عمومی

اولین‌بار گلوریا را زمانی دیدم که یک دانش‌آموز دبیرستانی بود. مدتی قبل او دوباره به دیدن من آمد. مادرش خودکشی کرده بود و او به کمک احتیاج داشت. در این زمان او ۳۰ سالش بود و دختر ۶ ساله‌ای به نام «سوفیا» داشت. گلوریا گفت: «من غمگینم، اما احساسی فراتر از غمگینی دارم. عصبانی هستم، می‌ترسم، احساس می‌کنم گم شده‌ام.
محسن سلامت، روان‌درمانگر
برای بسیاری از ما، عده ی اندکی به اندازه افراد اجتنابی جذاب هستند. کسانی (افراد اجتنابی) که همیشه کمی مرموزند. آن‌قدر کم صحبت می‌کنند که اصلا متوجه نمی‌شویم کسی دور و اطراف ماست. در چشمان‌شان نگاهی دور همراه با حزنی ویژه نشسته است. اندوهِ جانشان را حس می‌کنیم و تمنای لمسش را داریم، اما هرگز نمی‌توانیم به آن اندوه راه
گروه روانکاوی دیگری
احساس گناه، احساس خفه‌کننده‌ای که در آن انتظار و ترس با شرم و افسوس در هم می‌آمیزد، هرگز خوشایند نیست، اما (حداقل در بیشتر موارد) می‌توانیم، روی یک موهبت کوچک حساب کنیم، این که دست‌کم می‌دانیم در مورد چه چیزی احساس گناه می‌کنیم؛ به عنوان مثال احساس گناه درباره پیامی است که فرستادیم، یا بحثی که شروع کردیم، یا تماسی
فاطمه بابری، درمانگر تحلیلی
گاهی ممکن است در یک رابطه‌ی زوجی قرار بگیریم که زمان زیادی را صرف شکایت به دوستان و خانواده در این باره بکنیم که طرف مقابل ما آشکارا و مصرانه «از صمیمیت می‌ترسد». او درباره‌ی احساسات خود صحبت نمی‌کند؛ از نظر فیزیکی راحت نیست و آنقدرها گریه نمی‌کند. در حالی که چنان که همه‌ی آشنایان ما می‌دانند، ما از نظر
گروه روانکاوی دیگری
من آنتونی را می‌دیدم. او حسابداری موفق، ۳۲ ساله و مجرد بود. آنتونی تعریف کرد: «من در جزئیات خوب هستم. به‌نوعی برخورد با جزئیات دلگرم‌کننده است، هرچه کوچک‌تر، بهتر. من همچنین دوست دارم خانه را تمیز کنم. به نظر تو، من زنی را پیدا خواهم کرد که قدردان این مهارت باشد. اگر می‌توانستم، تمام عمرم را صرف تمیزکردن خانه یا
محسن سلامت، روان‌درمانگر
در نگاه اول یک لحظه‌ی شاعرانه به نظر می‌رسد. دو عاشق فداکار در سالنی زیبا یکدیگر را در آغوش می‌کشند و نوازش می‌کنند. لحظه‌ای کهزیباترین روزهای زندگی ما را یادآوری می‌کند، زمانی که با اعتماد و مهر به آغوش کشیده می‌شویم، همچون کودکی آسیب‌پذیر، در آغوش کسی هستیم که دوستش داریم. سپس متوجه عنوان نقاشی، «دروغ»، می‌شویم و با این
فاطمه بابری، درمانگر تحلیلی