای است که ژوییسانس یک فالوس را تولید می‌کند، اما خود نمی‌داند که این فالوس به که تعلق دارد. می‌توان گفت «میل» فرد منحرفْ پاسخ‌دادن به نیاز فالوس است. اگر بخواهم یک مثال خیلی ساده بزنم، باید بگویم که برای آنکه ژوییسانس فرد سادیستی نمایان شود، فرد دیگری باید محظوظ شود، چرا که فرد منحرفْ خود را تبدیل به یک شلاق می‌کند. شاید باید تعبیر نیاز فالوسی98Phallic demand را به‌کار ببرم، چرا که برای فرد منحرف، موجودیت دیگری فقط در قالب حمایتی تقریباً گمنام از یک فالوس صورت می‌گیرد، فالوسی که فرد منحرف برای او حقوق فداکارانه‌اش99sacrificial rights را انجام می‌دهد. پاسخ، انحراف100perverse response همواره نفیِ «دیگری» به‌مثابه سوژه است. هویتِ انحراف همیشه معطوف ابژه است، ابژه‌ای که منبع ژوییسانس برای یک فالوس است که به‌اندازۀ خیال قدرتمند است (سخنرانی پیرا اولاگنیر در سمینار نهم؛ ۲ مه 1962).

سوم اینکه در مورد مثالی از روان‌پریشی (پسیکوز)، می‌توانیم به تحقیقی نگاه کنیم که در بلژیک توسط کلینیک لکورتیل101Le Courtil بر اوتیسم انجام شده. این موضوع البته چیزی است که قبلاً هم در اینجا نسبت به جایگاه مؤلفه‌ها به آن نگاه کرده‌ایم، اما از باب جمع‌بندیِ آن مقاله در زمینۀ مربوط به ژوییسانس، [باید گفته شود که] سوژه‌های اوتیسمی در سطح جسمانی با بارِ شدیدی از ژوییسانس روبه‌رو می‌شوند که نسبت به دفاع در برابر این وضعیت، مشکل زیادی دارند. اما چرا؟ رویکرد جایگاه‌شناسی102topological approach در روانکاوی به این پرسش از منظر «اصل جداسازی ضعیف»103weak separation axiom پاسخ می‌دهد. اما ماحصل کلام این است که سروکارداشتن با پاره‌ای از واقعیت‌های فیزیکی104spatial realities مشکل است.  

سرانجام اینکه ناتوانی در مدیریت یک ژوییسانس در بدنْ خودش را در اعتیاد نیز به‌صورت خیلی شدید نمایان می‌کند. تحقیق ریک لوس105Rik Loose در اینجا بسیار کارگشاست. او می‌گوید فردِ معتاد اختگی را میانبر می‌زند تا یک‌راست سراغ ابژه رود:

… اعتیاد می‌تواند برای سوژه به‌نحوی لذت‌آور باشد که مستقل از «دیگری» باشد و […] نیز می‌تواند این توهم را ایجاد کند که می‌توان به لذت‌هایی دست یافت که محدود و مقید به عرف اجتماعی نیستند. این مسئله می‌تواند در درک این واقعیت به ما کمک کند که عملکرد پاره‌ای از اعتیادها مانند یک علامت «میانبر» اجتماعی106a social short-circuit symptom است که در بطن خود حاوی میلی برای ادامه‌دادن لذتی ورای لذت نرمال و عادی است. اینْ شکلی از اعتیاد است که سعی می‌کند از «بریدن» از اختگی فرار کند؛ یعنی تلاش می‌کند چیزی را که قرار بوده ترک شود ـــ یا در نتیجۀ اختگی، گم شده بوده ـــ دوباره به‌دست آورد (موضوع اعتیاد: روانکاوی و مدیریت لذت107“The Subject of Addiction: Psychoanalysis and the Administration of Enjoyment”: ص 69).

[بااین‌همه،] پرسش واقعی اینجاست که [اساساً] چه نوع ابژه‌ای مورد هدف فرد معتاد است؟ اریک لارنت108Eric Laurent در مقاله‌اش تحت عنوان «از حرف تا عمل در کلینیک ترک اعتیاد و الکلیسم»109“From Saying to Doing in the Clinic of Alcoholism and Addiction”، این پاسخ را ارائه می‌دهد که ابژۀ اعتیاد، جوهره110substance نیست، بلکه تشابه111semblance است. صرف‌نظر از نوع مادۀ مخدری که فرد معتاد بدان اعتیاد دارد، وقتی که حرف بر سر «به‌موقع‌رسیدن» مادۀ مخدر است، مادۀ مخدر چیزی نیست که سوژه واقعاً بدان علاقه‌مند باشد. از نگاه لارنت، اعتیاد بحث لذت نیست، بلکه حدیثِ «تأییدِ رنگِ پوچی» است.

اولین چیزی که اعتیاد به مادۀ مخدر به روانکاوی می‌آموزد این است که ابژه یک تشابه است، نه جوهره. دقیقاً در اعتیاد به مادۀ مخدر است که ما می‌توانیم قوی‌ترین تلاشِ حفظ‌شده را برای عینیت‌دادن به ابژۀ ژوییسانس در ابژۀ دنیا پیدا کنیم … ابژۀ واقعیِ ژوییسانس ـــ اگر این کلمه واقعاً معنایی داشته باشد ـــ مرگ است. مسئله، چنانکه برخی می‌گویند، «قدری لذت‌بردن» نیست [اریک لارنت، «از حرف تا عمل در کلینیک ترک اعتیاد و الکلیسم»؛ سالنامۀ روانکاوی / داستان‌های روانکاوی پس از فروید و لاکان: صص 138 تا 139).

 

پرداختن به ژوییسانس

خب، از این همه حرف و بحث در مورد ژوییسانس چه چیز می‌توان آموخت؟ در جمع‌بندی، می‌توان سه محور را از صحبت‌های لاکان استخراج کرد که حکم یک راهنمای کلی را دارد:

۱. اختگی را با خوش‌تعبیرکردن کمبود، در آغوش بگیرید: بُعد اخلاقیِ این درس آن است که از «میل»تان صرف‌نظر نکنید. «میل‌داشتن» یعنی کمبود را مانند ابژه دیدن.

۲. استادشدن در ژوییسانس، یعنی شل‌کردن پیوند با تشابه؛ ابژه‌ای دست‌نیافتنی که تا بی‌نهایت به‌تأخیر می‌افتد. این حرف به‌معنای آن نیست که در مسیرِ پرتابه‌ایِ ژوییسانس که دیاگرام آن را توضیح دادیم (دیاگرام الف) گیر کنیم؛ منظور این است که چنین مسیری صرفاً «دور باطل»112never infinity خواهد بود.

۳. طوری ژوییسانس را در حاشیۀ زندگی خود تخلیه کنید که شبیه مدل کلاسیک فروید از اختگی (به‌مثابه تخلیۀ اختگی به حاشیۀ جسم‌تان) باشد.

فلسفۀ پشت این درس‌ها در یکی از زیباترین سطرهای درسگفتارهای لاکان، در انتهای مقالۀ «براندازیِ سوژه»113“The Subversion of the Subject”، آمده است: «اختگی به این معناست که از ژوییسانس باید امتناع کرد تا خود بر مقیاسی معکوس از قانون میل، حاصل شود».

[1] pain

[2] suffering

[3] minfulness

[4] attention

[5] consciousness

[6] awareness

[7] meditation

 

این مقاله ترجمه مقاله‌ی زیر است.

The school of lif. (nd). Our Longing to Avoid Love. https://www.theschooloflife.com/article/our-longing-to-avoid-love/

The School of Life. (2024, May 28). A guide for the recovering avoidant. https://www.theschooloflife.com/article/a-guide-for-the-recovering-avoidant/

Photo: Richard Tuschman

ویرایش علمی: محسن سلامت

 
 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *